سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵

خانه ماریه مرکز تصمیم گیری بصره است

ماریه دختر بنت منقذ عبدی [۱] است و از شیعیان مخلص است در بصره که خانه اش کانون تجمع و تصمیم گیریست برای یاری حسین(ع).

marieh

فریبا انیسی/

پدر آیا امروز هم به خانه ی ماریه می روی ؟

یزید در جواب پسرش گفت: آری پسرم، امروز پیکی از کوفه رسیده است. غلام ماریه به همه ی شیعیان بصره خبر داده است که به خانه ی او برویم. بی شک اخبار مهمی رسیده است. شما هم با من بیایید، شاید لازم باشد تصمیم مهمی بگیریم.

صدای یزید پسر ثبیط خاموش شد. او هم بد عهدی مردم کوفه را دیده بود که چگونه به علی (ع) پشت کرده بودند. او هم نامردی دنیا پرستان را خوب می شناخت، اما نمی فهمید چرا با این حال امام حسین (ع) درخواست آنها را اجابت کرده است.

                                      ***

ماریه چادرش را روی سر مرتب کرد و به جمع میهمانان پیوست.

  • من شما شیعیان بصره را جمع کرده ام تا اخباری را که امروز به دستم رسیده است بازگو کنم. حسین از مکه خارج شده است. او حج را ناتمام گذاشت تا عازم کوفه شود. مردم کوفه با نامه های فراوان از او دعوت کرده­اند. ابن زیاد هم ساکت ننشسته است، گرچه هنوز حکمی به او نرسیده است. اما بر تمام راه ها جاسوس گذاشته است. دیده بان ها مواظب هستند تا هیچ کس به حسین(ع) نپیوندد. اوضاع غریبی است.

یزید بن ثبیط نگاهی به ده پسر خود کرد. او تمام سعی خود را در پرورش آنها به کار برده بود. وظیفه ی پدری خویش را به کمال رسانیده بود. اکنون اما زمانی نبود که بنشیند. باید کاری می کرد: من برای یاری حسین می روم.

جمعیت ساکت شد. چنین تصمیمی از پسر ثبیط دور از ذهن نبود. او در شیعه ی علی بودن شناخته شده و ممتاز بود، اما حیله های ابن زیاد نگران کننده بود. صدا از گوشه و کنار جمعیت به گوش می رسید:

  • ما برای تو می ترسیم.

  • اگر به دست یاران ابن زیاد بیفتی چه می کنی ؟

  • خودت را درگیر نکن.

  • صبر کن تا ببینیم بعد چه می شود.

و یزید آرام گفت: وقتی بر روی زین اسب نشستم، برای من آسان است که خودم را نجات دهم. رو برگرداند، ده پسرش کنار هم نشسته بودند به آنها گفت: شما مختار هستید که بمانید یا با من همراه شوید. من سرانجام این راه را نمی دانم. اما وظیفه ی خود می دانم که به یاری حسین (ع) بروم.

عبدالله و عبیدالله بلند شدند و دست یزید ابن ثبیط را بوسیدند. یزید دیگر تنها بود. صدای دیگری گفت: من هم همراه شما می آیم.

صدای عامر بن مسلم عبدی بود و صدایی دیگر نیز همراهی خویش را اعلام کرد. او ادهم بن امیه العبدی بود.  

شب بعد شبی بود که به روال همیشه و از سالها پیش همه در خانه ماریه جمع می شدند و استماع حدیث می کردند. اما آن شب، مجلس حدیث خانه ی ماریه طور دیگری بود. پسران یزید بدون پدر آمده بودند. سخنران از مناقب اهل بیت (ع) می گفت. سواران اما در راه مکه بودند تا در ابطح به امام خود بپیوندند.

 

۱- ریاحین الشریعه ج ۵ ص ۶۳ ، فرسان الهیجاء ج۱ ص ۲۷ و ج ۲ ص ۱۴۸.

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد