شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵

داستان/ ردپای آدم     

فاخته به دنبال کارمی گشت. هر بار که کاری پیدا می کرد بعد از مدتی مجبور می شد به خاطر سالم نبودن محیط کار، بیرون بیاید. اما این آخری در یک شرکت کار پیدا کرد که آقای راد رئیسش به او اطمینان داد که محیط سالمی داره. اما…

ثریا منصوربیگی/

منصوربیگی

 

 فاخته اخم­هایش را باز کرد. به طرف او رفت و سرش را داخل برد.

– مزاحم شما نمی ­شم، خودم میرم.

   لحن راد جدی بود.

– تعارف نکنید، هوا سرده، می ­رسونمتون.

   اتوبوس پشت اتومبیل او توقف کرد. فاخته لبخندی زد.

– ممنون از لطفتون خودم می­رم. اتوبوس اومد.

   به خانه که رسید بدون این که لباس­هایش را عوض کند، کنار بخاری نشست و خودش را جمع کرد. مادر به آشپزخانه رفت و با استکان چای برگشت. بخار از استکان توی هوا می ­لولید. فاخته استکان داغ را توی دست­ هایش گرفت و آب بینی­ اش را بالا کشید.

– چه لذتی داره این گرما. داشتم قندیل می­ بستم.

   مادر دستی به صورت دخترش کشید.

– بمیرم الهی، یخ زدی. چایی تو بخور گرم شی.

   دختر بعد از شام کنار بخاری نشست و رمانی را به دست گرفت. مادر آمد و کنارش نشست.

– از وقتی رفتی سرکار، دارم از تنهایی دق می­ کنم. روزها که توی خونه تنهام. شب­هام که تو میای، اونقدر خسته­ ای که تا شام می ­خوری خوابت می ­بره، حالا یه شبم که خوابت نبرده سرتو کردی توی این کتاب؟

   فاخته کتاب را بست و آن را کنار گذاشت.

– آخه داستانش خیلی جذابه.

   مادر دستش را روی زانوی دخترش گذاشت.

– داستان من جذاب تره. امروز نگین خانم… همسایه ­ی طبقه بالامونو می ­گم، همون که تو رو برای خواهرزاده ­اش حمید خواستگاری کرده بود…

   فاخته به دهان مادرش چشم دوخته بود.

– خب…

   مادر نفس عمیقی کشید.

– با مادر حمید اومده بود اینجا. مادرِ پسره مدام چشماش توی خونه می ­چرخید و وسیله ­های خونه رو برانداز می­ کرد. وقتی رفتم توی آشپزخونه براشون چایی بریزم، شنیدم که آروم در گوش نگین خانم گفت: “خونه ­شون خیلی ساده ­س حتی یه دست مبل هم ندارن.”

   غمی توی نگاه فاخته نشست. خم شد و پیشانی مادرش را بوسید.

– غمت نباشه مادرجون. این زمونه مردم عقلشون به چشماشونه، کی دیگه دنبال انسانیت می گرده؟ اینم می ­ره و مثل اون یکی ها پشت سرشم نگاه نمی ­کنه. خدا رو شکر این کارم خیلی خوبه. یواش یواش همه چی برای مامان گلم می خرم.

***

   پنجره را باز کرد. نسیم ملایمی می ­وزید. پلک ­هایش را روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید. درخت­ های توی خیابان جوانه زده بودند. مغازه­ها یکی یکی کرکره­ها را بالا می ­کشیدند. نگاهش را از خیابان گرفت و پشت میزش نشست. سه ماهی از شروع کارش می گذشت. آقای راد آمد. کیف دستی اش را روی میز گذاشت. فاخته برخاست و با او سلام و احوالپرسی کرد. آقای راد لب باز کرد گویا قصد داشت چیزی بگوید اما منصرف شد و به اتاقش رفت.

   تلفن شرکت شروع کرده بود به زنگ زدن. فاخته تلفن­ ها را جواب می­ داد و سفارشات مشتری­ ها را توی کامپیوتر وارد می­ کرد. کار شرکت نظم پیدا کرده بود و سفارشات بیشتر شده بودند. ساعت ناهاری که شد فاخته ظرف غذایش را برداشت. پله­ های زیرزمین را پایین می ­رفت که راد صدایش زد. به عقب برگشت. نگاه امروز آقای راد با روزهای گذشته فرق می ­کرد و فاخته کاملاً متوجه شده بود. مدیر جلو آمد و مقابل فاخته ایستاد. خیلی صمیمی گفت: کجا می­ ری؟

   فاخته لب­ هایش آویزان شد.

– طبق معمول هر روز می­ رم پیش خانم ­های پایین غذامو گرم کنم، بخورم.

   مدیر توی چشم ­های فاخته خیره شد.

– چرا ناهارتو بالا گرم نمی ­کنی؟

   فاخته متعجب شانه ­هایش را بالا انداخت و گفت: می­ گم این یکی دو ساعت ناهاری برم پیش اون خانم­ ها حوصله­ ام سر نره.

   گویا تمام دنیا به یکباره روی سرش آوار شد وقتی جواب راد را شنید.

– بیا پیش خودم تا حوصله­ ت سر نره.

   غمی توی نگاه فاخته نشست. احساس می ­کرد به یکباره ابر سیاهی روی سرش سایه انداخته. سرش را پایین انداخت و پله ­ها را پایین رفت.

– ازتون معذرت می­ خوام ولی من پایین راحت­ ترم.

   ساعت ناهاری رو به پایان بود. فاخته حس بدی داشت. اضطراب عجیبی سر تا سر وجودش را فرا گرفته بود. سالاری در حالی که پشت چرخش می­ نشست، نیم نگاهی به فاخته انداخت که توی فکر فرو رفته بود و پشت چشمی برایش نازک کرد.

– آقای راد نیومده امروز؟

   فاخته سکوت کرده بود. خانم یعقوبی در حالی که پارچه را زیر چرخ می­ گذاشت، به طرف فاخته برگشت.

– خانم محمدی تو باغ نیستی آ!

   فاخته که گویا تازه به خودش آمده بود، به طرف او برگشت.

– چیزی پرسیدی؟

   سالاری یکی از ابروهایش را بالا انداخت.

– ساعت ناهاری تموم شده، آقای راد نیومده که اینطوری اینجا نشستی؟

   فاخته ظرف غذایش را برداشت.

– امیدوارم منظورت این نباشه که از زیر کار درمیرم. آقای راد هم شرکت نباشن، من کار خودمو انجام میدم.

   دختر پله­ها را بالا آمد و پشت میزش نشست. آبدارچی توی آشپزخانه در حال شستن استکان­ ها بود. هیچ صدایی از اتاق مدیر نمی ­آمد. دلش گرفته بود. احساس می­ کرد دنیا برایش خیلی تنگ شده است. آهی کشید. در دلش گفت: ” ای دنیا چرا بعضی وقت­ها چشم دیدن آرزوهای کوچیک ما بدبخت بیچاره­ها رو نداری؟! یکی درآمد میلیاردی ماهیانه ­اش به چشمش نمیاد، یکی مثل من شب و روز دست به دامن خدا هستم برای داشتن یه درآمد کارگری توی یه محیط سالم که برای شندرغاز حقوقی که قراره سر ماه بگیرم، خدشه ­ای به پاکدامنیم وارد نشه. تف به این روزگار… اینم از این کارم. اینجا موندنم دیگه فایده ای نداره. آقای مدیر هوایی شده.”

   تلفن به صدا درآمد. آقای راد بود که از فاخته می­ خواست به اتاقش بیاید. قلب فاخته به شدت می ­تپید. تقی به در زد و وارد اتاق شد. روی مبل نشست و سرش را پایین انداخت. آقای راد سررسیدی را که مقابلش بود، ورق می­ زد.

– مدارکت رو آوردی که بیمه ا­ت کنم؟

   فاخته انگشت­ هایش را به هم می ­فشرد.

– بله آوردم.

   راد سررسید را بست.

– می ­خوام حقوقت رو بیشتر کنم و سرپرستی تمام شرکت رو بسپارم به تو.

   مکثی کرد و ادامه داد: ولی تمام این­ ها منوط هست به پذیرش شرطی که برات می ­ذارم.

   فاخته سرش را بالا گرفت. نگرانی توی نگاهش موج می­ زد.

– چه شرطی؟

   راد توی چشم­ های فاخته خیره شد.

– می ­خوام با من راحت باشی.

   چهره­ ی فاخته درهم فرو رفت.

– و اگر شرط رو نپذیرم؟

   مدیر دست­ هایش را به هم زد.

– اگر قبول نکنی، دیگه نمی ­تونی اینجا کار کنی.

   فاخته اخمی کرد.

– موندم چطور طی این مدت شخصیت واقعی خودتونو نشون ندادین؟!

   راد شانه­ هایش را بالا انداخت.

– هر آدمی ممکنه تغییر کنه. مخصوصاً اگر طرف مقابلش یه دختر زیبا و جوون مثل شما باشه.

فاخته با عصبانیت برخاست.

– بیکاری رو ترجیح میدم.

   کیفش را برداشت و رفت. تمام راه گریه کرد. وقتی به خانه رسید، بوی سبزی قورمه ­ای که مادرش سرخ می ­کرد، توی خانه پیچیده بود. مادر با دیدن او از آشپزخانه بیرون آمد. نگاهش نگران بود.

– چرا این وقت روز اومدی؟ اتفاقی افتاده؟

   فاخته پوزخندی زد و گفت: طبق معمول بیکار شدم. شانس من از این بهتر نمی ­شه دیگه.

   لباس­ هایش را عوض کرد و گوشه­ ی اتاق نشست و به نقطه­ ای نامعلوم خیره شد. مادر کنارش نشست.

– حالا مگه دنیا به آخر رسیده؟

   فاخته دستش را روی سرش گذاشت.

– آره مامان. واسه من به آخر رسیده. بعضی وقت­ها راستی راستی باورم میشه که این دنیا دیگه

برای آدم ­هایی مثل ما جایی نداره.

   مادر دستش را روی شانه ­ی دخترش گذاشت.

– دخترم فقط مرگه که چاره نداره. اینقدر ناامید نباش.

   نگاهی به مادرش انداخت. چشم ­هایش پر از اشک شد.

– خیلی اعصابم به هم ریخته مامان. خیلی خوشحال بودم به خاطر این کارم اما حالا…

   پاسی از شب گذشته بود. مادر به خواب عمیقی فرو رفته بود. فاخته از مقابل تلویزیون برخاست، آن را خاموش کرد و مقابل پنجره ایستاد. کوچه در تاریکی و سکوت فرو رفته بود و تنها نور چراغ برق مقابل خانه روشنایی کم رنگی به کوچه بخشیده بود. نگاهی به آسمان انداخت. تک و توکی ستاره توی آسمان چشمک می­ زد و هلال باریک ماه پشت ابرهای خاکستری پنهان شده بود و هاله­ ی کم رنگی از ماه پیدا بود. قطره ­ی اشکی از گوشه­ی چشمش غلتید و روی گونه ­اش به جریان افتاد. در دلش گفت:” کاش پدرم زنده بود و یه درآمد خوب داشت. منم درس می­خوندم، می­ رفتم دانشگاه. به موقع ­اش با یه آدم حسابی ازدواج می ­کردم و مجبور نبودم پیش هر کس و ناکسی دنبال کار بگردم که هزار و یک پیشنهاد بی­ شرمانه بشنوم.”

   با پشت دست اشک­ هایش را پاک کرد. تا صبح پلک­ هایش را روی هم نگذاشت. صبحانه که خورد با کمک مادرش خانه را مرتب کرد و بعد از توی کتابخانه ­ی کوچکش که گوشه ­ی اتاق خواب بود، رمانی برداشت و غرق مطالعه شد. زمانی به خودش آمد که صدای زنگ خانه را شنید. چادر سفیدش را روی سرش انداخت و در را باز کرد. زن مسنی که با چادرش رو گرفته بود، با او سلام و احوالپرسی کرد. از فاخته می­ خواست که اجازه بدهد وارد خانه شود. فاخته متعجب به او خیره شده بود.

– ولی من شما رو نمی ­شناسم خانم محترم.

   زن مسن لبه ­ی چادر را از روی صورتش برداشت.

– مادر آقای راد هستم.

   فاخته هول شد. زبانش بند آمده بود. نمی ­دانست چه برخوردی با او داشته باشد و مات و مبهوت نگاهش کرد.

   زن لبخندی زد. دندان­ های سفیدش پیدا شد.

– حالا اجازه میدی بیام داخل؟

   فاخته خودش را از مقابل در کنار کشید و به او تعارف کرد که داخل شود. او را به مادرش معرفی کرد و بعد با عجله به آشپزخانه رفت و چای دم کرد و با سینی چای آمد و مقابل زن نشست. مادر آقای راد نگاهی حاکی از محبت به او نداخت.

– پسرم خوش سلیقه­س آ.

   فاخته هنوز گیج بود. مادر قندان را مقابل زن گذاشت.

– بفرمایید چاییتون سرد نشه.

   زن حبه­ ای قند برداشت. سرش را به طرف فاخته برگرداند.

– راستش دخترم اومدم از طرف پسرم ازت عذرخواهی کنم. راستش قصد پسرم از اون حرف­ ها و اون رفتارها فقط امتحان کردن تو بوده و بس.

   و بعد رو کرد به طرف مادر فاخته.

– راستش حاج خانم توی این زمونه دختر زیاده ولی متأسفانه نجیبش کمه. چند ساله که شوهرم به رحمت خدا رفته و از اونجایی که رضا تک فرزند بود، شد وارث تمام دارایی پدرش. فامیل دخترهای زیادی رو بهش پیشنهاد می ­کردن اما قبول نمی ­کرد. رضا دنبال یه دختری بود که بتونه برای یک عمر زندگی بهش اعتماد کنه.

به طرف فاخته برگشت.

– رضا دلش می­ خواد تو شریک زندگیش باشی. نظرت چیه؟

   فاخته سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.

قسمت اول(داستان/ ردپای آدم )

/انتهای متن/

 

9 دیدگاه ها

  1. سپیده گفت:

    نویسنده گرامی تشکر میکنم از اینکه قلمت رو در راه بیان مشکلات جامعه مون به حرکت در میاری. قلمت همیشه پویا و تنت سالم

  2. ناهید گفت:

    عااالی بود, داستان بعدی خانم منصوربیگی کی چاپ میشه؟

  3. المیرا گفت:

    به نظر من داستان جالب بود, تشکر

  4. هانیه گفت:

    عالی بود. مرررررررررسی از نویسنده

  5. شیرین گفت:

    محتوای داستان حرف نداشت. خانم منصوربیگی دستمریزاد

  6. سولماز گفت:

    مثل همیشه عالی بود.فضای داستان های خانم منصوربیگی رو خیلی دوس دارم,رمانهاشونو خوندم.اگه ممکنه یه مصاحبه ازش بگیرین و توی سایت بذارین,خیلی دوسش دارم. با تشکر

  7. ندا گفت:

    مرسی مرسی مرسی

  8. لیلا گفت:

    بی صبرانه منتظر بودم قسمت دوم داستان رو بخونم,اصلا فکرشم نمیکردم اینطوری بشه, واقعا جذاب بود. ممنونم

  9. نازی گفت:

    تعلیق داستان واقعا جالب و تکان دهنده بود, اصلا فکرشو نمیکردم. از خانم نویسنده ممنونم به خاطر محتوای نوشته هاش و قلم روان و گیراش.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد