چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵

داستان / ستم

ثریا بیگی[۱] نویسنده  رمان­های اجتماعی عاطفی  و از بانوانی است که در حوزه داستان دفاع مقدس مورد تقدیر قرارگرفته است. بیگی این داستان  را  بر اساس واقعیت نوشته است.

girl_winter

 

ثریا بیگی/

عکس-بیگی-229x300

   تو بارها دلی را شکستی که ترک ترک شده بود از تازیانه­های روزگار. افسار به دست تا آخرین نفس، بر من تازاندی و رحم نکردی. چه مظلومانه از بدی­های تو گذشتم و تو چه ظالمانه از هر خطای کوچک من آتشی ساختی که با آن روح و روانم را خاکستر کردی. صبر و سکوت تنها پاسخ من است به تمام ستم­های تو. گرچه امروز قدرت در دستان توست اما از آزمایش روزگار غافل نباش. غافل نباش از گردش این چرخ کبود!

   شاید در هیچ محکمه­ای نتوانم ثابت کنم که چه ستم­هایی بر من روا داشتی اما فراموش نکن هنوز هم جایی فراتر از این نفس­های آلوده، در نقطه­ای پاک، محکمه­ای هست و یک قاضی عادل که ناگفته تمام حقایق را می­داند و من رانده شده از همه جا، هنوز به عدالت قاضی همان محکمه امیدوارم.

   دفتر خاطراتش را بست و از پشت میز برخاست. کنار آئینه ایستاد. پالتویش را پوشید، کیفش را روی دوش­اش انداخت و به آشپزخانه رفت. زیر کتری را خاموش کرد و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. دانه­های درشت برف از مقابل چشم­هایش سقوط می­کرد و مثل توده­ای پنبه روی لبه­ی پنجره جمع می­شد.

   آهی کشید. بخار دهانش روی پنجره نشست. به هال برگشت. همه جا از تمیزی برق می­زد. مبل­های گردویی رنگ با فرش­های کف هال سِت بودند. یاد روزهایی افتاد که به اتفاق پدر و مادرش تمام بازارهای شهر را زیر و رو کرد تا وسایل جهازش را با هم ست کند. بغض گلویش را فشرد. نگاهش را دور تا دور اتاق چرخاند و از خانه خارج شد.

   کفش­هایش در برف فرو می­رفت و قِرت صدا می­داد. در کوچه پرنده پَر نمی­زد. سرش را پایین انداخت و پیش ­رفت. آنچنان به فکر فرو رفته بود که متوجه نشد چطور به مقصد رسیده. وقتی به خودش آمد که مقابل درب خانه­ی پدری­اش ایستاده بود. زنگ خانه را فشرد. مادرش در را باز کرد و او را به آغوش کشید.

–  دخترم چرا اینقدر رنگت پریده؟

سارا بغض­اش را فرو خورد و به نرمی گفت: چیزی نیست مامان.

   با احتیاط پله­های ایوان را بالا رفتند. پدر کنار بخاری نشسته بود و دود سیگار از لابه لای انگشت­هایش می­لولید. با دیدن دخترش لبخندی بر لب نشاند.

– سلام دخترم. خوش اومدی.

و بعد رو کرد به مادر و گفت: خانم یه چایی لب سوز برای دخترمون بریز تا گرم بشه.

   سارا پالتواش را به رخت­آویز، آویزان کرد و کنار بخاری نشست. مادر توی استکان چای ریخت و آن را مقابل سارا گذاشت. سارا استکان چای را در دست­های یخ­زده­اش گرفت. داغی استکان رفته رفته دست­هایش را گرم می­کرد. نگاهش متوجه­ی دست­های پینه بسته­ی پدرش شد. آهی کشید.

– بابا از کار خبری نیست؟

پدر پکی به سیگار زد. لحظه­ای چهره­اش توی دود سیگار پنهان شد.

– توی این هوا کی خونه می­سازه که من برم براش کاشی کاری کنم؟

   سارا خواست چیزی بگوید. نگاهش که به چین و چروک­های چهره­ی پدرش افتاد، گویی چیزی در وجودش فرو ریخت و دوباره بغض راه گلویش را بست. گوشه­ی لبش را گزید و پلک­هایش را روی هم گذاشت. در این حین زنگ تلفن خانه به صدا درآمد. پدر کمر فیلتر سیگار را در جاسیگاری شکاند و به طرف تلفن رفت.

– الو… سلام… حق با شماس… به خدا گرفتارم، بهم مهلت بده…

سارا نگاه پرسشگرانه­اش را به مادر دوخت. مادر سرش را به نشانه­ی تأسف تکان داد.

– وامی که برای جهازت گرفتیم، سه ماهه که قسطاش عقب افتاده. مثل این که از حساب ضامن برداشت کردن حالا اونم هر روز زنگ می­زنه و هر چی که از دهنش میاد می­گه.

سارا انگشت­هایش را به هم فشرد.

– ای کاش وام ازدواجمو نمی­دادم به امیر که شما مجبور بشید از یه مؤسسه­ی آزاد یه همچین وامی با این بهره­ی سنگین بگیرید.

مادر جرعه­ای چای نوشید و گفت: با وام ازدواج مگه می­شد جهاز خرید؟ اول آخر باید یه وام دیگه می­گرفتیم.

   استکان را روی نعلبکی گذاشت و ادامه داد: همین که تو پیش فامیلای شوهرت سربلند شدی، یه دنیا ارزش داره.

   بغض مثل بادکنکی که در حال ترکیدن باشد، گلوی سارا را می­فشرد. سر درد شدیدی به سراغش آمده بود. شقیقه­هایش تیر می­کشید. استکان چای را برداشت و جرعه­ای نوشید تا شاید راه گلویش باز شود. در این حین پدر آمد و کنار بخاری نشست و سیگاری گیراند. مادر در استکان چای ریخت و آن را مقابل پدر گذاشت.

– غصه نخور مَرد، بذار صدف و نرگس شب بیان خونه، باهاشون صحبت می­کنم نصف حقوقاشونو بذارن کنار تا بدیم به ضامن. فوقش تا آخر برج نون خالی می­خوریم.

پدر چند پک به سیگار زد و دود آن را از گوشه­ی لب­های سیاه و کبودش تخلیه کرد.

– اون بدبخت­ها هم از صبح تا شب توی اون تولیدی کارگری می­کنن و سر برج نمی­تونن یه چیزی برای خودشون بخرن. همه­شو باید بدن جای کرایه خونه و قسط و بدبختی.

مادر دست­هایش را به هم مالید.

– چاره چیه مرد؟

مکثی کرد و ادامه داد: بازم خدا رو شکر سارا سر و سامون گرفت. خدای اونام بزرگه.

قلب سارا تند و تند می­زد. مدام با خودش کلنجار می­رفت که موضوع را بگوید یا نگوید. بالأخره دهان باز کرد.

– مامان…

مادر تسبیح به دست صلوات می­فرستاد.

– جانم دخترم؟

سارا مردّد شد.

– راستش…

– راحت باش دخترم. چیزی لازم داری؟

سارا نفس عمیقی کشید.

– خواستم بگم خونه سرد شده.

   پدر به سمت بخاری رفت و شعله­اش را زیاد کرد. سارا برخاست، به طرف رخت­آویز رفت و پاتواش را پوشید. مادر برخاست.

– کجا دخترم؟ به این زودی می­خوای بری؟! بشین یه نیمرو درست می­کنم، با هم بخوریم بعد برو.

سارا دکمه­های پالتواش را ­بست.

– نه… باید برم تا امیر نیومده یه چیزی برای شام درست کنم.

   پله­های ایوان را با احتیاط پایین می­آمد که مادر صدایش زد. سر جایش ایستاد. برگشت و به چهره­ی زرد مادرش خیره شد.

– بله مامان؟

مادر جلو آمد. نگرانی در چشم­هایش موج می­زد.

– دخترم از چیزی ناراحتی؟

سارا لبخند سردی بر لب نشاند و شانه­هایش را بالا انداخت.

– نه… نه…

   و بعد به سرعت از خانه بیرون آمد. اضطراب عجیبی سر تا سر وجودش را فرا گرفته بود. قلبش به شدت می­تپید و گه گداری تیر می­کشید. اشک­های گرمش روی گونه­های یخ زده­اش به جریان افتاده بود. با عجله روی برف­های کوچه راه می­رفت که پایش لغزید و با صورت به زمین افتاد. سرخی خون بینی­اش روی برف­های سفید، دلش را ریش می­کرد. دستمالی را از جیبش بیرون آورد و آن را روی بینی­اش گذاشت.

   به خانه که رسید، قیمه بار گذاشت. دوش گرفت و خودش را برای آمدن همسرش آماده کرد. کتری را آب کرد و آن را روی شعله گذاشت. هر از گاهی از پنجره نگاهی به کوچه می­انداخت. درخت­های عریان کوچه سفیدپوش شده بودند. برف تمام سطح زمین را پوشانده بود. چای دم کرد و مقابل تلویزیون نشست.

   هوا تاریک شده بود که صدای توقف کامیون را شنید. دست­هایش می­لرزید و احساس می­کرد زانوهایش در حال سست شدن است. در را باز کرد و لبخندی تصنعی بر لب نشاند.

– سلام.

   برف روی شانه­های پت و پهن امیر نشسته بود. سارا روی پنجه­ی پاهایش ایستاد و شانه­های همسرش را تکاند. امیر اخمی کرد و نیم نگاهی به او انداخت. دست و صورتش را شست و مقابل تلویزیون نشست. سارا استکان چای و قندان را روی سینی گذاشت و مقابل امیر روی میز گذاشت.

– هوا خیلی سرد شده.

امیر هیچ توجهی به سارا نداشت.

– قرار بود امروز بذاری بری، پس چی شد؟

   گویا بنایی به یکباره در دل سارا فرو ریخت. نفسش در سینه حبس شده بود. امیر استکان چای را برداشت. با عصبانیت و پرخاش گفت: چرا جواب نمی­دی؟

سارا نفس عمیقی کشید.

– من هیچ مشکلی با این زندگی ندارم.

امیر استکان را محکم به سینی کوبید.

– با چه زبونی بگم نمی­خوامت؟

سارا به خودش لرزید. بغض­اش شکست و اشک در چشم­هایش جوشید. با بغض گفت: من نمی­خوام طلاق بگیرم…

امیر حرف او را قطع کرد.

– باید بگیری!

سارا با پشت دست اشک­هایش را پاک کرد.

– خب خودت برو دادگاه تقاضای طلاق بده.

امیر یکی از ابروهای کلفتش را بالا انداخت.

– زرنگی؟! تا مجبور بشم همه­ی مهریه­تو بدم؟

سارا انگشت­هایش را به هم می­فشرد.

– مهریه حق زنه!

امیر با حالتی عصبی از جا برخاست.

– مهریه باجه که دولت از مردها می­گیره.

لحن سارا آرام­تر از قبل شده بود.

– اونی که از این ازدواج پشیمان شده تویی، اونوقت من به تنهایی باید تاوانشو پس بدم؟ از حق طبیعی خودم بگذرم، برم سربار خانواده­ا­م بشم؟

امیر به طرف آشپزخانه رفت و گوشی­اش را از روی میز ناهارخوری برداشت.

– وقتی مجرد بودی چطوری زندگی می­کردی؟ الآنم همونطوری زندگی کن.

سارا برخاست و به طرف او رفت.

– چرا زور می­گی امیر؟ بعد از طلاقم، مردم به همون دید دختر مجرد قبل از ازدواج به من نگاه می­کنن؟ تو که وضع مالی خوبی داری چرا می­خوای حق رو ناحق کنی؟ هر چقدر از مهریه­مو که میتونی بده تا بریم توافقی طلاق بگیریم.

امیر با گوشی شماره­ای گرفت و آن را به گوش­اش نزدیک کرد.

– الو سلام عزیزم. چطوری؟

   به اتاق رفت و در را بست. سارا سر جایش خشک شده بود. صدای امیر را از پشت در می­شنید.

– نه بابا عفریته هنوز اینجاس. نمی­دونم چیکارش کنم تا دست از سرم برداره دختره­ی گدا گشنه. باج ازم می­خواد تا طلاقش رو بگیره. خونه رو که فروختم. شیطونه میگه جهازشم ارزون بفروشم و پولشو بذارم توی جیبم و با یه لگد از خونه بندازمش بیرون. خودمم نمی­دونم چطوری خر شدم و این زنیکه­ی اُمُل رو گرفتم…

   گویا به یکباره خانه روی سر سارا آوار شد. زانوهایش سست شده بود. رفت روی مبل نشست. یاد روزی افتاد که امیر به اتفاق خانواده­اش با ذوق و شوق به خواستگاری او آمده بود.

– اون روزها فکر می­کردم خوشبخت می­شم. اگه دوستم نداشت پس چرا باهام ازدواج کرد؟! نکنه جادو جنبلش کرده باشن که حدود شش ماهه که بی­دلیل می­خواد طلاقم بده؟! آخه مگه می­شه آدم زن قانونی خودش رو بفروشه به یه زن خیابونی؟

سارا غرق افکار خودش بود که امیر از اتاق بیرون آمد.

– زود باش بهم شام بده.

سارا از جایش بلند شد.

– خیلی دوستش داری؟

امیر سیبی از جا میوه­ای روی میز برداشت و آن را گاز زد.

– این فضولی­ها به تو نیومده.

سارا به طرف آشپزخانه رفت.

– مطمئنی که فقط با توئه؟

امیر دوباره سیب را گاز زد.

– به تو چه ربطی داره؟

سارا به طرف او برگشت.

– من هنوزم زنتم.

امیر سیب نیم­خورده را به طرف سارا پرتاب کرد، محکم به صورتش خورد.

– خفه شو دیگه. هر چی که باشه پولداره. قراره بشم مدیرعامل شرکتش. دیگه از کار کردن با این کامیون خسته شدم.

سارا که دستش را روی صورتش گذاشته بود، به طرف همسرش رفت.

– امیر تو با میل خودت با من ازدواج کردی. تو منو دوست داشتی!

امیر به سارا حمله­ور شد و با مشت به سر و صورتش ­زد.

– با چه زبونی بهت بگم نمی­خوامت؟ هری برو خونه­ی بابات. من یه غلطی کردم با تو ازدواج کردم و حالا هم منصرف شدم. باید تا آخر عمرم خرجت رو بدم؟ تو اونی نیستی که من می­خواستم.

   سارا نقش بر زمین شده بود و خون از گوشه­ی لب­هایش به جریان افتاده بود، سرش را از روی زمین بلند کرد.

– لااقل بهم بگو ایرادم چیه ؟

امیر به طرف سارا برگشت و وحشیانه سرش را به زمین کوبید.

– لال شو دیگه. تا الآنم خیلی بهت لطف کردم که تو رو توی این خونه نگه داشتم.

   لحظه­ای جلوی چشم­های سارا سیاه شد و بعد احساس ­کرد که خانه دور سرش می­چرخد. سرگیجه­ی شدیدی داشت. در همان حالی که بین مرگ و زندگی دست و پا می­زد، امیر طلاها را از دست و گردن سارا بیرون آورد.

– اینم از طلاهایی که سر عقد بهت هدیه دادم. از من مهریه می­خوای؟ حالا پاشو برو گورتو گم کن.

   سارا به زحمت از روی زمین برخاست. سرش گیج رفت و نقش بر زمین شد. امیر روی کاناپه دراز کشید.

– واسه من فیلم بازی نکن، دلم برات نمی­سوزه. من میرم تو می­تونی شش ماهه غیابی طلاق بگیری. من حال و حوصله­ی دادگاه رو ندارم.

   سارا دستش را به دیوار گرفت و آرام آرام به طرف اتاق خواب ­رفت. تا به رخت­آویز رسید، چند بار نقش بر زمین شد. پالتواش را برداشت. دست کرد در جیب­هایش و بعد به هال برگشت و به طرف امیر رفت.

– گوشیمو تو برداشتی؟

لحن امیر بوی تنفر می­داد.

– خودم خریدمش.

   سارا سرش گیج رفت و دوباره نقش بر زمین شد. سرش را از روی زمین بلند کرد و دوباره به امیر چشم دوخت.

– یک ساله دارم توی این خونه زحمت می­کشم، همون گوشی هم حق من نیست؟

   امیر سکوت کرده بود. سارا در حالی که سعی داشت تعادلش را حفظ کند از روی زمین برخاست.

– لااقل شماره­ی بابامو بگیر تا بهش بگم بیاد دنبالم.

                                                            ***                                                           

 

   نور چراغ برق روی برف­های سطح زمین نشسته بود و روشنایی کم رنگی به کوچه بخشیده بود. پیرمردی مشمای سیاهی را روی سرش گذاشته بود و لنگان لنگان به پیش می­رفت. آسمان دانه­های درشت برف را بر سر کوچه می­ریخت. کامیونی از پایین کوچه به طرف خانه می­آمد. هری دلش ریخت. قلبش گویا مشت شده بود و محکم به قفسه­ی سینه­اش می­کوبید. نفس نفس می­زد.

– یعنی ممکنه امیر اومده باشه دنبالم؟

   نور امیدی به دلش تابیده شد که با عبور کامیون از مقابل چشم­هایش به خاموشی نشست. از پنجره فاصله گرفت و کنار بخاری نشست. صدف به پشتی تکیه داده بود و سریال تلویزیونی را تماشا می­کرد. نرگس هم در آشپزخانه چای درست می­ریخت. مادر به سارا خیره شده بود که غافل از همه به نقطه­ای نامعلوم چشم دوخته بود.

– دخترم…

سارا به خودش لرزید. مادر آهی کشید.

– چرا این همه مدت از ما پنهان کردی؟

سارا بغض­اش را فرو خورد.

– دو تا دختر مجرد توی خونه داریم که از سن ازدواجشونم گذشته، نمی­خواستم منم…

مادر حرفش را قطع کرد.

– وقتی تلاشت برای نگه داشتن یه زندگی هیچ فایده­ای نداشته، نباید اینقدر خودتو ذلیل می­کردی.

نرگس سینی چای را مقابل آن­ها گذاشت. چشم­های درشت و سیاهش را به صدف دوخت.

– بفرما چای.

صدف خندید. دندان­های ریز و سفیدش پیدا شد و گونه­هایش چال افتاد.

– به به! این چایی خوردن داره.

آمد، کنار سارا نشست و دستش را روی شانه­ی او گذاشت.

– غمت نباشه آبجی. خودم یه کار برات پیدا می­کنم، مشغول میشی و همه چی از یادت میره.

نرگس استکان چای را به سارا داد.

– آبجی زمونه­ی بی­رحمیه. من که ترجیح میدم تا آخر عمرم مجرد بمونم.

   در این حین صدای چرخیده شدن کلید در آمد. پدر قامتش خمیده بود و از زور سرما صورتش کبود شده بود. همراه خودش توده­ای هوای سرد به هال آورد. کنار بخاری نشست و دست­هایش را روی حرارت بخاری به هم می­مالید.

سلام گرمی کرد و گفت: توی این هوا، دست فروشی هم نمیشه کرد.

صدف به طرف آشپزخانه رفت.

– لباس­ها رو نیاوردی پس؟

پدر آهی کشید و کلاه نمدی­اش را از سرش بیرون آورد.

– گذاشتمش پیش یه مغازه دار.

صدف استکان چای را مقابل پدرش گذاشت و لبخندی زد.

– غصه نخور بابا، یه روزم حیاط ما چراغونی میشه. تازه یه نیروی کار هم بهمون اضافه شده، از چی ناراحتی قربونت برم؟

   لحن صدف همه را به خنده واداشت. پشت خنده­ی سارا بغضی سنگین نشسته بود که از شکستن آن امتناع می­کرد. برخاست و به اتاق خواب رفت. مقابل آئینه ایستاد. صورت گرد و سفیدش، لاغر و استخوانی شده بود و پای چشم راستش هنوز کبود بود.

   یاد روزی افتاد که جواب آزمایش قبل از عقدشان را گرفته بودند. امیر یک جعبه شیرینی خریده بود و سوار بر تاکسی به خانه­ی پدر سارا می­آمدند که امیر بین راه به صورت سارا خیره شده بود. سارا اخم و لبخندش در هم آمیخته بود.

– چرا اینطوری نگام می­کنی؟

امیر نگاه سرشار از محبتش را نثار سارا کرده بود.

– هیچ وقت از نگاه کردن به این صورت زیبا، سیر نمی­شم.

سارا به خودش آمد. بغض­اش شکست و اشک از چشم­هایش جاری شد.

– پس چرا اینقدر زود سیر شدی امیر؟!

***

   از تاکسی پیاده شد. هوا گرم شده بود. روی پیشانی­اش قطره­های عرق نشسته بود. احساس ضعف می­کرد. دست­هایش شروع به لرزیدن کرده بود. سرش را پایین انداخته بود و کوچه را پایین می­آمد. مقابل در ایستاد. کلید انداخت و وارد خانه شد. مادرش حیاط را آب و جارو می­کرد. با دیدن سارا جارو را گوشه­ی حیاط انداخت و شیر آب را بست.

– چکار کردی دخترم؟

سارا لب­های خشکیده­اش را با زبان تر کرد.

– آرزو داشتم بمیرم ولی راهم به دادگاه و کلانتری باز نشه. دیگه خسته شدم بس که این راهو اومدم و رفتم. هیچ خبری ازش نیست. فکر نمی­کردم یه همچین لاشخوری باشه. اونقد انصاف نداشت که لااقل جهازمو بالا نکشه.

مادر دست­هایش را با دامنش خشک کرد.

– دیر جنبیدی دخترم.

سارا آهی کشید.

– با خودم گفتم شاید سرش به سنگ بخوره و بیاد دنبالم.

مادر دستش را روی شانه­ی او گذاشت.

– اصل بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است

اصل سگ تازی نگردد چون که بنیادش سگ است

   با هم به هال رفتند. مادر هندوانه­ای را از یخچال بیرون آورد. آن را قاچ قاچ کرد و مقابل سارا گذاشت.

– بخور تا خنک بشی دخترم. نا امید نباش دخترم، رحمت خدا زیاده.

– مامان مدتیه همش به این فکر می­کنم که بعضی آدما چطوری می­تونن اینقدر سنگدل باشن؟! امیر چطوری جواب خدا رو می­ده با این همه ظلمی که به من و شما کرد؟

مادر به پشتی تکیه زد.

– وقتی آدم از خدا فاصله بگیره و دلش لونه­ی شیطون بشه، دچار قساوت قلب می­شه.

   سارا به پنجره چشم دوخت و توی فکر فرو رفت. از لای پنجره­ی نیمه باز باد ملایمی می­وزید که پرده­های گل منگولی را به رقص درآورده بود. زنگ موبایلش به صدا درآمد. به خودش لرزید. نگاهی به شماره انداخت. نا آشنا بود. گوشی را به گوش­اش نزدیک کرد.

– الو…

– خانم محمدی؟

– بله ، خودم هستم. بفرمایید.

– از کلانتری تماس می­گیرم. طبق گزارشی که به دست ما رسیده، جسد فردی با مشخصات همسر شما در یک سانحه­ی واژگونی خودرو…

   گویا دیگر چیزی نمی­شنید. گوشی از دستش افتاد و بهت زده به نقطه­ای نامعلوم خیره شده بود.

 

 
   ثریا بیگی در سال ۱۳۶۳ در تهران  به دینا آمده اما اصالتاً ایلامی است.
در  رشته ادبیات درس خوانده و بیش از ۱۲ سال است که وارد عرصه نویسندگی شده ­است.
از آثار بیگی می­توان به رمان­های اجتماعی عاطفی “عشق و هوس”، “لحظه­ی عاشق شدن”، “لذت تلخ” و “شهربانو” اشاره کرد.
وی ۱۳ کتاب در حوزه­ی دفاع مقدس در قالب داستان کوتاه و بلند به چاپ رسانده­است. کتاب “قبل از سپیدی” با موضوع دفاع مقدس در سال ۱۳۹۲ لوح تقدیر کسب کرده است.
در سال ۱۳۹۰همموفق به  کسب لوح تقدیر به عنوان نویسنده­ی منتخب ادبیات داستانی دفاع مقدس به خاطر داستان “دوار(سیاه چادر)” شده است.
بیگی در حوزه­ی فیلم نامه نویسی هم فعالیت دارد.

/انتهای متن/

1 دیدگاه

  1. نوشین می‌گه:

    چه ستم دردناکی اما همیشه ستمگر خیر نمیبینه و به سزای کارش میرسه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد