سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵

داستان/ چند تصویر از زندگی یک زن   

داستان این هفته باز هم از مریم عرفانیان[۱] نوشته شده ات . ایشان در رشته روزنامه نگاری درس خوانده است. اولین کتابش “پاییز آن سال­ها” مجموعه داستان کوتاه با موضوع دفاع مقدس و بیش از بیست عنوان کتاب دیگر هم دارد.

story_imam_reza

مریم عرفانیان/

 

تصویر اول

   صورتش را به پنجرک ‌های طلایی چسباند و زیر لب گفت: «می خوام از خودتون حاجت بگیرم؛ خودِ خودتون، نه هیچ کس دیگه. شما رو واسطه قرار می دم بین خودم و خدا…»

   آن وقت یک دل سیر گریه کرد.  اشک‌ هایش تمامی نداشت! با خودش فکر می ‌کرد که دوست ندارد هیچ کس دیگر جز آقا اشک و آه و غم‌ هایش را ببیند؛ برای همین چادر سیاهش را روی صورتش کشید.

 

تصویر دوم

   همه ‌ی شهر چراغانی بود. سرخ، سبز، سفید، بنفش… روی پارچه ‌های سفید بزرگی که بر سردر مغازه ‌ای نصب شده بود این جمله به چشم می ‌خورد: «دهه کرامت مبارک.»

   گوشه‌ ی چادر را زیر بغل گرفت و خودش را به پیاده رو رساند. گونه ‌هایش گُرگرفته بود و پلک‌ هایش آن قدر متورم شده بود که هر رهگذری به راحتی می ‌توانست بفهمد که یک دل سیر گریسته است، اما کسی چه می ‌دانست برای چه؟! جز خودش، خدایش و امام رضا.

   پسر بچه ‌ای تند و تیز جلوی راهش پرید: «خانوم زیارت نامه، دعا. یه زیارت نامه بخرین!»

   زن، دست در کیسه پارچه ‌ای همراهش کرد و چند اسکناس به طرف پسرک گرفت. پسر خندید و با شادی ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «همه اش؟! همه اش رو می خواین؟»

   زن سری به نشانه ی تأیید تکان داد. پسرک که انگار قند در دلش آب شده بود، تمام زیارت‌ نامه ‌ها را به دستش داد و بلند خندید. زن زیارت ‌نامه ‌ها را داخل کیف پارچه‌ ای اش گذاشت و زیر لب نجوا کرد: «ان شاء الله خدا دل من رو هم توی این روزهای عزیز شاد کنه…»

 

 تصویر سوم

   با نگرانی گفت: «می دونین تا شهرستان ما چند ساعت راهه؟»

   منشی بی آن که سر از روی برگه ‌های پهن ‌شده بر میز کارش بردارد جواب داد: «همه ‌ی این مریضا وقت قبلی دارن؛ شما می خوای بدون نوبت بری داخل؟»

   صورت زن از ناراحتی سرخ شد، دوباره گفت: «نصف روز تو راه بودم، می خواستم وقتی رسیدم وقت بگیرم ولی …»

   منشی بی ‌اعتنا به او میان حرفش، اسم بیمار بعدی را صدا زد: «روشن روان !»

   پیرزنی از جا برخاست و با دست‌ هایی لرزان پرونده‌ اش را از منشی گرفت. برای لحظه‌ ای نگاهش در نگاه زن گره خورد. با مهربانی رو به زن گفت: «کاش جای من می رفتی داخل دخترم! اما منم یه هفته منتظر موندم. حالم خوش نیست.»

– متشکرم مادر. شما بفرمایید.

   پیرزن وارد اتاق دکتر شد. زن آهی کشید و دوباره از منشی پرسید: «حالا من چی کار کنم؟»

   منشی اشاره ‌ای به جمعیت کرد: «مثل همه منتظر بمونین؛ شاید آخر وقت بشه یه کاری کرد.»

   زن سر برگرداند، هیچ ‌کدام از صندلی‌ های آبی رنگ خالی نبودند! اتاق پر بود از بیمار.

 

تصویر چهارم

   زن سر به دیوار تکیه زده بود و در خیالش کودکی می‌ خندید: «مامان! ما … مان! … من رو نمی خوای؟ بیا بازی … بیا … بیا دیگه …»

   قهقهه ‌ی کودک دور و دورتر شد؛ زن یک باره تکانی خورد و با صدای منشی به خودش آمد: «خانم نورایی!»

   سر از دیوار برداشت، اتاق خالی بود و همه رفته بودند. منشی درحالی ‌که دفترچه را به طرفش ‌گرفت ادامه داد: «آخرین نفر هستین؛ زود باشین که دکتر می خواد بره. کسالت داره.»

 

تصویر پنجم

   دکتر، زن جوانی بود با بینی کشیده. عینک دور طلایی به چشمش‌ داشت. زن روی صندلی کنار خانم دکتر نشست. آزمایش‌ ها را روی میزش گذاشت و با خود فکر کرد: «این که از منم جوون تره! یعنی چیزی حالیش می شه؟»

   یک‌ باره با صدای دکتر لرزید: «خانوم باید بندازیش …»

   آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: «یعنی چی؟ اگه می خواستم بندازمش که تو شهرمون این کار رو می کردم، نمیومدم مشهد. اومدم این جا چون می دونستم دکتراش بهترن و راهی جلوی پام می ذارن.»

– خانوم نقص مادرزادیه، ممکنه ناقص به دنیا بیاد. الآن چهارماهه ‌ای می تونی بندازیش؛ اما وقتی بزرگ تر بشه هیچ کاری از دستمون برنمیاد. خودتم که می بینی اصلاً تکون نمی خوره.

   دیگر حرفی نمی ‌شنید! فقط احساس می‌ کرد که دهان دکتر جوان باز و بسته می‌ شود و چیزی می‌ گوید؛ دیگر نمی‌ شنید. هیچ‌چیز.

   با ناراحتی بلند شد. به تندی آزمایش‌ ها و دفترچه را از دستان دکتر گرفت و بی آن که حرفی بزند از مطب بیرون رفت.

 

تصویر ششم

   انگار صدای کودکی مدام در گوشش زنگ می ‌زد: «مامان! مامان! دوستم داری؟»

   صورتش را به پنجرک‌ های طلایی چسبانده بود و زیر لب زمزمه می ‌کرد: «می خوام از خودتون حاجت بگیرم نه هیچ کس دیگه. می خوام خودتون رو واسطه قرار بدم بین خودم و خدا. می خوام یه دل سیر گریه کنم.»

   گویی چیزی درونش تکان می‌ خورد. دست بر روی پهلویش گذاشت و زیر لب گفت: «نگران نباش کوچولوی من. مامان همیشه پیشت می مونه.»

   این را گفت و دوباره گونه ‌ی خیس از اشکش را بر ضریح چسباند. صدای نقاره خانه ها بلند و بلندتر در فضا پیچید و زن دوباره تکان‌ هایی را در وجودش حس کرد.

 

[۱]  مریم عرفانیان نوروز زاده[۱] تیرماه سال ۱۳۵۹ در شهر مقدس مشهد به دنیا آمد. در رشته  روزنامه نگاری درس خوانده است. داستان­های کوتاه را از سال ۱۳۷۸ با نوشتن درباره­ی شفا یافتگان حرم رضوی برای مجله بین المللی زائر آغاز کرد.
اولین کتاب عرفانیان “پاییز آن سال­ها” مجموعه داستان کوتاه با موضوع دفاع مقدس می­باشد. بیش از بیست عنوان کتاب دیگر هم دارد که آخرین آن به نام “راهی برای رفتن” در دست چاپ می­باشد.
از دیگر مجموعه­­های داستان کوتاه او به “گرم ترین شب زمستانی” و “چشم های شرجی” می توان اشاره کرد.
عرفانیان درزمینه­ی فیلمنامه نویسی هم فعال است.
کسب رتبه برتر نخستین جشنواره شهر بهشت در سال ۸۴ و کسب مقام برتر استانی در مسابقه داستانی بسیج هنرمندان در سال ۹۰ و ۹۱ و کسب مقام استانی در مسابقه عفاف و حجاب از جمله موفقیت­های وی است.
هم اکنون عرفانیان عضو کانون منتقدان بسیج هنرمندان کشور است.

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد