سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵

داستان/تغیــیــر دکــــور

فاطمه دانشور جلیل[۱] به صورت حرفه ای از سال ۱۳۸۹ وارد وادی داستان نویسی شد. دوره داستان نویسی و نقد داسنان را در حوزه هنری تهران گذراند . “مرخصی اجباری ” و ” بهترین بابای دنیا ” مجموعه داستان کوتاه در حوزه دفاع مقدس از دانشور به چاپ رسیده است. از برگزیدگان جشنواره وقف، جشنواره ادب و هدایت و جشنواره یوسف است.

dec

فاطمه دانشور/

kh-daneshvar

   اوایل اسفند ماه بود. در اتاقم مشغول مطالعه بودم که صدای بحث پدر و مادرم را شنیدم. کنجکاو شدم و از اتاقم بیرون آمدم.

  مادر پشت میز ناهارخوری نشسته بود. مشغول پاک کردن سبزی بود. خیلی جدی رو به پدر گفت: عزیزِ من، اگه پول نداشتی، می­گفتم که نداری. اصلاً اگه پول نداشتی که خودم هم ازت این درخواست رونمی­کردم ولی حالا که داری، نمی­دونم چرا خسیس شدی!

  پدرم که تازه از سر کار آمده بود، لیوان آبش را سر کشید، روی یک صندلی کنار مادرم نشست و گفت: اگه هزار تا ایراد داشته باشم، خدا رو شکر که خسیس نیستم. تو هم بعد از بیست سال زندگی مشترکمون اینو می­دونی. من می­گم اسرافه. تازه دو سال پیش کل دکور خونه رو عوض کردیم. پرده، مبل، ویترین. حالا باز پاتو کردی تو یه کفش که الّا بلّا که باید همه شونو دوباره عوض کنیم. نه نمیشه من پولِ این بریز بپاش ­ها رو ندارم. دارم ولی نمیدم.

 پدرم وقتی مرا دید از روی صندلی بلند شد، به سمت مبل ­ها رفت و رو به من گفت: نازنین تو بگو. این مبل ­ها خراب شدن؟ نه رویشون چیزی شده نه حتی فنرش در رفته، چوبشم که خداییش عالی بود و آخ هم نگفته. بیا دخترم تو قضاوت کن. بگو دیگه، سالم نیستن؟

  به مادرم نگاه کردم و دیدم که با ایما و اشاره از من می­خواهد که حرف او را تأیید کنم. پدر همچنان منتظر بود. رفتم روی مبل نشستم و علی رغم میل مادر گفتم: به نظر منم کاملاً سالم هستن و ایرادی ندارن. ولی مامان نمی­گه که مبل ­ها ایراد دارن. دوست داره سال که جدید می­شه وسایل خونشم جدید بشن. آخه عمه و زن عمو هم بعد از اینکه ارث بهشون رسیده، رفتن همه  دکوراسیون خونشونو عوض کردن.

  پدرم گفت: به به. پس بگو جریان از کجا آب می­خوره. همه ­اش چشم و هم چشمیه. من با تغییر دکور مخالف نیستم، می­گم فقط اسراف نکنیم. به نظر من مبل ­ها که کاملاً سالمند و نیازی نیست که عوض بشن. برای تغییر دکور می­تونیم جای وسایل رو عوض کنیم یا لااقل چیزهای ارزون قیمت بخریم. نه اینکه برم مبلی که دو سال پیش سه میلیون پولش رو دادم، مُفت به سمساری بفروشم. باز هم برم مبل بخرم که حتماً  الآن ده میلیون برام آب می­خوره. این اسرافه دیگه.

  مادرم دست از کارش کشید. روی مبل کنار ما نشست و با صدای نرم به پدر گفت: ببین عزیزم، تو که کلی بهت ارث رسیده. خدا رو شکر توی حسابت به اندازه ده دست مبل هم پول داری. حالا چی میشه برای دل من هم که شده، قبول کنی و همه چیزمونو عوض کنیم؟

 با وجود اینکه مادرم با نرمش صحبت کرد تا دل پدرم را به دست بیاورد اما اصرارش باعث عصبانیت پدر شد. صورتش سرخ شد و سریع از جایش برخواست. گفت: لا اله الا الله بازم حرف خودشو تکرار می­کنه. اگه من پول دارم باید بریزم تو جوب؟ آخه این عاقلانه است؟ ما دختر دم بخت داریم. پسرمون نوجوونه و چند سال دیگه می­شه جوون و زن می­خواد. باید به فکر آینده اونا باشم یا نه؟

  مادر چهره ­اش را مظلوم­تر از قبل کرد و گفت: مگه من به خاطر خودم می­گم. منم به خاطر همین دخترِ دم بختم می­گم که تغییر دکور بدیم. پیشِ دوست و دشمن باید خودمونو نشون بدیم. فکر نکنن خسیسیم. عقل مردم به چشمشونه. زندگیمون باید بدون حرف باشه که دخترمونم بپسندن دیگه.

  از این حرف مادرم خیلی ناراحت شدم و گفتم: کسی که قراره بیاد اینجا و از زندگی ما ایراد بگیره، همون بهتر که من رو هم نپسنده.

  مادرم اخم کرد و لبش را گزید و بِهِم حالی کرد که چیزی نگویم. پدر گفت: مگه زندگیمون چیزی کم داره؟ اگه مبل نداشتیم، لوازم خونمون کم و کسری داشت، حرفت درست بود. ولی ما که زندگیمون، رو به راهه، چیزی کم نداریم. حالا چون ارث بهم رسیده باید بریز و بپاش کنیم؟

 حرف­های پدر و مادر تمامی نداشت. من به اتاقم رفتم. طبق برنامه ­ی هر روزم، مشغول قرائت یک صفحه قرآن با معنیش شدم. چقدر لذت بردم وقتی به معنی آیه ۱۵۱ سوره شعراء توجه کردم. نوشته بود:

 “از فرمان اسرافکاران اطاعت نکنید.”

خوشحال بودم که پدرم  کاملاً متوجه شده که تقاضای مادرم چیزی جز اسراف نیست.

*

   در را برای پدرم باز کردم. با لبی خندان و جعبه شیرینی به دست وارد خانه شد. خیلی گرم و صمیمی به همه­ مان سلام کرد. با خوشحالی در جعبه شیرینی را باز کرد و به همه­ مان تعارف کرد. مادر پرسید شیرینی به چه مناسبته آقا؟

 پدر گفت: به مناسبت خرید ماشینِ جدیدمونه. پژو رو فروختم و یه ماشین شاسی بلند خریدم. چهل میلیون روش گذاشتم. فردا تحویل می­گیرمش. خیلی قشنگه. حرف نداره.

   سعید – برادرم- خوشحال بالا و پایین پرید. مادرم عصبانی شد و شیرینی ­اش را نیم خورده داخل بشقابش انداخت و گفت: وقتی من می­گم تغییر دکور بده و مبلمان رو عوض کن میگه اسرافه، ولی وقتی نوبت خودش می­رسه، پژوی سالمی که شش ماه بیشتر کار نکرده رو می­فروشه و میره ماشین شاسی بلند می­خره!

 پدرم به سمت مادر رفت و درِ گوشش چیزی گفت. مادر لبخند زد و با خوشحالی  ما بقی شیرینی­اش را داخل دهانش گذاشت.

آن روز به خاطر اسراف پدرم دلم گرفت. توقع نداشتم اینطور عمل کند. یعنی چون پول داشت باید ماشینش را عوض می­کرد؟ مادرم راست می­گفت این که با خواسته­ ی مادرم هیچ فرقی نداشت.

*

   خسته از دانشگاه بر می­گشتم و به فکر کارهای آن روزم بودم. داخل کوچه مان که شدم یک وانت بار را جلوی در خانه­ مان دیدم. نزدیک تر که شدم دیدم دو تا کارگر مبل ­­ها و ویترین جدیدمان را به داخل خانه می­برند. دلم گرفت و وارد خانه نشدم. از همانجا راهم را کج کردم و به سمت خانه ­ی مادربزرگم رفتم. آیه تو گوشم زنگ می زد:

و از فرمان اسرافکاران اطاعت مکنید.

   [۱] فاطمه دانشور جلیل،  تیر ماه سال ۱۳۵۶ در تهران به دنیا آمد.  هر چند از نوجوانی دست بر قلم داشت اما به صورت حرفه ای از سال ۱۳۸۹ وارد وادی داستان نویسی شد .  دوره غیرحضوری و بعد حضوری داستان نویسی را در حوزه هنری تهران با موفقیت سپری کرد و به دنبال آن از جلسات نقد هفتگی استاد محمدرضا سرشار در حوزه هنری بهره مند گردید. 
داستان های متعددی از او در مجلات و سایت های ادبی مننتشر شده است.  
مرخصی اجباری ” و ” بهترین بابای دنیا ” مجموعه داستان کوتاه در حوزه دفاع مقدس از دانشور به چاپ رسیده است. 
گردان سیاهپوش و دو کتاب دیگر در بخش زندگینامه داستانی شهدا را هم زیر چاپ دارد. 
کسب مقام اول تهران در جشنواره وقف و کسب مقام سوم کشوری در جشنواره ادب و هدایت و کسب رتبه تقدیری در ششمین جشنواره یوسف،  بخشی از موفقیت های این نویسنده است.

/انتهای متن/

8 دیدگاه ها

  1. سارا می‌گه:

    جالب بود. معضلیه برای خودش این چشم هم چشمی. کاش نبود.

  2. معصومه می‌گه:

    برای همین میگن که اینقدر توی اسلام تجمل گرایی نفی شده.

  3. مهری می‌گه:

    بسیار بسیار داستان زیبایی بود .متشکرم .

  4. پروانه بابک می‌گه:

    جالب بود ممنون

  5. مهتاب می‌گه:

    سلام خانم دانشور عزیز. عیدتون مبارک.

  6. نیلوفر می‌گه:

    قلمتون همیشه سبز. داستانهاتونو دوست دارم.
    سال نوتون مبارک

  7. سارا می‌گه:

    سلام. کاش چشم و هم چشمی نبود. اونوقت دنیا گلستان بود.

  8. یک مخاطب می‌گه:

    خیلی خوب بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد