جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵

داستان/ حفره

زهرا سادات ثابتی[۱] از اعضای هیئت تحریریه نشریه نگاره وابسته به اتحادیه انجمن‌ های اسلامی دانش‌ آموزی است و کتابش با عنوان «متولد نهم دی» مراحل چاپ را سپری می کند.

زهرا سادات ثابتی/

 پله ها را دو تا یکی بالا آمد. تلفن هنوز داشت زنگ می خورد. در را باز کرد. کیفش را انداخت روی کاناپه. تلفن را برداشت. گلویش درد گرفته بود. هوای سرد اتاق را کشید درون ریه هایش و گفت: الو…؟

صدای تند و تیزی از پشت تلفن به گوشش خورد: الو مامان! چرا گوشی رو برنمی دارین؟ کجا بودین؟ چرا نفس نفس می زنین؟ نمی گین نگرانتون می شم؟

پری گوشی تلفن را کمی از گوشش دور کرد. نفسش را با چند کلمه بیرون داد: اوه… چه خبرته؟ سلامت کو؟

– ببخشید سلام. آخه تلفن همراهتون هم خاموش بود. چند روزه خیلی دَدَری شدین مامان! خبریه؟

پری بی صدا آه کشید. چانه اش لرزید. گوشه ی چشم هایش سوخت. خیالش راحت بود که الهام او را نمی بیند اما از لرزش صدایش می ترسید. صدایش را صاف کرد و گفت: چرا برای آدم حرف در می یاری الهام؟ رفته بودم برای بابات یک پیراهن بخرم.

– به به! مبارکه! ما دعوت نیستیم؟

– خودتو لوس نکن الهام. آقا آرش چطوره؟ خودت خوبی؟

– خوبیم. امشب می خوایم بریم موزه باستان شناسی. می خواستم بگم شما و بابا هم بیاین ولی خوب مثل این که خودتون برنامه دارین. حتماً کیک هم پختین آره؟

پری چند لحظه ساکت شد. پیشنهاد بدی نبود اما فرصت کافی نداشت. نگاهی به ساعت انداخت و گفت: دست بردار الهام! این قدر شیطونی نکن. برای چی کیک بپزم؟ ما نمی یایم. بهتون خوش بگذره. کاری نداری؟ فعلا خداحافظ.

همان طور که گوشی تلفن را می گذاشت، شنید که الهام گفت: دوسِت دارم مامانی. خداحافظ.

خودش هم داشت باورش می شد که اتفاقی نیفتاده است. دیروز برای الناز نقش بازی کرد و حالا برای الهام. چند روزی بود که با پسرهایش صحبت نکرده بود. از این که جلوی آن ها و عروس هایش خودش را ببازد، به خود لرزید.

مژه هایش خیس شده بود. نگاهش خیره مانده بود روی گل های قالی. زیپ کیفش را نبسته بود. یقه ی پرس شده ی پیراهنی سبز رنگ از کیفش بیرون زده بود. شانه هایش افتاده بود. پشت پلک هایش سنگینی می کرد. بی آن که سر بچرخاند، عطر را روی میز آینه دید. هنوز از جعبه اش بیرون آورده نشده بود. هفته ی پیش آن را داده بود به سهراب. همان عطری که همیشه به پسرشان نیما سفارش می کردند از آلمان برایشان پست کند. این بار سهراب یادش رفته بود. پری به نیما یادآوری کرد.

رو به آینه ایستاد. دستی به موهای تازه رنگ کرده اش کشید. انگشتانش را به هم قلاب و خودش را به سمت جلو خم کرد. از کمرش صدایی بلند شد. لبش را از درد به دندان گرفت. پلک هایش را به هم فشرد. گوشه ی چشم هایش، روی گونه ها و پیشانی اش چین برداشت. پلک هایش را باز کرد. سهراب را در آینه دید. بی سر و صدا داشت کتش را به جالباسی آویزان می کرد. پری با ناله ای که فقط خودش شنید، کمرش را صاف کرد. با تعجب پرسید: کی اومدی!؟

سهراب بی آن که نگاهی کند جواب داد: همین الآن.

این را گفت و بعد به سمت اتاقش رفت. پری منتظر ایستاده بود. سهراب با عجله برگشت. دیگر نگاهش به زمین خیره نمانده بود اما به پری هم نگاه نمی کرد. اطراف اتاق می چرخید. پرسید: قفسه ی کتابام کجاست؟

سهراب نگاهش به دیواری که تا چند لحظه‌ی پیش به آن پشت کرده بود، افتاد. پری خودش را به کنار شوهرش رساند. لب هایش را به خنده باز کرد و با مهربانی گفت: همیشه دوست داشتی کتابخونه ‌ات توی هال باشه. بفرمایید این هم کتابخونه تون، چطوره؟

سهراب به پری نگاه کرد. پری سردش شد؛ انگار از حدقه ی چشم های سهراب سرما بیرون می زد. دهانش را که باز کرد، پری طاقت نیاورد. دستانش را گرفت روی آتش نیمه جان شومینه.

– خودت تنهایی همه رو جا به جا کردی؟

پری تغییری در چهره ی سهراب ندید. یاد مجسمه های یخی افتاد که چند روز پیش در تلویزیون دیده بود. آب بینی اش را محکم و پر صدا بالا کشید. فکر می کرد این طوری جلوی ریختن اشک هایش را می گیرد. آب دهانش را جمع کرد و بغضی را که مثل یک تیله در گلویش گیر کرده بود، قورت داد و گفت: آره!

یاد پیراهن افتاد. چشم هایش برقی زد. رفت سمت کیفش. پیراهن را در آورد. گرفت سمت سهراب. دستانش می لرزید. دلش می خواست بداند سهراب هم سردش شده یا فقط خودش دارد از سرما می لرزد.

چند روز بود که از آهنگ صدای خودش بدش می آمد اما چاره ای نداشت باید چیزی می‌گفت. با زبانش لب هایش را خیس کرد. طعم رژی که به لبش کشیده بود پخش شد توی دهانش. گفت: چرا بهم نگفتی استاد تمام شدی؟ وقتی داشتم کتابخونه ات رو جا به جا می کردم، مدرکش رو دیدم. سریع رفتم بیرون اینو برات خریدم. همون رنگی که دوست داری.

سهراب پیراهن را گرفت. پری توان حرکت نداشت. انگار او هم داشت به مجسمه ی یخی تبدیل می شد. فقط با سیاهی چشم هایش سهراب را دنبال کرد.

سهراب رفت سمت آینه. پیراهن را گذاشت کنار جعبه ی عطر. دست هایش را در جیب شلوارش کرد و گفت: من تصمیمم رو گرفتم. با این کارا نمی تونی نظرمو عوض کنی.

پری خواست چیزی بگوید. دوباره یاد آهنگ صدایش افتاد. می خواست صدایش نلرزد. می خواست شبیه التماس نباشد. اما چاره ای نداشت باید چیزی می گفت. انگار یک حبه قند گیر کرده باشد در گلویش. آبی در دهانش نمانده بود تا جمع کند و قورتش بدهد. با مردمک چشم هایش تا می توانست بالا را نگاه کرد؛ تا کنده کاری های سقف. می خواست اشک هایش را به زور نگه دارد. سرفه ای کرد و گفت: باید چی کار کنم تا نظرت عوض شه؟

سهراب به پری نگاه نمی کرد اما او را می دید. رفت سمت شومینه. شعله هایش را زیاد کرد. آتش زبانه کشید. پری با خود فکر کرد چرا یخ سهراب آب نمی شود. سهراب با حسرت به کتابخانه اش نگاه کرد و گفت: این که تو هم یک دکتر باشی.

و بعد با لب های آویزان شانه هایش را بالا انداخت و ادامه داد: یا حداقل یک معلم!

پلک های پری روی هم هوار شدند و سقف روی سرش. دیگر گونه هایش خیس شده بود. سهراب منتظر جواب نبود. بی معطلی گفت: می دونم نمی تونی یا شاید هم نمی خوای.

پری احساس کرد در وجودش حفره ای عمیق به وجود آمده است و او هر لحظه دارد بیشتر سقوط می کند. و سهراب هم چنان ادامه می داد: مثل تمام این مدت توی این ۳۰ سال، هر وقت بهت می گفتم بیا پا به پای من درسِت رو ادامه بده، همش امروز و فردا می کردی، همش بهونه می آوردی.

سرما رسیده بود به زانوهای پری. خشکش زده بود. دلش گرمای بدن بچه هایش را می خواست؛ وقتی یکی یکی آن ها را روی دو پاهایش می گذاشت و تاب می داد. آهنگ صدای لالایی خواندنش در گوشش پیچید.

صدای سهراب بلند شده بود: بهت گفتم بزار برای بچه ها پرستار بگیرم اما حرف توی کله ات نرفت. لجبازی کردی.

پری قلبش تیر کشید. پوزخندی زد. با خودش فکر کرد چقدر خوب شد به حرف مادر سهراب گوش کردم و هرچه بچه ها خواستند زود به آنها ندادم و گرنه بچه ها لجباز بار می آمدند.

سهراب به تندی قدم می زد. یک دستش در جیبش بود و دست دیگرش در هوا می چرخید. دهانش تند تند باز و بسته می شد: تقصیر خودته! من بارها بهت هشدار دادم اما تو خودت رو به نفهمی زدی. آخه من چه گناهی کردم؟ تو هیچ چی حالیت نمی شه. بلد نیستی راجع به چند تا موضوع ساده، چند کلمه حرف به درد بخور بزنی. آخه منم دوست دارم مثل همکارام، خانمم تحصیل کرده باشه، هم سطح خودم باشه. اصلاً تو از کجا خبر داری؟! من مطمئنم بچه ها هم روشون نمی شه به همکاراشون بگن مادرمون چهار کلاس بیشتر سواد نداره.

پری خودش را دلداری داد: حتماً سرما به سرش زده، فراموشی گرفته.

یاد مراسم فارغ التحصیلی پسر کوچکش پویا افتاد که با افتخار به دوستانش می گفت: ایشون پری خانم، مامان منه بچه ها! با دنیا عوضش نمی کنم.

سهراب روی صندلی نشست. صورتش را با دستانش پنهان کرد. صدایش گرفته تر به نظر می آمد: من تصمیمم رو گرفتم. دکترای شرق شناسی داره. توی دانشگاه تهران تدریس می کنه. یک ساله از شوهرش جدا شده.

نتوانست بقیه ی حرفش را بزند. غروب شده بود. چراغ های اتاق خاموش بودند. شعله ی آتش شومینه، چهره ی سهراب را روشن و تاریک می کرد. حرفش را تمام کرد: همه چیز تمومه. فقط مونده رضایت کتبی تو.

افتاد و شکست؛ پری به عمیق ترین نقطه ی حفره رسیده بود؛ به آخرش. شکسته گفت: به یک شرط… بچه ها… چیزی… نفهمند.

 
[۱] زهرا سادات ثابتی در تابستان سال ۱۳۷۰ در شهر مقدس مشهد به دنیا آمد. با عضویت در هیئت تحریریه نشریه نگاره وابسته به اتحادیه انجمن‌ های اسلامی دانش‌ آموزی، اولین تجربه‌ های قلمی خود را در قالب مینی ‌مال به رشته تحریر درآورد و پس از آن در دوره آموزش داستان نویسی زیر نظر استاد علیرضا مهرداد، و دوره نقد داستان مؤسسه طوبی وابسته به دفتر تبلیغات اسلامی شرکت کرد.
کتاب ثابتی با عنوان «متولد نهم دی» مراحل چاپ را سپری می کند.

/انتهای متن/

5 دیدگاه ها

  1. مهدی افشاری گفت:

    داستان خیلی زیبایی بود.من خیلی از اون خوشم اومد.از نویسنده اش ممنونم.ایشالا در همه چی موفق باشد.

  2. انسیه ثابتی گفت:

    داستانی بسیار زیبا اما غمناک.

  3. صدیقه قدردانی گفت:

    داستانتون خیلی قشنگ بود.لذت بردیم.

  4. سید سجاد موسوی گفت:

    واقعا خیلی عالی بود.امیدوارم دوباره از این سبک داستان ها بنویسید.ممنونم.

  5. نازنین گفت:

    داستان خیلی جالبی بود. دستتون درد نکنه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد