شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵

خوشا به حال مان اگر به مولا حسین خدمتی کنیم

کبشه مادر سلیمان بن ابی رزن [۱] است؛ کنیزی که حسین(ع) به قیمتی بالا خریداریش کرد و بعد به ازدواج ابی رزین درآورد. سلیمان فرزند او پیشقراول کاروان شهدای کربلا بود.

فریبا انیسی/

  • سلیمان، سلیمان بلند شو. مولایم حسین(ع) تو را خواسته است.

سلیمان بلند شد و پرسید: آقایم، با من چه کار دارد ؟

کبشه گفت: نمی دانم، اما زود آماده شو. مبادا ایشان را منتظر بگذاری.

سلیمان گفت: چشم مادر.

کبشه به فرزندش چشم دوخت و روزی را به یاد آورد که مولایش حسین (ع) او را خرید.

  • یک کنیز هزار درهم.

کبشه می دانست این مقدار خیلی زیاد است و بسیاری از مردم قدرت پرداخت این قیمت را ندارند. اما امام­حسین (ع) آن را پرداخت تا او را به ام­اسحاق هدیه دهد.

روز دیگر هم مولایش امام حسین (ع) او را خواست تا در مورد ازدواج با ابی رزین نظر او را بخواهد و امروز سلیمان را خواسته است. بی شک باز هم خیری عظیم نصیب آنها خواهد شد.

در وانفسای زمانی که هر کس به فکر خودش است، چقدر خوشحال کننده است که بتوانیم به مولا حسین (ع) خدمتی کنیم. کبشه می دانست بسیاری از این مردم که به گرد امام جمع شده اند به طمع پول و مقام آمده اند. اما این را هم می دانست که امام حسین (ع) به این موارد توجهی نمی کند. تا کنون چند بار شاهد بود که ثروت خویش را به فقرا بخشیده است. چندین کنیز و غلام را خریداری کرده و آزاد نموده است. برای چندین خانه به دوش زندگانی ترتیب داده است. چندین نیازمند را بی نیاز کرده است. میزان انجام این کارها را فقط خدا می داند و بس.

صدای امام رشته ی افکار کبشه را قطع کرد:

  • سلیمان؛ نامه ای از مسلم بن عقیل داشته ام که دعوت کوفیان را تائید نموده بود. او از آن ها برای من بیعت گرفته است. من نامه ای به بزرگان بصره نوشته ام وبه آنها در مورد لزوم احیای شریعت هشدار داده ام. پس با عجله حرکت کن و آن را به بزرگان بصره برسان.

کبشه سلیمان را بدرقه کرد.

 

٭٭٭

کبشه روی کجاوه نشسته بود. کنار ام­اسحاق که زیر لب قرآن زمزمه می کرد. دلش شور می زد. آرام نداشت، چندین منزل تا کوفه فاصله داشتند. دلش گواه بدی می داد. از ابتدای حرکت از مکه تاکنون تعداد کاروانیان از نصف هم کمتر شده بود. در هر منزلی که می ایستادند تعدادی به بهانه های گوناگون از آنها جدا می شدند و امام هر بار تکرار می کرد: این سفر، سفر امارت و حکومت نیست… من برای برپایی دین جدم قیام کرده ام… یزید مفسد و شرابخوار است…

کبشه نمی دانست چرا دلش آرام نمی گیرد. از سلیمان خبری نداشت ! کاش سلیمان هم با آنها بود. کاش خبری از سلیمان می رسید.امام او را خواست. رنگ از روی کبشه پرید. خود را به خیمه امام رساند…

کبشه از پیش امام برگشت. با قدم هایی لرزان. خواست کنار خیمه بنشیند. دست ام اسحاق او را نگه داشت. پرده ی خیمه را بالا زد و او را به درون راهنمایی کرد. ام اسحاق با مهربانی او را نشاند.

  • کبشه، شهادت نعمتی است که خداوند بر بندگان خاص خود عرضه می دارد. خدا به تو صبر دهد.

کبشه گفت: شهادت بر سلیمان عرضه شد خوشا به حالش. اما سخن مولایم حسین (ع) مرا آتش زد.

ام اسحاق با عجله پرسید: مگر ایشان چه گفت­؟

کبشه با صدایی لرزان گفت: آقایم حسین(ع) گفت: سلیمان پیش آهنگ قافله ی شهیدان کربلا شد. وقتی نام کربلا را برد، قلبم آتش گرفت. اشک در چشمان مولایم حلقه زد.

گفتم: مگر در کربلا قرار است چه اتفاقی بیافتد ؟

مولایم حسین گفت: خیل ملائک منتظر شهدای کربلایند و سلیمان پیش قراول کاروان شهدا شد.

زنان خیمه گریه می کردند و کبشه در فکر شهیدانی بود که ملائک برای استقبال آن­ها آماده می شدند. سلیمان پیشاپیش رفته بود. شاید خود را برای پذیرایی از شهدای کربلا آماده می کرد، شاید…

 

۱- فرسان الهیجاء ج۱ ص ۱۶۱ .

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد