دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵

داستانک / نفس آخر

ویران بود؛چون دیگر خانه های شهر…

shahid

مهسا شمسی پور/

 ویران بود؛چون دیگر خانه های شهر.

“الله اکبرش” را ،از پنجره ی طبقه بالا شنیدم. تک تیر اندازها ساکت شده بودند. افتاده بود پای پنجره. سرش را گرفتم روی پایم. چشمان نیمه بازش خیره به من شد. فریاد زدم:”تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه ماموریتت تموم نشده بود؟”

تبسمی کرد. چنگ زد به پیراهنم، نفس عمیقی کشید. گوشم را بردم نزدیک دهانش. صدایش از ته گلو بلند شد:”شهادت پایان ماموریته…”

/انتهای متن/

 

8 دیدگاه ها

  1. علیرضا می‌گه:

    خیلی شعار زده بود
    بنظرم نویسنده در نگارشش کمی عجله کرده، چرا که با بازنویسی دوباره می توان به داستانک بهتری با همین ایده رسید

  2. ستاره می‌گه:

    به نظرم این ایده نیاز به بازنویسی دوباره داره، چرا که با این نگارش فعلی بسیار شعار زده است

  3. ناشناس می‌گه:

    عالی بود
    مختصر ، مفید و تأثیر گذار
    موفق باشین خانم شمسی پور

  4. ناشناس می‌گه:

    نفس آخر زیبا و روان بود, کوتاه و مختصر, من رو برد ب روزایی ک جوون هایی بودن ک از زندگی شیرین گذشتند تا وطن زنده بمونه.

  5. ناشناس می‌گه:

    داستانک خانم مهسا شمسی پور ، بسیار تأثیرگذاربود. درحالیکه قواعد نوشتن داستانک رارعایت کرده بودند ، اما جان کلام به خواننده میرسید. لذت بردم. موفق باشند

  6. ناشناس می‌گه:

    زیبا بود کوتاه و موجز

  7. ناشناس می‌گه:

    داستان زیبایی بود ، کوتاه و موجز

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد