شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵

داستانک / مسافر

بتول خانم بی خیال لباس می شست و زیر لب برای خودش چیزی می خواند. چادرم را جمع کردم، روی پله ی ایوانشان نشستم و چشم دوختم به دستهایش که به لباسهای داخل تشت، چنگ می زد…

سپیده شراهی/

بتول خانم بی خیال لباس می شست و زیر لب برای خودش چیزی می خواند. چادرم را جمع کردم، روی پله ی ایوانشان نشستم و چشم دوختم به دستهایش که به لباسهای داخل تشت، چنگ می زد.

توی دلم غوغایی بود، این پا آن پا می کردم و  نمی دانستم چطور به او بگویم یک دانه پسرش شهید شده. همه اش تقصیر حاج آقا صلواتی بود که می گفت “اگه یکی از  زنای محل خبر رو بهش بده بهتره” و خودم را  لعنت می کردم که چرا اصلاً من، قبول کردم بگویم.

با به یاد آوردن چهره ی معصوم پسرش- محمد- هق هق کنان به گریه افتادم.

بتول خانم نگاهم کرد و همانطور که آب شلواری را با دست می چلاند، گفت:

” مریم خانم جون، می دونم شب جمعه اس و دلت هوای قبر مادرتو کرده؛ اما  تو رو خدا، دم غروبی تو خونه ی ما گریه نکن؛ پسرم مسافره، شگون نداره!” 

/انتهای  متن/

5 دیدگاه ها

  1. آذر گفت:

    سلام
    داستان بسیار لطیف بیان شده بود، توصیف خوبی در همین چند بند آورده شده بود به گونه ای که خواننده را با خود به یک فیلم کوتاه میبرد

  2. آسمان گفت:

    یک خط آخر بسیار تاثیر گذار و بغض آلود بود
    عالی بود.موفق باشید

    • سعید گفت:

      عالی بود خانم مهندس
      نوشته بسیار خوب و پر مغزی بود
      زیاده گویی نداشت/ محتوای مناسبی داشت/ کلمه ها بسیار درست و به جا انتخاب شده بودند
      این اولین نوشته ی رسمی از شما هست که دارم میخونم، کاش خیلی بیشتر از این نوشته هاتون در دسترس باشه

  3. زهرا سادات گفت:

    سلام خانم شراهی
    داستان زیبایی بود و داستانتون یه جورایی روح داشت
    آدم دوست داشت ادامه پیدا کنه
    اما میترسید از ادامه اش که چی میشه..
    بنظرم خوب جایی تمومش کردید.
    بی صبرانه منتظر خوندن داستانهای بعدیتون هستم.

  4. سما گفت:

    حس عجیبی داشت..واقعا زیبا و هنرمندانه بود..آفرین به نویسنده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد