جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵

زنان عاشورایی ۱/ خوله کارش را به حسن(ع) واگذار کرد  

زنان عاشورایی را کمتر می شناسیم، به جز چند تن از برجسته ترین شان را: زینب کبری(س) و … . به مناسبت محرم حسینی به دخت به معرفی چهره زنان عاشورایی می پردازد.

 فریبا انیسی/

در اولین شماره، خوله دختر منظور فزاریه (مادر حسن مثنی )[۱] را می شناسیم که با وجود مخالفت اطرافیان به خواستگاری حسن(ع) پاسخ مثبت داد و نام فرزندش را نیز حسن گذاشت.

    دخترم،خوله، محمد در جمل به دست یاران علی (ع) کشته شده و آن وقت تو قصد داری کار خود را به پسر او واگذار کنی ؟
خوله جواب داد: محمد پسر طلحه راه درستی را انتخاب نکرده بود. او به تبعیت از پدرش در این راه رفت و با آن که می دانست پدرش راه نادرستی را برگزیده است از او تبعیت کرد. من چرا باید مثل او باشم و در روز قیامت به خداوند متعال بگویم که ما راه پدران و همسران خود را انتخاب کرده ایم.
پیرزن نالان شد و به تندی گفت: خوله ! دست بردار. تو به خانه ی کسی می خواهی بروی که فرزندانت را یتیم کرده است… تو خواستگاران زیادی داری، یکی دیگر را انتخاب کن. با جمال و عقل و کمال که تو داری؛ همین حالا هم خواستگاران زیادی داری.
خوله آرام بود، تصمیم قطعی خود را گرفته بود. تصمیمی قاطع. او به خانه ی سرور جوانان اهل بهشت می رفت.  او کار خود را به حسن واگذار کرده بود.[۲]
قبیله در انجام کاری که خوله کرد انگشت به دهان مانده بود. اما پدرش منظور او را درک می کرد. او نیز عاشق اهل بیت(ع) بود و دوستدار فرزندان ابوتراب. تنها کسی که مشوق او در این کار بود پدرش بود و او بود که با ازدواج حسن و خوله موافقت کرد و آرزوی خوشبختی او را نمود.

٭٭٭
منظور گفت: خوله، این قدر بی تابی نکن. مرگ هم مرحله ای از زندگی است با یک شکل دیگر.
خوله اما آرام نمی شد: نه پدر، نمی توانم ساکت و آرام باشم. داغ پسر رسول خدا (ص) قلبم را می فشارد. وای بر کسی که لباس ماتم را بر تن ما پوشاند. خدا او را نبخشاید و از اندوه دلش کم کند.

    خدایا ما را با چه غم بزرگی آزمایش می کنی؟… وای بر من و وای بر حسن مثنی فرزندم. او هم رنج یتیمی را چشید…
خوله گریان بود. هیچ کس اندازه ی رنجی را که او تحمل می کرد نمی دانست. درد از دست دادن همسر ، آن هم همسری چون حسن فرزند پیامبر بر دلش سنگینی می کرد. قبیله­ی بنی فزار با مرگ و مویه بیگانه نبود. اما غم خوله فراتر از این دو می نمود. منظور برای تسلیت به پیش دخترش آمد و شعری سرود تا اندوه او را کم کند.
خبر دار شدم که خوله دیروز جزع و فزع کرده است از این که سختی های روزگار بر او روآورده است.
ناله و زاری مکن ای خوله و صبر کن همانا انسان های کریم و با کرامت اصل و اساسشان بر صبر است. [۳]
اما درد خوله کم نمی شد. روزگار سپری می شد. اما غم از چهره خوله پاک نمی شد. فرزندش که به دنیا آمد نام پدرش را بر او نهادند. حسن بزرگ می شد در پناه عمویش حسین. او را حسن مثنی می نامیدند.

٭٭٭
    پسرم، حسن به پیش عمویت برو و یکی از دختران ایشان را خواستگاری کن.

این را خوله گفت که شاهد علاقه حسن به عمویش و محبت حسین به حسن بود.

    مادر،…
حسن به خوله می نگریست و به یک عمر عشق او به فرزندان فاطمه (س).
خوله ادامه داد: هر مردی باید در وقتی معلوم ازدواج کند. من نسبت به آینده ی تو نگران هستم و دوست ندارم جز با خویشان پدرت وصلت کنی. تو می دانی که همسر اول من از دشمنان اهل بیت(ع) بوده است ولی من در خانواده ای عاشق اهل بیت به دنیا آمده ام. اکنون باید مراقب فرزندان حسن (ع) باشم.
حسن سر به زیر گفت: ان شاء ا.. که خیر در همین است، اما کدام دختر عمویم را خواستگاری کنم؟
خوله خندید و گفت: عمویت تو را راهنمایی خواهد کرد…
حسن سر به زیر داشت. عرق خجالت بر روی پیشانی او سنگینی می کرد، عمویش حسین (ع) بلند شد و گفت: حسن به من گفته اند که تو برای خواستگاری از دختران من آمده ای.
حسن سر تکان داد. اما خجالت می کشید تا سخنی بگوید.
امام حسین(ع) به او نگاه می کرد. چهره ی برادر را در این یادگار او می جست. صبر حسن را،  حلم حسن را و عشق حسن را به مادرش، در حسن بن حسن جستجو می کرد.

    فاطمه و سکینه دختران من هستند هر کدام را که تو بخواهی به عقد ازدواج تو در می آورم.
حسن سر به زیر داشت. متانت و حیای حسن جلوه ای از پدر بود و فروغی از متانت و حیای علی داشت هنگام خواستگاری از فاطمه…  امام حسین (ع) خودش دنبال کلام را ادامه داد: سکینه غرق در الله است. من دخترم فاطمه (س) راکه به مادرم فاطمه، بسیار شبیه است به عقد ازدواج تو در می آورم. خداوند این وصلت را مبارک گرداند.
حسن خندید، خوله به آرزویش می رسید، حسن داماد  عمویش شده بود.

    فاطمه، تو نیز با کاروان پدرت همراه می شوی ؟
خوله بود که از عروسش، فاطمه دختر حسین(ع) سئوال می کرد.
    بله، مادر…
    کاش من هم می توانستم همراه شما بیایم. من در کوفه شما را ملاقات می کنم. نمی توانم به مکه بیایم، از قبیله ام خبرهایی دارم که باید به آنجا بروم… دخترم مراقب حسن باش. او جز تو کسی را ندارد. هوا گرم و سوزان است. مواظب خودت هم باش من در قبیله ام منتظر ورود شما هستم.
اشک در چشم های خوله حلقه زده بود. خوله می بایست با حسن و فاطمه وداع کند. نمی دانست چرا این سفر قلب و ذهن او را چنین مشغول کرده بود… چه حوادثی در این سفر پنهان بود که همه را بی تاب می‌کرد. دل خوله بیتاب فرزندش بود. تنها یادگاری از امام حسن(ع).  به حسن مثنی فکر می کرد و به وصیت پدرش: پسر مرا از عمویش جدا مکن..

————————–
۱- زندگانی امام حسن مجتبی (ع) ص ۴۷۴ ، ریاحین جلد ۳ ص ۳۱۷ ، ریاحین الشریعه ج۴ ص۲۱۰

۲- در میان عرب رسم بوده است زنان بی پناه که همسر خویش را از دست می دادند و قصد نداشتند به قبیله برگردند یا قبیله آن ها را طرد کرده بود، کار خود را به یکی از بزرگان واگذار می کردند  و تحت حمایت مادی و معنوی او قرار می گرفتند. او اگر می خواست آنها را به عقد ازدواج خود و یا یکی از آشنایان در می آورد و اگر نمی خواست در منزل او بسر می بردند. برای مثال دختر و همسر ابوذر غفاری پس از شهادت ابوذر کار خود را به حضرت علی (ع) واگذار کرده و در منزل ایشان بسر می بردند.

 

۳- نبسئت خوله امس قد جزعت                    من ان تنوب نوائب الدهر

      لاتجزعی یا خول و الصطبری                     ان الکرام بتوا علـی الصبـر  

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد