یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵

داستان/ ماه گرفتگی

داستان این هفته باز هم از پروانه بابک[۱] است؛ داستان نویسی که صاحب مجموعه داستان­های “یک سار پرید” و “هم بازی شطرنج” .

پروانه بابک/

mrs_babak-268x300

   روبه­روی آینه ایستاده­ام. موهایم را جمع می­کنم و محکم  پشت سرم می­بندم. سرم را به سمت چپ می­گردانم. نیمرخ راستم مهتابی رنگ است. با خطوطی خوش فرم. بدون لک و حتی یک خال کوچک.

   سرم را به سمت راست بر می­گردانم. نیمرخ چپم دقیقاً قرینه نیمرخ راستم است. با همان حالت و همان خطوط. با این تفاوت که یک لکه­ی سرخ مایل به کبود درست از بالای ابرو تا زیر چانه­ام کشیده شده است. این لکه از روز تولدم با من بود.

   صورتم را با آب و صابون می­شویم. به دقت خشک می­کنم. کرم مرطوب کننده می­زنم. کمی صبر می­کنم تا خوب به خورد پوستم برود بعد به همه جای صورتم پودر می­زنم تا ماسک، روی پوستم جا به جا نشود.

   آرام ماسکم را که ورقه نازکی از پلاستیک ضد حساسیت – شبیه بافت پوست- هست، روی صورتم می­گذارم. به صورتم می­چسبانم. کاری که هر روز قبل از رفتن به بیرون از خانه انجامش می­دهم.

   صبحانه می­خورم و آماده می­شوم. ماشین را از پارکینگ بیرون می­آورم. تا کلینیک تقریباً یک ساعت راه است. باید عجله کنم. بیمارم ناشتاست. باید رأس ساعت ده و نیم او راعمل کنم.

   پشت چراغ قرمز ایستاده­ام. دخترکی اسپند دود کرده و در حالیکه اسپند دودکنش را می­چرخاند به ماشینم نزدیک می­شود. شیشه­ را پایین می­کشم و یک اسکناس پانصد تومانی به او می­دهم. روسری سیاهش خال­های سفید دارد. درست شبیه روسری مادرم که همیشه با لبه­اش اشک­هایش را پاک می­کرد و می­گفت: “کاش دستم شکسته بود. جوون بودم و جاهل. وقتی ماه گرفت، زن همسایه گفت “مواظب باش دستت رو روی بدنت نذاری. چون هر جا بذاری لک سیاه می­شه روی یه جای بچه­ات.”غش غش خندیدم و گفتم:” نه بابا  این حرفا چیه؟ چه ربطی داره!؟” بعد تمام کف دستم رو گذاشتم روی صورتم. اونم انگشت سبابه­اش را گذاشت روی مُچ دستش. اما از بخت بد و سیاه من، وقتی بچه­هامون به دنیا اومدن، پشت دست بچه اون اثر انگشتی نبود ولی طفل معصوم من به قاعده یک کف دست صورتش سیاه شد.”

   با مرور حرف­های مادرم، چشمانم پر از اشک می­شود. لبخند تلخی بر لب می­آورم. چقدر دلم برای سادگی­های مادرم تنگ شده. کاش الآن زنده بود تا کف دستش را می­بوسیدم. یک عمر با این احساس گناه زندگی کرد و بالاخره دق کرد و مرد. کاش بود و به او می­گفتم که هیچ تقصیری نداشته.

   بیچاره پدرم! پشتش خیلی زودتر ازگذشت زمان خم شد. او هم یک سال بعد از مرگ مادر ترکمان کرد و به مادرم پیوست. تمام آن سال­ها با هم سر من جنگیدند. پدر می­گفت: “تقصیر منه که با یک زن خُل و چِل ازدواج کردم. آخه برای چی با زن همسایه شرط بندی کردی؟”

   برادر کوچکم سرش را میان دست­هایش می­گرفت وفریاد می­زد: “بسه دیگه از دست شما دیوونه شدم. تو رو خدا بس کنید.”

   برادرم هم به محض این که دیپلمش را گرفت و سربازیش را تمام کرد، راهی دیار فرنگ شد. شاید فرار کرد. من تنها ماندم با نامه­هایش. نامه­هایی که رفته­رفته کمتر و کمتر شدند.

   حدود دوازده سال است که فوق تخصص پوست و زیبایی هستم. هیچکس بهتر از من نمی­داند که این لکه فقط به رنگدانه­های پوست مربوط می­شود و هیچ علاجی ندارد. اصلاً ربطی به ماه گرفتگی ندارد. بارها لیزر کرده­ام اما هیچ فایده­ای نداشت. هیچ کِرِم یا پمادی نیست که حتی آن راکمی کمرنگ کند. تنها یک راه دارد. تمام این لکه را با پوست جدا کنند. درست به اندازه آن، پوست سالمی از بدن خودم را پیوند دهند. اما مشکل اصلی ابرو است و پلک و لب. هیچ جای دیگر بدن ابرو ندارد. بافت پوست پلک ولب هم متفاوت است.

   چهل و سه سال تنهایی. تنها بودن. بازی نکردن. نداشتن دوست. درد و دل نکردن. پنهان شدن. درس. کتاب. مجله. فیلم. درس. کتاب. مجله. فیلم. با آینه حرف زدن. تخصص. فوق تخصص. پوست. پوست. پوست. به خاطر فرار از تنهایی­ام فوق تخصص پوست شدم اما باز هم نتوانستم به خودم کمک کنم. تنهایی از بچگی مثل گرگ تعقیبم می­کند. صدای بچه­ها که باهم دم می­گرفتند همیشه درگوشم می­پیچد. دورنگه… دورنگه… دورنگه…

   کاش می­توانستم همان طور که آلیس در سرزمین عجایب با نوشیدن جرعه­ای از یک بطری جادویی، بزرگ می­شد یا کوچک می­شد، به سرزمین عجایب می­رفتم و با نوشیدن جرعه­ای جادویی، یکرنگ می­شدم. این تمام آرزوی کودکیم بود. آرزویی که هیچ وقت بدان دست نیافتم.

   وارد پارکینگ کلینیک می­شوم. ساعت ده است. خودم را به موقع به اتاق عمل می­رسانم. پس از دو ساعت، عمل با موفقیت تمام می­شود. مثل همیشه. وقت ناهار است. به سالن غذا خوری می­روم. فرید دست تکان می­دهد. می­روم به طرف میزش. می­نشینم. زیر چشمی طوری که متوجه نشود با دقت نگاهش می­کنم. موهایش جو گندمی شده. زیر چشم­هایش پف نشسته. چین­های اخمش عمیق­تر شده­اند. دلم برایش می­سوزد. او تنها کسی است که راز مرا می­داند. سال­ها در انگلیس در یک دانشگاه دوره تخصص و فوق تخصص را باهم گذرانده­ایم.

   مثل همیشه با لحنی دلسوزانه می­پرسد: خسته­ای؟ انگار سر حال نیستی! چیزی شده؟

– چیزی نشده. گرسنمه. همین.

– آره .حتماً. تو گفتی و منم باور کردم.

   با دستمال سفره بازی می­کنم. حوصله جر و بحث ندارم. چند روز است که پایش را کرده توی یک کفش و می­گوید: “از زیرچشم تاچانه که مشکلی نداریم؟ از پشت بازویت پوست بر می­دارم. تو رو خدا لجبازی نکن. بذار از دست این ماسک لعنتی خلاص بشی.”

   با ته چنگال روی میز ضربه­های ریز می­زند. از وقتی همسرش هنگام زایمان در اثر آمبولی ریه از دنیا رفت، گاهی رفتارهای عجیبی از خودش نشان می­دهد. آهسته می­گویم: زشته فرید نکن. پرسنل دارن نگات می­کنن.­

– نگا کنن. فوقش می­گن دکتر فرید دیوونه ست. بگن. اگر بگن هم راست می­گن. من از دست تو خیلی وقته دیوونه شدم.

– چی! این ماسک روی صورت منه، اونوقت تو دیوونه شدی؟

– آره من دیوونه شدم. دارم عذاب می­کشم. دلم می­خواد کاری کنم که دیگه اون ماسک لعنتی روی پوست صورتت نباشه. تو هر روز داری عمل می­کنی. زیر قیمت تعرفه. سرو صدای همه در اومده. اصلاً این چیزها به جهنم. فدای سرت. جواب همه­شون با من. پس خودت چی؟ تا کِی می­خوای عذاب بکشی؟

– ببین دکتر؛ من لجبازی نمی­کنم. اصلاً حق با توست. اومدیم و این کار رو هم کردیم. پلک بالا چی؟ حالا ابرو به جهنم. می­شه روی اون مو کاشت. لبم رو می­خوای چی کار کنی؟

   فرید به فکر فرو می­رود. آهسته غذا می­خورد. نمی­دانم چرا اینقدر این مساله برایش مهم شده؟ حتماً می­خواهد  تجربه کند. لیوان آب را سر می­کشد و می­گوید: من دارم میرم بیمارستان سینا. شب زنگ می­زنم. البته اگه اشکالی نداره؟

– نه اشکالی نداره تا ساعت ده بیدارم.

*

   روی تخت دراز کشیده­ام. خوابم نمی­برد. سعی می­کنم تمرکز کنم. ذهنم آرام نمی­شود. چهره دخترکی را که صبح عمل کردم در نظرم مجسم می­شود. لب شکری بود. حالا دیگر نیست. به همین سادگی. می­فهمم چرا فرید این قدر حرص می­خورد. دیدمش داشت با پدر دخترک حرف می­زد. حتماً به فرید گفته که فقط پول اتاق عمل را داده است. مرد روستایی ساده هرچه پول داشت از پَرِ شال سبزش در آورد و گذاشت روی میزم و گفت: “خانم دکتر پول ما قابل شما رو نداره. اول خدا. بعد هم شما.”

– شما فقط  پول اتاق عمل و هزینه­های کلینیک رو بده  پدرجان. من پول نمی­خوام.

– پس دستمزد خودتون چی؟ شما هم زحمت می­کشید.

– برام فقط دعا کنید.همین.

   پول­ها را سُر دادم به سمتش. می­دانستم بیشترش را قرض کرده. همان بار اول که با دخترش آمد مطب در عرض چند دقیقه همه­ی زندگیش را برایم تعریف کرد.

   فرید از اینکه من پول نگرفتم حرص نمی­خورد. دلش برای من می­سوخت. سال­ها شاهد تنهایی من بود. او نمی­داند که من دیگر به این تنهایی عادت کرده­ام. به این ماسک هم عادت کرده­ام. چیزی که مرا ناراحت می­کند این ماسک نیست. من از نگاه­های پرسشگر و دلسوزانه ناراحتم.

   فرید دخترش را دارد. مادر و پدرش را دارد. زن­های زیادی آرزو دارند تا با او ازدواج کنند. من می­دانم که وقتی حواسش را روی چیزی متمرکز کند، دست بردار نیست. این سماجت را از دوران دانشجویی­اش داشت. نمی­دانم ظهر برای چه به بیمارستان سینا رفت؟ تازگی­ها رفتارش مرموز شده. شاید هم سرش جایی بند شده. نمی­دانم؟

   در افکار خودم غرق هستم که تلفن خانه زنگ می­زند. گوشی را برمی­دارم. خودش است.

– سلام دکتر خواب که نبودی؟

– نه. چه خبر؟ کجا هستید، بیمارستان؟

– نه. خونه­ام. می­خوام این شازده خانم رو بخوابونم. مادرم مریضه. رفت بخوابه. تازگی­ها خیلی شیطون شده، دیگه مادرم حریفش نمی­شه. نمی­دونم چی کار کنم؟

– چی کار کنی؟ خوب معلومه خدا روشکر کن. لالایی بلد نیستی؟

– چرا؛ بلدم. راستی می­خواستم یک چیزی بهت بگم. ظهر دوستم زنگ زده بود. برای همین رفتم بیمارستان سینا. خودم ازش خواسته بودم که اگه مورد تصادفی زن که دچار مرگ مغزی شده، داشتن خبرم کنه.

– خوب برای چی؟

– امروز یک زن تصادفی آورده بودن. نمی­دونی وقتی دیدم پوست صورتش مهتابیه از خوشحالی چه حالی شدم؟ گروه خونیش هم آیِ مثبته ولی حالا چند روزی دستگاه بهش وصله.

– یعنی می­خوای بگی…

– آره. چرا که نه؟ ببین من فردا کلینیک نمیام.عمل من رو یا خودت انجام بده یا اگه نشد کنسل کن. من باید برم بیمارستان سینا. باید با خانواده­اش صحبت کنم. شاید اعضای بدنش رو اهدا کنند. اصلاَ شاید کارت اهدای اعضاء داشته باشه.

– فرید این قدر خودتو اذیت نکن. شاید بنده خدا به هوش اومد. این درسته که ما منتظر باشیم اون بیچاره بمیره؟ من نمی­فهمم. تو چرا این قدر روی این موضوع کلید کردی؟

– من منتظر مرگ کسی نیستم. بهت گفتم که. مرگ مغزی شده. فقط قلبش کار می­کنه.

   بعد از قطع کردن تلفن تا ساعتی از فکر و خیال خوابم نمی­برد. نمی­دانستم دختر فرید خوابیده یا پدرش را اذیت می­کند؟ باورم نمی­شد که من اینقدر برای فرید مهم شده بودم. خوب که فکر می­کنم، می­بینم فرید هم برای من مهم است. در حقیقت او تنها کسی است که مرا می­شناسد. تنها کسی­ است که گاهی به من زنگ می­زند و با من حرف می­زند. برادرم دیگر سالی یک بار هم زنگ نمی­زند تا حالم را بپرسد.

   به این فکر می­کنم که فرید تاز­گی­ها رفتارش وعکس العمل­هایش تغییر کرده. ولی من همه را به پای دلسوزیش می­گذارم.

   *

   فرید هر روز بعد از ناهار به بیمارستان سینا می­رود. حتی چند بار هم از من خواست تا با او بروم. ولی ترجیح می­دهم آن زن را نبینم. دیروز می­گفت: نگران نباش طوری کارها داره روبراه می­شه که باور کردنی نیست. انگار یه نیروی غیبی کمک می­کنه. باور کن خدا با ماست. خانواده­اش اول موافقت نمی­کردند. ولی من به هرقیمتی بود راضیشون کردم.

–  خوب به نظر من حق دارند. پوست صورت دخترشونه.

– من به اونها قول دادم تا اونجایی که ممکنه ظاهر دخترشونو درست کنم. قبل از این که دستگاه رو از بدنش جدا کنند. دکترشفیع گفت چند روز دیگه بیشتر صبر نمی­کنند. کم کم خودتو آماده کن.

*

   فرید مرا به اتاق عمل برد. هشت ساعت در اتاق عمل بودم. پانزده روز بعد فرید دوباره مرا به اتاق عمل برد و جای بخیه­ها را پیلینگ شیمیایی کرد.

   امروز قرار است پانسمان را بردارد. مطمئنم عملش خوب بوده. خیلی تلاش کرد. صدایش می­آید. با پرستار بخش حرف می­زند. باهم وارد اتاقم می­شوند. یک آینه هم در دستش هست.

   پرستار بانداژ روی صورتم را باز می­کند. دل توی دلم نیست. قلبم به شدت می­تپد ولی به روی خودم نمی­آورم. هرچند به کار فرید اعتماد دارم اما دیدن چهره­ی جدید خیلی برایم هیجان انگیز است. فرید آینه را به دستم می­دهد. باور نمی­کنم. فرید به جنگ زمان هم رفته است. در آینه زن زیبایی را می­بینم که صورتش مهتابی است.  فقط  صورتم کمی ورم دارد.

   فرید با غرور نگاهم می­کند، می­گوید: حد اکثر دوهفته دیگه ورم داره.

– ماسکم رو چی کار کردی؟

– بعد از عمل سوزوندمش.

   بعد از رفتن فرید و پرستار، به سبد گل رز کنار تختم چشم می­دوزم. جمله کارت روی سبد را چندین بار با خودم مرور می­کنم. “عشق کلید هر در بسته­ایست. مرا باورکن. دکتر فرید.”    

 

[۱] پروانه بابک ، پاییز سال ۱۳۳۳ در تهران به دنیا آمد. بعد از فارغ التحصیلی در رشته بهداشت مدارس، استخدام رسمی آموزش و پرورش شد و در حال حاضر بازنشسته این سازمان است.
 پروانه بابک ده سال است که داستان می نویسد. آموزش داستان نویسی را در حوزه هنری زیر نظر استاد محمد رضا سرشار (رضا رهگذر) گذرانده و در این سال ها در جلسات نقد حوزه هنری حضور فعال داشته است.
دو کتاب از مجموعه داستان­های پروانه بابک “یک سار پرید” و “هم بازی شطرنج” با موضوعات اجتماعی و خانوادگی منتشر شده است.

/انتهای متن/

 

 

1 دیدگاه

  1. دانشور گفت:

    سلام خانم بابک جان. من این داستانتون رو خیلی دوست دارم. دستتون درد نکنه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد