جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵

محبوبه جان نثاری[۱] در رشته ی فلسفه دین کارشناسی ارشد دارد ، داستان کوتاه می نویسد و در فیلمنامه نویسی هم دستی دارد. وی در چندین جشنواره ی داستان کوتاه به عنوان برگزیده و یا تقدیری انتخاب شده است.

محبوبه جان نثاری/

هراسان از خواب می­پرم. واقعیت تلخی که چند روزیست بر من گذشته، دوباره ناگهان جلوی چشمم ظاهر می­شود. خانه خرابیم دوباره خود را به رخ می­کشد. کاش هیچ وقت بیدار نمی­شدم. کاش خواب به خواب می­رفتم. اصلا کاش آنچه به سرم آمده بود، یک خیال بود، یک رویا، یک خواب. به رختخواب خالی امیرحسین نگاه می­کنم. کاش مثل همیشه در کنارم، به خواب ناز رفته بود و وقتی بیدار می­شدم وغرق درخوابش می­دیدم، لذت می­بردم. اما نبود. واقعیت این بود که نزدیک یک هفته­­­­­­ ای می­شد که در کنارم نبود. به تقویم دیواری روبرویم نگاه می­کنم. مثل پُتک به سرم می­خورد. روزهایی که با خودکار قرمز دورشان را خط کشیده­­­­ام، توی ذوق می­زند. هر کدام مثل اژدهایی می­شوند که دهان باز کرده­اند و می­خواهند مرا ببلعند. گردبادی شده­اند که دارند امیرحسینم را جلوی چشمانم، با خود می­برند.

   چهره­­­­ی گریان و التماس گونه­اش از جلوی چشمم محو نمی­شود. به دلشوره می­افتم. دلم آشوب می­شود. از رختخواب می­جهم. به تقویم نزدیک می­شوم. چشمانم گرد می­شوند. دو روز بیشتر تا پایان مهلتم نمانده. مثل برق و باد این پنج روز گذشت. مادرم را صدا می­زنم. جوابی نمی­شنوم. آن بیچاره را هم از خواب و خوراک انداخته­ام. چقدر در این پنج روز تحقیر شده است. چقدر برای من گدایی شوهر کرده است. خودم هم هر چه کردم نشد. یعنی جرأت نکردم پیش خانواده­ی بهزاد بروم و ماجرا را بگویم تا شاید کمکی کنند. شاید هم از ترس این بود که نکند فکر کنند که به بهروز، برادر کوچکتر بهزاد نظری دارم. هر چه هم مادرم گفت که خودش به آنها زنگ می­زند، که خودش خفت و خواری­اش را به جان می­خرد، راضی نشدم که نشدم.

   دیگر چه ­می­توانستیم بکنیم. مادرم در صف نانوایی، در روضه، در صف اتوبوس، هر جا که توانسته بود جمال و کمالم را پیش کشیده بود تا شاید… کم مانده بود در خیابان راه بیفتم و یک کاغذ پشتم بچسبانم که “به یک عدد شوهر نیازمندم”. نیازمندم، به یک عدد شوهر. به یک اسم در شناسنامه. به یک قباله ازدواج. به یک مهر لعنتی در شناسنامه­ام. برای آزادی. برای نجات پسرم. برای آزادی امیرحسینم. برای گرفتن حضانتش. آخ، کاش هیچ وقت پایم را در بنیاد نگذاشته بودم. کاش قلم پایم خرد شده بود. کاش مخم پکیده بود و هیچ وقت به سرم نزده بود که به آنجا بروم. من که دراین شش سال خودم و امیرحسین را کشانده بودم. بابا که جور خرج ما را کشیده بود.

   امیرحسین از سفیدی گچ تا سیاهی ذغال، هر چه خواسته بود، بابا برایش فراهم کرده بود. اما خوب، خجالت اینکه بعد از یک سال با یک بچه در شکم، دوباره پیش پدر و مادرم برگشته بودم، مرا به آنجا کشاند. پدر و مادرم خم به ابرو نیاورده بودند، اما غرورم، عزتم…همین شرمندگی مرا به بنیاد کشاند. اینکه بروم و حق و حقوقی برای پسرم، برای تنها یادگار شوهرم طلب کنم.

   این هم راهنمایی طیبه بود. او این راه را پیش پای من گذاشت. گفت اگر آشت ندهند، سرت را هم نمی­شکنند. می­­گفت از سال شهادت شوهرش تا حالا کلی خدمات از بنیاد گرفته. کلی سرزنشم کرد که در این شش سال چه کارها می­توانستم بکنم… که چطور بی خبر بوده­ام.

   اما نمی­دانستم از چاله به چاه می­افتم. نمی­دانستم سرم را می­شکنند که هیچ…

   صدای تلفن مرا از این فکر و خیالات بیرون می­آورد. از جایم کنده می­شوم. گوشی را برمی­دارم. باباست، بابای بیچاره من، با مادرم کار دارد. می­گویم نیست. می­گویم نمی­دانم کجا رفته. گوشی را قطع می­کنم. پدر درمانده من در این چند روزه چقدر دوندگی کرده است. کلی پیش این و آن رفت تا مرا از بنیاد آزاد کند. بعد از آزادی خودم، چقدر با هم این در و آن در زدیم برای آزادی امیرحسین؛ تا شاید راهی غیر از ازدواج من باشد. از ارتش و ستاد مشترک گرفته تا پیشنماز محله مان، اما نشد که نشد.

   بابا می­گفت درافتادن با این مردک از خدا بی­خبر، درافتادن با شاخ گاو است. می­گفت دختر باید می­ساختی. باید به همان نان خشک و جامه دلق می­ساختی. باید همان بار محنت خود می­کشیدیم و زیر بار منت خلق نمی­رفتیم.

   این حرف­های بابا در سرم می­چرخد، می­چرخد و چشمانم را پراز اشک می­کند.

– فهیمه! فهیمه!

سر بلند می­کنم. مادرم است.

– سلام

– معلومه کجایی؟ از کی تا حالا دارم صدات می­کنم.

   چشمان مادرم برق می­زند. دراین چند روز این اولین بار است که مادرم را سرحال می­بینم.

– بگو کیو دیدم؟

سر تکان می­دهم. یعنی کیو؟

– خانوم سماواتی، خواهرآذر خانوم؛ همون که قبل از بهزاداینا برای پسرش، پاشنه­ی خونه رو درآورده بود.

– خوب! یادم اومد.

– بنده­ی خدا همون پسرش یه سالی میشه که زنش رو از دست داده. براش دارن دنبال زن می­گردن.

   سکوت می­کنم. می­گذارم مادرم حرفش را ادامه دهد.

– صحبت از گذشته­ها و تو شد. دوباره گله گذاری کرد که چرا قبول نکردی عروسش بشی. منم گفتم تو الآن بیوه­ای… وای فهیمه انگار که بال درآورد. نمی­دونی چه ذوقی کرد. باورش نمی­شد! پرسید تو همون جوری مثل پنجه آفتاب هستی یا نه؟

   پنجه آفتاب. قبل از ازدواج و وقتی دختر خانه بودم، اسمم به جای فهیمه شده بود پنجه آفتاب. هر جا که با مادرم می­رفتیم، انگشت نما بودم. امکان نداشت جایی برویم و حرف و سخنی از خواستگاری و ازدواج نشود. مادرم هم با قیافه­ای پیروزمندانه و حق به جانب، هر کسی را لایق من نمی­دانست و جواب منفی می­داد. اما در دلش ذوق می­کرد. حظ می­برد. این را از آنجا می­فهمیدم که وقتی به خانه می­آمدیم، همه را با آب و تاب برای پدرم تعریف می­کرد.

   اما پدرم همیشه می­گفت: دختر خوشگل داشتن دردسره. آفته. خیلی سخته. خیلی مراقبت می­خواد.

   پدرم راست می­گفت. همین پنجه آفتاب بودن کار دستم داد. همان روز که به بنیاد رفتم برایم دردسر شد. دست امیرحسین در دستم بود که وارد اتاق آقای رئیس آن قسمت شدم. تعارف کرد روی کاناپه ای که جلوی میزش بود، بنشینیم. خودش هم از پشت میزش بلند شد و آمد نزدیک. روی مبلی روبروی من نشست. حرف زد. خیلی حرف زد. از آن چرب زبان­ها بود. از آنها که اگر هفت دختر کور داشته باشند، به ساعتی شوهر می­دهند. خیلی آسمان، ریسمان بافت. کلی باد در آستینم انداخت. از بهزاد پرسید. از منطقه عملیاتی­اش. اینکه جنازه دارد یا نه؟ با امیرحسین هم حرف زد. سر به سرش گذاشت. پرسید دوست دارد او هم ملوان شود یا نه؟ سرآخر حرف را به ازدواج کشاند. اینکه چرا دوباره ازدواج نکرده­ام. من هم گفتم به هر کسی نمی­شود اعتماد کرد. نمی­توانم پسرم را زیر دست هر کسی بیندازم. که همان جا با اعتماد به نفس کامل گفت: خودِ من!

   جا خوردم. آنچه شنیدم را باور نمی­­کردم. با وقاحت به حرف­هایش ادامه داد. از ازدواج موقت گفت. اینکه همه جوره ما را تأمین می­کند. نمی­گذارد آب در دلمان تکان بخورد.

   ازعصبانیت بلند شدم. دست امیرحسین را گرفتم. آقای رئیس هم گوشی تلفن را برداشت. نفهمیدم چه گفت. گُر گرفته بودم. گوش­هایم داشت سوت می­کشید. بغضی در گلویم چنگ انداخته بود. مردک هم سن و سال پدرم بود و آن وقت داشت…

   دستگیره­ی در را فشار دادم. هر چه کردم درباز نشد. کنار در ورودی در دیگری بود. به یک­باره از آنجا دو زن و دو مرد قوی هیکل، وارد شدند. مردها امیرحسین را گرفتند و زن­ها دو طرف خودم جا گرفتند.

   آن در به راهرویی راه داشت. مرا از یک طرف و امیرحسین را ازطرف دیگر به زور می­بردند. ما را ازهم جدا کردند. چهره­ی گریان و التماس گونه­ی امیرحسین از جلوی چشمانم محو نمی­شود. چند روزی مرا در جایی که بی­شباهت به زندان نبود، نگه­داشتند. هیچ خبری هم از امیرحسین نبود.

   تا اینکه یک روز صبح دوباره به دفتر آقای رئیس شرفیاب شدم! پدرم آنجا بود. بال درآوردم. بیچاره کلی دوندگی کرده بود تا بتواند مرا آزاد کند. اما آقای رئیس شرط آزادی امیرحسین را دیدن قباله ازدواجم روی میزش، گذاشت. فرصت هم برای این ازدواج تعیین کرد: فقط یک هفته.

   اگر می­شد که فبها، وگرنه حضانت امیرحسین را از من می­گرفت و به خانواده بهزاد می­داد. از ما اصرار و از او انکار. فایده نداشت که نداشت. حرف زدن با او کوبیدن آهن سرد بود. با غربال آب از حوض کشیدن بود. مرغش فقط یک پا داشت. مردک از آنها بود که از دور دل می­برد و از نزدیک زهره. تازه بر سرمان منت هم گذاشت که به خاطر خودم این را می­گوید تا اینطوری زودتر از مجردی در بیایم. دستمان به جایی بند نبود. مثل این بود که برابرغولی بی شاخ و دم، شمشیری چوبی در دست داشتیم.

– فهمیه با توام! کجایی؟

– بله.

– می­گم با خانوم سماواتی برای همین امشب قرار گذاشتم. خوب چی می­گی؟

– من حرفی ندارم.هر کاری دوست دارین بکنین.

   چه حرفی می­توانستم داشته باشم. فعلا امیرحسین از همه چیز برایم مهمتر بود،از ازدواج، از آینده، از مردی که قرار بود همسرم شود؛ مردی که قبل از بهزاد دیده بودمش، اما خوشم نیامده بود. اما الآن خوشایند من مهم نبود. فقط امیرحسین مهم بود. آن مرد همین قدر که یک عدد شوهربود، کافی بود.

 

[۱]محبوبه جان نثاری، بهمن سال۱۳۶۲ در تهران به دنیا آمد. مدرک کارشناسی ارشد خود را در رشته ی فلسفه دین از دانشگاه علامه طباطبایی اخذ نمود.
او همزمان با دوره ارشد، دوره ی دو سالانه نقد ادبی را در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی گذراند و از همان زمان به صورت جدی وارد دنیای ادبیات شده است
دارای شش سال سابقه تدریس در  زمینه منطق و فلسفه می باشد
جان نثاری صاحب کتاب “تاثیر استدلال استقرایی در اندیشه کلامی شهید صدر” است.
کتاب دیگر او به نام “حنظله کرمانی” در دست چاپ می باشد .
وی در چندین جشنواره ی داستان کوتاه به عنوان برگزیده و یا تقدیری انتخاب شده است.  
او همچنین در فیلمنامه نویسی هم دستی دارد.

/انتهای متن/

 

2 دیدگاه ها

  1. بانوی ایرانی گفت:

    احسنت

  2. الهام گفت:

    سلام به خانم جان نثاری. داستان خوبی بود. لذت بردم. متشکرم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد