شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵

خورشید عاشورا که غروب کرد

غروب که شد دیگر اشک­ها خشکیده­ بود. پیکر شهدا سُم کوب شد تا هیچ آثاری نماند از مظلومیت، از دفاع دین، از…
و چشم­های ناپاک و دل­های هوسباز قامت دخترکان حرم را می­ پایید.
خورشید از شرم سر پنهان کرده ­بود.

khiam

فریبا انیسی/

 تمام غم دنیا در دل رباب بود

خورشید عاشورا که غروب کرد، عشق رباب هم غروب کرد. صدای همهمه ها در گوشش می پیچید. صدای تیر و شمشیر قلبش را می خراشید، چه هوای سنگینی دارد این غروب. آیا برای این روز پایانی هست ؟

  • فرار کنید،… فرار کنید.

رباب به خود آمد. صدای زینب (س) بود. خیمه ها در آتش می سوخت. دست دختری را که در خیمه مانده بود گرفت. سکینه را هم با خود همراه کرد، دوید. پای دخترک به سنگی گیر کرد. دخترک بر زمین افتاد. رباب ایستاد. پاهای دخترک خونین شده بود. رباب فریاد زد: سکینه، برو،… دور شو.

سواری به او نزدیک می شد. در پی او سواران دیگری می آمدند. صدای خنده سواران رعب در دل زنان می کاشت. سوار به آنها رسیده بود. سوار مقنعه دخترک را از پشت کشید. رباب با صدای دخترک خم شد.ناله ی دخترک سوزناک شده بود. رباب فریاد زد. فریادش از سر غم بود. غم تمام عالم را در دلش داشت، غم فرزندش، غم همسرش، غم دامادش، غم اهل بیت را، غم بنی هاشم را…  صدای خنده ی سوار بلندتر شد. دست به گوش های دخترک برد و کشید… خون  شتک زد و از روی گوش های دخترک بر زمین ریخت. رباب صورت دخترک را به سوی خود گرفت. صدای ناله ی دختر و فریاد رباب در هم آمیخت، … دخترک بر زمین افتاد. دخترک دیگری آن سو بر زمین افتاده بود. رباب به سوی او رفت. رباب می لرزید. رقیه هم به آن سو چشم دوخته بود. رباب جلوتر رفت. دخترک تکان نمی خورد. ترس و هراس در دل رباب و رقیه سایه انداخت. صدای سربازان را نمی شنیدند. جلوتر رفتند. دخترک را از روی خاک بلند کردند.

  • وای این عاتکه است، دختر مسلم [۱]

عاتکه تکان نمی خورد. صورت خونی، گوش های پاره، بدن نحیف عاتکه در دست های رباب ماند. رباب فریاد زد: آیا شرم نمی کنید که این چنین بر حرم رسول خدا (ص) ستم می کنید ؟

 

آتش به خیمه ها رسیده بود

سواران به زنان و دختران نزدیک می شدند. صدای ناله و فریاد فضا را پر کرده بود. قلب رباب فشرده شد. پای او دیگر توان ایستادن نداشت. قوت از دستانش رفته بود. اما باید می رفت. صلاح در ماندن نبود. دخترک را در آغوش فشرد. به دنبال رد پای سکینه رفت. صورت دختر خونی شده بود. چادرش را در خود پیچید. ناگهان دردی مثل موج دریا تمام پیکرش را در هم پیچید. سواری با لگد او را از رفتن باز داشت. رباب و دختر هر دو نقش زمین شده بودند… خورشید نیز از شرم خود را پنهان کرده بود… آتش به خیمه ها رسیده بود. از ذهن فاطمه گذشت: برادرم علی، همسرم حسن،… فاطمه به جلو آمد باید پنهان می شد و خود را نجات می داد. اما برادرش را چه می کرد و همسرش، حسن مثنی را ؟ خدایا کمکم کن.

 

به خدا ما خانواده ی پیغمبر خداییم

عمه اش زینب آن جا بود. هر چه نیرو داشتند در بازوان جمع کردند تا بسترها را از خیمه بیرون بکشند … صدای ضجه و زاری قطع نمی شد… بیماران بیحال روی زمین افتاده بودند. خیمه فرو ریخت. اما برادر و پسر عمویش را بیرون آورده بودند. دستش را بالا برد تا عرقش را پاک کند. کمرش درد می کرد. صدای نوحه و شیون زنان اوج گرفته بود. برگشت. سواری دید. سوار هم او را دید، نیزه در دست داشت و زنان را به جلو می راند. سواران مقنعه از سر زنان می کشیدند و در برابر ضجه های آنان می خندیدند. صدای قهقهه ی شوم سواران، تن فاطمه را می لرزاند. زنان به یکدیگر پناه می بردند، دخترکان خاک آلود ضجه می زدند، بزرگتر ها سینه سپر می کردند و کوچکتر ها ناله می زدند.

  • … واجداه… وای پدرم…
  • وای علی…وای حسن…
  • وای حسین… ای خدا، آیا کسی نیست تا ما را کمک کند ؟…
  • چه کم هستند یاری رسانان به ما… به خدا ما خانواده ی پیغمبر خداییم…
  • عمه جان…

 

عمه ام زینب کجاست ؟

صدای ناله فاطمه در هیاهوی زنان و صدای سم اسبان گم شد. عمه ام زینب کجاست ؟ صدایی او را به خود آورد: فاطمه برو نایست.

فاطمه به عقب برگشت. سواری به سمت او می آمد. فاطمه گام هایش را تندتر کرد. احساس کرد سر نیزه به کتف های او خورد. جلوی پایش سر نیزه به زمین فرو رفت، یکباره ایستاد. پای مجروح او به نیزه خورد و خون سرازیر شد… می خواست خود را سرپا نگه دارد که سوزش گوش هایش او را به خود آورد… صدای قهقهه ی سوار در گوشش می پیچید و گوشواره هایی که یادگار ازدواج او بود، در دست سوار می چرخید… بی اختیار دست به گوش هایش برد. دست خونینش را جلوی چشمانش گرفت. فرصت ایستادن نبود… سوار جلوی او ایستاد. قهقهه ی شوم او بدنش را به لرزه درآورد. قدم هایش را تند کرد.

  • خلخال هایت را به من بده.

فاطمه ایستاد. سوار دیگری به او رسید.

  • خلخال هایت را به من بده.

چشم های فاطمه مات ماند. سوار گریه می کرد.

  • تو که خلخال های مرا می دزدی چرا گریه می کنی ؟
  • چرا گریه نکنم و حال آن که جامه و زیور فرزندان رسول خدا (ص) را به غارت می برم.
  • دست بردار و برو… تو را از این جامه و خلخال چه فایده ای می رسد ؟
  • اگر من نبرم، دیگری می برد… خلخال هایت را به من بده.

 

دامن دخترک آتش گرفته بود

فاطمه خلخال هایش را باز کرد و سوی مرد گرفت. مرد خلخال ها را به سرعت از دست او گرفت. دست برد و روپوش بالایی او را کشید. فاطمه بر زمین افتاد. دخترک دامنش آتش گرفته بود، بلند می شد. شدت عطش دلش را به آتش می کشید و افتان و خیزان و گریزان به هر طرف او را می کشاند. ترس در دلش افتاده بود. سرباز به سمت او می آمد. سرباز گفت: بایست.

دخترک هراسان شد. سرعتش را بیشتر کرد. سرباز به سوی او رفت. اسب جلو افتاد. دخترک به زمین افتاد. سرباز دلش سوخت. آتش دامن دخترک را خاموش کرد. چشم های دخترک گریان بود. لب هایش ترک خورده بود. موهای پریشانش بوی دود و آتش می داد. بوی خاک و خون.

به سرباز گفت: ای مرد، راه نجف را به من نشان بده.

سرباز گفت: برای چه می خواهی؟

دخترک گریان جواب داد: من یتیمم، غریبم، پشت و پناهی ندارم به قبر جدم پناه ببرم.

سرباز بلند شد. صدای گریه ی دخترک قطع نمی شد. روپوش رویی اش از تن بیرون آمده بود. مرد به فوریت آن را برداشت و دور شد. دردی بی حساب در درونش گشت می زد. گوش های خونین، پای مجروح، زمین تفتیده. صدای زنان، ناله کودکان،… خون از سر و روی دختران می ریخت… آفتاب در حال غروب کردن بود،… قلب دختر بیش از این تحمل نداشت، از حال رفت.

 

 ادامه دارد…

 

۱- روایت کربلا ص ۲۰۰ به نقل از معالی السبطین ج ۲ ص ۲۷۷ .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد