شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵

داستانک/ کنکور

پیرزن مغموم و افسرده گوشه ی دیوار تکیه زده بود عصایش در دستانش می لرزید و هر از چند گاهی به مرد نگهبان می گفت : خب چی می شه اجازه بدین آسمون که به زمین نمیاد .

konkoor

مهناز یعقوبی آبکناری/

پیرزن مغموم و افسرده گوشه ی دیوار تکیه زده بود عصایش در دستانش می لرزید و هر از چند گاهی به مرد نگهبان می گفت : خب چی می شه اجازه بدین آسمون که به زمین نمیاد .

دختر جوان در حالیکه از ساختمان خارج می شد به محض مواجه با پیرزن گفت : چی شده مادر جون ؟ نوه ات سر جلسه است چیزی جا گذاشته ؟

پیرزن اشک توی چشمانش جمع شد نگاه حسرت باری به سردر دانشگاه انداخت و گفت : یه عمر نذاشتن درس بخونم ، اول بابام ، بعدم شوهرم … آهی کشید و ادامه داد : آرزو داشتم دکتر بشم ولی حالا که آقا بالا سر ندارم اینقدر پیر و علیل شدم که حواس پرتی گرفتم کارتمو جا گذاشتم تا رفتم و برگشتم از کنکور جا موندم …

/انتهای متن/

3 دیدگاه ها

  1. ستاره می‌گه:

    خیلی بی مزه بود
    آخه این چه وضعیه؟
    آخه به اینم میگن داستانک؟

    • نازنین می‌گه:

      سلام دوست عزیز. هر کسی نظری داره. به نظر من داستانک به تصویر کشیدن یه اتفاق خاصه. اتفاقی که بارها اتفاق میوفته و این نویسنده ها هستند که حسش می کنند و بقیه مردم براشون عادی شده.
      برعکس شما به نظرم داستانک خوبی بود.

  2. لیلا می‌گه:

    بیچاره خانمها که همیشه مظلوم واقع میشن و خیلی از آرزوها رو به خاطر جنسیتشون باید به گور ببرن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد