شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵

داستان/ پــای مصنـــوعـی

مهناز یعقوبی آبکناری[۱] که در رشته ی زبان و ادبیات فارسی تحصیل کرده است، از هنرمندان جوان عرصه داستان نویسی است. داستان کوتاه “پای مصنوعی” او برگزیده  مسابقات بسیج دانشجویی است.

foot

مهناز یعقوبی/

 دلش را به دریا زد و به راه افتاد. باد سرد بر صورتش می نواخت و لباسش را به رقص وا می داشت ولی او همچنان مصمم و استوار پیش می رفت. تصمیم خود را گرفته بود. دیگر از این سرگردانی خسته شده بود. شش سالی می شد که پشت سرهم کنکور می داد ولی قبولی در کار نبود. تمام خواستگارانش را هم به بهانه ی درس خواندن رد کرده بود. از کار هم که خبری نبود. دیگر برای قبولی در دانشگاه حاضر بود دست به هرکاری بزند، مثل کاری که تصمیمش را گرفته بود.

 به در شرکت نزدیک شد. لحظه ای ایستاد. چهره اش نشان می داد که همچنان بر تصمیمش استوارمانده است. از پله ها بالا رفت و به اتاق منشی شرکت رسید. گرمای مطبوع اتاق صورتش را نوازش داد. یخ های بدنش ذره ذره آب شد. تمام نیرویش را به کارگرفت و دهان گشود.

– با آقای محمد علی پور رئیس شرکت کار داشتم.

 منشی نگاهی به سر تا پای او انداخت و پرسید : ببخشید بگم چه کسی باهاشون کار داره ؟

 حوصله ی این پرسش و پاسخ ها را نداشت. با بی حوصلگی گفت: بفرمایید ستاره نادری ، همسایه شون هستم.

 کمی بعد داخل اتاق رو به روی محمد نشسته بود. از فنجان لب طلایی بخار دلنشینی بر می خاست. نمی دانست چگونه سر صحبت را باز کند. محمد چشمان سیاهش را کنجکاوانه به او دوخته و منتظر باز شدن دهان ستاره بود. ستاره انگشتان مضطربش را دائم درهم فرو می برد. بالاخره لب هایش را از هم گشود و مرواریدهای دهانش درخشید. صدای لرزانش درفضای اتاق طنین انداخت : راستش آقا محمد من یک درخواستی از شما داشتم!

محمد لبخند شیرینی بر لب راند و با مهربانی گفت: بفرمایید، هر کمکی از دستم ساخته باشه براتون انجام می­دم.

 انعکاس کلمه ی کمک در ذهن ستاره پیچید. او بهترین شانس برای قبولی اش در دانشگاه بود. آخر یک پا نداشت و ستاره می توانست به عنوان همسر یک جانباز از سهمیه استفاده کند. این فکر درست در همان لحظه که محمد را برای اولین بار دید در ذهنش خطور کرد. چند ماهی می شد که آنها به آپارتمان ستاره این ها آمده بودند. محمد تک پسر خانواده و خوش بر و رو بود و کلاً آدم های محترمی به نظر می رسیدند. سرشان به کار خودشان بود و بی آزار و بی سر و صدا بودند. همین طور که فکرش را در ذهن مرور می کرد آب دهانش رابه سختی فرو داد و گفت : امیدوارم جسارت و بی ادبی من رو نادیده بگیرید. راستش نمی دونم چطور بگم.

 ابروان پیوسته ی محمد با شنیدن کلمه ی جسارت متفکرانه در هم رفت و منتظرشنیدن ادامه ی صحبت های ستاره شد. ستاره نمی دانست چگونه درخواست خود را بیان کند. محمد زیبا بود و وضع مالی مناسبی داشت و با وجود اختلاف سنی حدود ده سال و نداشتن یک پا، ستاره خودش را قانع کرده بود تا چنین درخواستی نماید تا شاید به آرزوی دیرینه اش برسد.

 عرق بر پیشانی ستاره نقش بست؛ عرقی که خود نیز نمی دانست از ترس است یا از شرم. ترسش از منفی بودن جواب محمد بود و شرمش از فکری که امکان داشت محمد درباره اش بکند. آخر نسبت به هم آشنایی و شناختی نداشتند. با این وجود با صدای لرزان ادامه داد : شما ، شما حاضرید… شما حاضرید با من ازدواج کنید؟

 چشمان محمد چون دو تیله ی درخشان برق زد و صورتش سرخ شد. نمی دانست چه جوابی به او بدهد. با دستپاچگی گفت : چرا!؟ شما که از جمالات و کمالات، چیزی کم ندارید. چرا چنین درخواستی از من می کنید!؟

 ستاره سر به زیر انداخت. چطور می توانست فکر احمقانه اش را با محمد در میان بگذارد؟ اگر می گفت قصدش از این ازدواج برخوردار شدن از سهمیه ی  جانبازی است و بس ، او هرگز حاضر به انجام چنین کاری نمی شد و مسلماً ناراحت هم می شد.

 ناگهان دهانش بی اختیار گشوده شد : من… من به شما علاقه دارم.

 شادی در چهره ی محمد به وضوح دیده می شد. اولین روز اسباب کشی به آپارتمان را به خاطر آورد. دختر ریز نقش و ظریفی که تمام مدت از پنجره به آنها می نگریست و با لبخند دلنشینی محمد را زیر نظر داشت و باعث توجه محمد به خودش شد. پس از آن محمد هم، گاه و بی گاه به او نظر می انداخت و چشمان بی فروغش او را دلبسته و اسیر خود کرده بود. آری ستاره همان دختر رویاهای محمد بود.

 در همین افکار به سر می برد که ناگهان سر به زیر افکند و چشمش به پای معیوبش افتاد ؛ پایی که مانع شده بود تا به این لحظه محمد احساسش را بروز دهد. جرأت نداشت که با وجود نقص جسمانی اش حرفی پیش بکشد. با نگرانی به ستاره چشم دوخت و گفت: چطور شما حاضرید با من ازدواج کنید ؟ هیچ دختری به خاطر شرایط جسمیم حاضر به ازدواج با من نیست.

 با تردید ادامه داد : مگه شما از شرایط من اطلاع ندارین ؟

 ستاره که از سؤالات محمد به خشم آمده بود، درحالی که سعی می کرد خشمش را پنهان سازد خود را دلداری می داد که : هیچکس متوجه ی عیب همسر من نمی شود، باید خیلی به پای او دقت کرد تا متوجه شد که از پای مصنوعی استفاده می کند.

 صدای محمد او را به خود آورد : اطلاع ندارین؟

 دختر خیلی سریع گفت: چرا اطلاع دارم و حاضرم با همین شرایط با شما زندگی کنم.

 محمد از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. این که ستاره هم او را دوست داشت باور کردنی نبود. لبخندی از روی رضایت زد و ستاره خود را هر چه نزدیکتر به رویای دست نیافتنی اش یافت.

***

 یک ماه از ازدواج محمد و ستاره می گذشت. محمد مرد خوبی بود و بی نهایت به ستاره عشق می ورزید و برایش کم نمی گذاشت. برای ماه عسل او را به اروپا برد. بهترین عروسی را برایش گرفت و او را صاحب قشنگ ترین خانه با مدرن ترین وسایل نمود. حتی ماشینی هم زیر پایش گذاشت. خلاصه همه جوره به او می رسید تا آب توی دلش تکان نخورد. از گل نازکتر هم به او نمی گفت ولی ستاره همچنان رویایش را در سر می پروراند. انگار هیچکدام از کارهای محمد را نمی دید. شاید هم برایش ارزشی نداشت، آخر هدف او از این ازدواج چیز دیگری بود و ارزویش برایش فقط و فقط قبولی در یکی از بهترین دانشگاه ها بود.

 یک شب ستاره خود را آراست و شام مفصلی تدارک دید و منتظر آمدن محمد شد. مدام در دل با خود می گفت: شب که محمد به خانه بیاید از او خواهم پرسید که درصد جانبازی اش چقدر است؟

 وقتی محمد به خانه آمد ستاره با لبخند به استقبالش رفت. محمد طبق معمول هر شب گل های رز زیبا را به دستان نو عروسش سپرد و عطر خوش گل ها در فضا پراکنده شد.

 در حال خوردن شام، محمد با آب و تاب از دستپخت بی نظیر ستاره تعریف می کرد ولی ستاره مدام مشغول چیدن کلمات در ذهنش برای پرسیدن سؤال مهمش بود.

 بالاخره فرصت را غنیمت شمرد و سؤالش را مطرح کرد. محمد وقتی با پرسش ستاره مواجه شد آنقدر خندید که اشک از چشمانش جاری گشت و در همان حال که می خندید گفت: جانباز کدومه دختر؟ من توی تصادف پامو از دست دادم.

 محمد این را گفت و دوباره به خنده ی خود ادامه داد.

 ستاره دیگر هیچ چیز نمی شنید. گویی دنیا روی سرش خراب شده و آرزوهایش بر باد رفته  بود. اتاق دور سرش می چرخید.

 
[۱]  مهناز یعقوبی آبکناری در زمستان ۱۳۶۳ در تهران به دنیا آمد. در رشته ی زبان و ادبیات فارسی تحصیل کرده است. از سال های نوجوانی داستان نویسی را شروع کرد. در سال ۱۳۸۰ با موضوع گفتگوی تمدن ها به نام “سرزمین من، سرزمین تو” داستانی نوشت که در سطح مدرسه و منطقه، مقام اول را کسب کرد.
در سال ۱۳۸۱ هم با داستان ” تنها علی”  موفق به کسب مقام برتر شد. در سال ۱۳۸۳ داستان کوتاه “پای مصنوعی” او در مسابقات بسیج دانشجویی مقام اول را به دست آورد.
یعقوبی عضو باشگاه هنرمندان جوان حوزه ی هنریست و از اساتید حوزه هنری هم بهره برده است.
مهناز یعقوبی از سال ۹۴ داستان های دنباله دار خود را در این کانال تلگرامی عرضه می کند:

 

/انتهای متن/

1 دیدگاه

  1. الهه می‌گه:

    سلام چه جالب. وقتی کسی به توانایی های خودش متکی نباشه همین میشه دیگه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد