پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵

داستان این هفته از پروانه بابک[۱] است؛ داستان نویسی که صاحب مجموعه داستان­های “یک سار پرید” و “هم بازی شطرنج” .

emamzade

پروانه بابک/

 پنج شنبه بود. اطراف امامزاده با صفا بود. قرار بود تمام افراد خانواده جلو در امامزاده جمع شویم، دسته جمعی برویم سر خاک مادرمان. من و خواهرم با مترو آمده بودیم. به خواهرم گفتم: بیا همین جا موکت بیاندازیم عصرانه بخوریم.

– باشه.

موکت را پهن کردیم. مشغول چای خوردن بودیم که او از راه رسید؛ خیس عرق، زنی رنگ پریده وغمگین به نظر می­رسید. صندلی چرخدار را هول می­داد. پیرزنی که روی آن نشسته بود، از تمیزی برق می­زد. کمی از موهایش مثل پنبه از زیر روسری گلدارش بیرون بود. زن به نزدیک ما که رسید ایستاد. خواهرم گفت: خسته نباشی؟ چای می­خورید؟

 زن همین طور که دست برده بود تا ترمز صندلی چرخدار را محکم کندٰ لبخندی زد و گفت: مونده نباشی. یک کیسه پلاستیک سیاه و یک زیر انداز کوچک لوله شده دستش بود. آن­ها را گذاشت کنار صندلی چرخدار، بعد کنار ما نشست. عرق پیشانیش را با دستمال کاغذی پاک کرد. خواهرم برایش چای ریخت. چای را تا آخر خورد. گفت: دست شما درد نکنه خیلی چسبید.

– نوش جان. می­خواین یکی دیگه بریزم؟

– نه ممنون. دلم گرفته بود، اومدم زیارت.

– ما هم همین طور. دلتنگ مادرم که می­شیم میایم اینجا زیارت.

کمی سکوت کرد. بعد آهی کشید و گفت: می­شه خواهش کنم مواظب مادرم باشید؟ می­رم زیارت می­کنم و زود برمی­گردم. اشکالی نداره؟

خواهرم نگاهی به من کرد. من هم نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم: خواهش می­کنم. اشکالی نداره ما تا نیم ساعت دیگه اینجا هستیم.

 زن رفت. خواهرم به پیرزن خیره شده بود. اشک در چشم­هایش حلقه زده بود. خوب می­دانستم که یاد مادر خدا بیامرزمان افتاده. برای پیرزن چای ریختم. دست­هایش می­لرزید. چشم­هایش خوب نمی­دید. مجبور شدم کمکش کنم تا چای را بخورد. کمی گیج بود. حرفی نمی­زد. بعد از چای چشم­هایش را بست. سرش را تکیه داد به پشت صندلی و به خواب رفت.

نیم ساعت گذشت. نگاه کردم پیرزن هنوز خوابیده بود. کمربند صندلی را بستم. گاهی توی خواب زیر لب ناله می­کرد: خاتون…خاتون…

 

هوا داشت تاریک می­شد. برادرهایم آمدند. کم کم بساط را جمع کردیم. آماده رفتن شدیم. مدام سرک می­کشیدم. از زن خبری نبود. برادرم مدام می­گفت: دیر می­شه، الآن هوا تاریک می­شه. باید راه بیفتیم.

به خاطر پیرزن مجبور بودیم که منتظر دخترش بمانیم. دلم نمی­آمد که رهایش کنم. یک ساعت گذشت اما هیچ خبری از زن نشد. به خواهر و برادرهایم پیشنهاد دادم که آن­ها سر مزار مادرمان بروند و برگشتنی به دنبال من بیایند.

 

یک ساعت دیگر هم گذشت. از دختر پیرزن خبری نشد که نشد. به زودی خواهر و برادرهایم برمی­گشتند. باید می­رفتم خانه. باید زن را پیدا می­کردم. دو سرباز کمی آن طرف­تر ازمن، روی سکو نشسته بودند و حرف می­زدند. به طرف آن­ها رفتم، گفتم: ببخشید می­شه خواهش کنم بیایید کنار این پیرزن بنشینید تا من برم دنبال دخترش بگردم؟

 یکی از سربازها گفت: مگه مادر خودتون نیست؟

– نه. یک خانمی دو ساعت پیش اومد گذاشتش این جا. رفت زیارت کنه برگرده اما هنوز نیومده. شما مواظبش باشید من برم داخل زیارتگاه رو بگردم ببینم پیداش می­کنم.

– باشه خانم. ولی ما مرخصی ساعتی گرفتیم. زود برگردید لطفاً.

– باشه. حتماً. زود میام.

mrs_babak

 با سرعت حیاط امام زاده را رد کردم. یک کیسه پلاستیک برداشتم. کفش­هایم را داخل آن گذاشتم. وارد زیارتگاه شدم. دورتا دور زیارتگاه را گشتم. نبود. رفتم توی نماز خانه­ها را گشتم. یک زن سرش پایین بود و داشت زیارتنامه می­خواند. با خوشحالی به طرفش رفتم. دست بر شانه­اش گذاشتم. سرش را بالا گرفت. نه، اشتباه گرفته بودم، او نبود. زنی دیگر صورتش را کاملاً با چادرش پوشانده بود و نماز می­خواند. پیش خودم فکر کردم شاید او باشد به طرفش رفتم. نشست. صبر کردم. خوشبختانه داشت سلام آخر نمازش را می­داد، گفتم: قبول باشه.

صورتش راباز کرد لبخندی زد و گفت: قبول حق.

دست برزانو گذاشتم. از جا بلند شدم. ترسی دوید توی رگ و پی ام. باورم نمی­شد. چطور ممکن بود؟ اما نه، ممکن نیست. مگر می­شود کسی این کار را با مادرش بکند!؟

حاج آقایی با عبای قهوه­ای رنگ از کنارم رد شد گفتم: حاج آقا!

سر برگرداند به طرفم و گفت: بفرمایید. روضه بخونم؟

– نه. شرمنده، من باید زود برم بیرون. یک پیرزن… یک پیرزن رو انگار گذاشته­اند و رفته­اند. حدود دو ساعتی می­شه.

 همه چیز را سریع تعریف کردم. حاج آقا با من بیرون آمد. حدسم درست بود، دیر کرده بودم و سربازها رفته بودند. به کنار پیرزن که رسیدیم، حاج آقا گفت: کیسه پلاستیک را بیار ببینم.

– چشم حاج آقا.

توی کیسه پلاستیک دو دست لباس تمیز، چند روسری، یک قرآن، یک مفاتیح، یک عینک، جانماز، دو تا نان ساندویچی و یک جعبه خرما بود. یک کیسه پلاستیک هم پر از دارو بود. حاج آقا رفت پشت صندلی چرخدار. دست برد توی جیب پشت صندلی، شناسنامه پیرزن و دفترچه بیمه اش آن­جا بود. شناسنامه را به دقت بررسی کرد. گفت: عجیبه! این بنده خدا سه تا پسر داره. دو تا دختر.

– حالا چی می­شه؟ باید چه کار کرد؟

دست به ریش­هایش کشید. رفت توی فکر. بعد از چند دقیقه سکوت گفت: باید چند ساعتی صبر کنیم. شاید بیایند دنبالش. اگر خبری نشد. باید به کلانتری خبر بدیم.

چند نفر دور ما جمع شده بودند. هر کس چیزی می­گفت. پیرزن خواب بود. حاجی آقا چند بار صدایش زد و تکانش داد. اما همچنان خواب بود. یک خانم که کنار ما ایستاده بود گفت: مثل این که بهش قرص خواب دادن تا بخوابه و حرفی نزنه.

حاج آقا گفت: الآن هوا سرد می­شه، بنده خدا خیلی کم جونه. کمک کنید ببریمش داخل امامزاده.

چند نفر کمک کردند. با صندلی چرخدار بلندش کردند. بردیمش داخل امامزاده بعد حاج آقا رو کرد به من و گفت: شما همه جا رو خوب گشتید؟ داخل دستشویی­ها رو هم گشتید؟

– راستش نه. الآن می­رم اونجا رو هم می­گردم.

راه افتادم. چند خانم دیگه هم با من آمدند. توی دست شویی­ها و آن قسمتی که وضو می­گرفتند هم زنی که به دنبالش می­گشتم نبود. یک مرتبه یک خانم فریاد زد: بیایید این جا، انگار کسی توی این توالت است. آب هم بازه. هرچی در می­زنم کسی جواب نمی­ده. نکنه این تو باشه. شاید حالش بد شده. حالا چه کار کنیم؟

یک خانم دیگر در را هول داد. اما در از داخل چفتش انداخته شده بود. قلاب گرفتیم یک دختر بچه رفت توی دستشویی و چفت در را باز کرد. یک خانم که لاغر بود به زور خودش را از لای درز در کشید توی توالت. بلند گفت: بیهوش شده. دارم می­کشمش از پشت در کنار.

در را باز کردیم کشیدیمش بیرون. خودش بود. خاتون بود. زنده بود. نفس می­کشید. اما بیهوش بود. تمام چادر و لباس­هایش خیس بود. خانم­ها به سرعت لباس­هایش را درآوردند. خوشبختانه آب گرم هم توی لوله­های دستشویی بود. تر و فرز آب سرش ریختیم تا بدنش گرم شود. هر کس تکه لباسی به اوداد. از چادرهای امامزاده آوردند و پیچیدیم دورش. بردیمش داخل امامزاده. رنگش درست مثل گچ پریده بود. خواباندیمش. همه دورش نشسته بودند. تلفن همراهم زنگ زد. برادرم بود گفت: کجایی؟ ما دم درهستیم.

– من توی امامزاده هستم. الآن میام.

خانمی گفت: زنگ بزنید اورژانس بیاد.

گفتم: نه صبر کنید برادر من دکتره. چند لحظه دیگه با برادرم برمی­گردم.

از جایم بلند شدم و با سرعت به طرف در رفتم. با برادرم حرف زدم. از توی ماشین کیفش را برداشت. سریع خودمان را بالای سر زن رساندیم. برادرم فشار و نبض زن را کنترل کرد و گفت: فشارش خیلی پایینه. کمی آب قند بیارید.

یک آمپول هم به او زد. چند دقیقه بعد زن چشم­هایش را باز کرد. و پرسید چی شده؟

– هیچی خانم. انگار شما از حال رفته بودید. نگران نباشید. مادرتان این جاست.

 صندلی را آوردیم کنارش نگاهی به پیرزن انداخت. اشکی از گوشه چشمش غلتید روی گونه اش. پیرزن هنوز خواب بود. فقط هر از چند گاهی با ناله می­گفت: خاتون… خاتون…

 

 

[۱] پروانه بابک ، پاییز سال ۱۳۳۳ در تهران به دنیا آمد. بعد از فارغ التحصیلی در رشته بهداشت مدارس، استخدام رسمی آموزش و پرورش شد و در حال حاضر بازنشسته این سازمان است.

   پروانه بابک ده سال است که داستان می نویسد. آموزش داستان نویسی را در حوزه هنری زیر نظر استاد محمد رضا سرشار (رضا رهگذر) گذرانده و در این سال ها در جلسات نقد حوزه هنری حضور فعال داشته است.

   دو کتاب از مجموعه داستان­های پروانه بابک “یک سار پرید” و “هم بازی شطرنج” با موضوعات اجتماعی و خانوادگی منتشر شده است.

/انتهای متن/

 

2 دیدگاه ها

  1. فاطمه می‌گه:

    با تشکر از خانم بابک . داستان قشنگی بود. قلمتان سبز.

  2. ناهید می‌گه:

    خاتون داستانی بود که نشون میداد ما چقدر زود بدترین قضاوت ها رو نسبت به دیگران می کنیم. همه سریع قضاوت کردند که خاتون مادرش را سر راه گذاشته در صورتیکه بیهوش در دستشویی افتاده بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد