پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵

خوشا زان عشق‌بازان یاد کردن

حال و هوای آبان ماه عجیب شاعرانه است، چه بسیارند شاعرانی که در این ماه پر کشیدند و دفتر شعرشان برای همیشه بسته‌شده است. قیصر امین پور از آن جمله بود..

قیصر تنها یک شاعر نبود، نقاشی چیره‌دست بود که غزل غزل عشق تصویر می‌کرد بر طاقچه دل‌ها می‌نهد.

حال هوای آبان ماه عجیب شاعرانه است، چه بسیارند شاعرانی که در این ماه پر کشیدند و دفتر شعرشان برای همیشه بسته‌شده است.

آبان ماه که می‌رسد ناخودآگاه دل شاعرانه می‌شود می‌رود گوشه‌ای می‌نشیند آرام و صفحه غزل‌های ساده و صمیمی قیصر ادب فارسی را می‌خواند.

قیصر تنها یک شاعر نبود، نقاشی چیره‌دست بود که غزل غزل عشق تصویر می‌کرد بر طاقچه دل‌ها می‌نهاد

این روزها روزهایی است که صدای پای رفتنش در گوش این شهر پیچید؛

روزهایی که تمامی غزل‌هایش عزادار شدند و به سوگ نشستند و او زیباترین غزل خداحافظی را سرود.

این عروج بهانه ایست تا بر سفره عاشورایی قیصر بنشینیم جرعه معنا و لطافت و عشق را سرکشیم

به میهمانی واژه‌های قیصر خوش‌آمدید.

 

خوشا از دل نم اشکی فشاندن

به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشق‌بازان یاد کردن

زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن

خوشا نی‌نامه‌ای دیگر سرودن

نوای نی‌، نوایی آتشین است

بگو از سر بگیرد، دل‌نشین است

نوای نی نوای بی‌نوایی‌ست

هوای ناله‌هایش نینوایی‌ست

نوای نی دوای هر دل تنگ

شفای خواب گل، بیماری سنگ

قلم تصویر جانکاهی‌ست از نی

علم تمثیل کوتاهی‌ست از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سرِ او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله‌ها دارد از آن روز

از آن روز است نی را ناله پرسوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی

که این‌سان شد پریشان بیشه نی؟

سری سرمست شور و بی‌قراری

چو مجنون در هوای نی‌سواری

پر از عشق نیستان سینه او

غم غربت غم دیرینه او

غم نی بند بند پیکر اوست

هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی‌ست

به هم اعضای او، وصل از جدایی‌ست

سرش بر نی، تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردیده، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد

نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه‌ای، منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بردارد اشتر

که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی

نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!

عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده‌ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش می‌کشاند

سزد گر چشم‌ها در خون نشینند

چو دریا را به روی نیزه بینند

شگفتا بی‌سر و سامانی عشق!

به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق در عالم هیاهوست

تمام فتنه‌ها زیر سر اوست

/انتهای متن/

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد