چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵

داستانک/ نقاشی

زهرا محو تماشای نقاشیش بود و دل توی دلش نبود تا زودتر آن را به معلمش نشان دهد.

girl_paiting

سپیده شراهی/

زهرا محو تماشای نقاشیش بود و دل توی دلش نبود تا زودتر آن را به معلمش نشان دهد.

سرش را با ذوق بالا آورد و به معلم خیره شد که بچه ها یکی یکی نقاشیشان را می بردند و نشانش می دادند.

نوبت زهرا که شد، دفترش را بغل گرفت و به طرف میز معلم رفت. آن را باز کرد و جلویش گذاشت.

معلم با کلافگی چند صفحه به عقب و جلو ورق زد و گفت:”پس نقاشیت کو زهرا؟”

زهرا لبخندی زد، دفتر را ورق زد و دوباره همان صفحه را آورد.

معلم اخم کرد و گفت:” میگم نقاشیت کو؟”

زهرا از عصبانیت معلم ترسید .انگشتش را بالا آورد و با اشاره به دفتر گفت:”خانم اجازه! همینه.”

معلم با صدای بلندی گفت:”منو مسخره کردی؟”

کلاس ساکت شد. معلم طلبکارانه گفت:” جای بغض کردن جواب منو بده، چرا تنبلی کردی زهرا؟ ها؟”

شاگردهایی که روی نیمکتهای جلو نشسته بودند روی دفتر زهرا سرک کشیدند و بعد ریزریز خندیدند.

زهرا با بغض گفت:”خانم اجازه من تنبلی نکردم، به خدا یه هفته برا نقاشیم فکر کردم. می خواستم تو نقاشیم…”

معلم وسط حرفش پرید: “یه هفته فکر کردی که اینو نشونم بدی؟”

زهرا با نگرانی به دفترش نگاه کرد و بعد به معلم. خواست چیزی بگوید اما معلم زودتر گفت:”می بینم دروغم که می گی!”

زهرا در حالی که سرش پایین بود، آرام گفت:”خانم اجازه! مگه خودتون هفته پیش، سر کلاس هدیه های آسمانی نگفتید خدا رو نمی شه دید؟”

مکث کرد، با سر آستینش اشکهایش را پاک کرد و همانطور که هنوز نگاهش به دفتر بود گفت: “منم می خواستم، تو نقاشیم خُخُخُدا رو بکشم… “

حالت چهره ی معلم عوض شد. با دستهایی لرزان دفتر را برداشت و میان صدای هق هق های زهرا، با تحیر به صفحه ی سفید خیره شد.

/انتهای متن/

2 دیدگاه ها

  1. عاطفه می‌گه:

    سلام
    بسیار متن زیبایی بود و مخصوصا از خواندن دیدگاه آقای سعید بسیار لذت بردم.
    سپاس

  2. سعید می‌گه:

    من از این نوشته لذت بردم
    خیلی هم لذت بردم
    بعد که خوندن نوشته شما تموم شد، صورتم رو شستم برگشتم پشت میز و این متن رو نوشتم:

    شاگردان یکی یکی نقاشی هایشان را روی میز معلم می گذاشتند. اتاق لبریز بود از همهمه بچه ها که داشتند از خانه ها و شهر ها و آدم هایی که روی کاغذ کشیده بودند، برای هم می گفتند.
    نوبت رسید به سپیده، پیش رفت و بی مقدمه از معلم پرسید: چه طور می شود خدا را دید؟
    معلم به چشم های کنجکاو دخترک نگاهی کرد و گفت: تو یک بار پیش تر هم این سؤال را پرسیدی عزیزم، خدا دیدنی نیست.
    در حالی که معلم عبورش را دنبال می کرد، به سمت نیمکتش برگشت. از کیف مدرسه، کاغذ سپیدی را که تنها نامش پای آن بود برداشت، دوباره به سمت معلم آمد، برگه سپید را بوسید و گذاشت روی نقاشی همه بچه ها، با صدایی که می لرزید به معلم گفت: من این هفته خدا را کشیده ام.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد