جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵

جهالت، داستان نوستالژیک وطن برای مهاجران

جهالت رمانی از میلان کوندرا نویسنده چک – فرانسوی است که ازنوستالژی غمبار وطن برای مهاجران می گوید و از بازگشت شان به خانه؛ کتابی که  ترجمه انگلیسی اش برنده جایزه اسکات مونکریف شد.

فاطمه قاسم آبادی/

 

جهالت رمانی از میلان کوندرا نویسنده چک – فرانسوی است که در سال ۱۹۹۹ به زبان فرانسوی نوشته و در سال ۲۰۰۰ چاپ شده است. ترجمه انگلیسی این رمان برنده جایزه اسکات مونکریف شد.

رمان جهالت یکی از رمان های معروف میلان کوندا است که در زمان چاپش جزو کتاب های پر فروش زمان خودش شد و توانست نظر مثبت منتقدان را به دست بیاورد….

 

داستان رمان

ایرنا و یوزف، دو مهاجر چک‌ که‌ پس‌ از فروپاشی‌ بلوک‌ شرق، پس‌ از بیست‌ سال‌ به‌ کشور خود باز می‌گردند، در فرودگاه‌ پاریس‌ با هم‌ ملاقات‌ می‌کنند. ایرنا به‌ یاد می‌آورد که‌ زمانی‌ در جوانی، عاشق‌ یوزف‌ بوده. اما یوزف‌ هیچ‌ خاطره‌ای‌ از ایرنا ندارد. در خلال‌ این‌ ملاقات‌ عاشقانه، روشن‌ می‌شود که‌ حتی خودشان‌ هم‌ به‌ یاد نمی‌آورند که‌ بوده‌اند و اکنون‌ که‌ هستند…

پس‌زمینه‌ی ماجراهای داستان جهالت «نوستالژی» است:

درد ناآگاهی. ایرنا و یوزف (دو شخصیت اصلی داستان) پس از یک مهاجرت طولانی به وطن باز می‌گردند و به یکدیگر برمی‌خورند. آن‌چه همواره در دوران مهاجرت آن‌ها را آزار می‌دهد «نوستالژی» است: دانستن این که از آن‌چه دور از آن‌هاست بی‌خبرند.

 کوندرا در این داستان گریزی به داستان «ادیسه» می‌زند: “حماسه‌ای که بنیان‌گذار نوستالژی شد و در اوان زایش فرهنگ باستانی یونان به دنیا آمد. اولیس بزرگ‌ترین ماجراجوی تمام اعصار، به جنگ «تروا» رفت و ده سال جنگید و سپس شتافت تا به سرزمین مادری‌اش «ایتاکا» برگردد. اما دسیسه‌ی خدایان سفرش را طولانی کرد.

سه سال اول سفر پر از ماجراهای خارق‌العاده بود و سپس، به عنوان گروگان در کنار پری‌ای به نام «کالیپسو» سرکرد که چنان عاشق و گرفتار اولیس بود که نمی‌گذاشت او را ترک کند.

 در طول ۲۰ سال غیبت اولیس اهالی ایتاکا (زادگاهش) خاطرات زیادی از او را در یاد نگه داشته بودند اما دل‌تنگش نمی‌شدند. در حالی‌که اولیس درد دل‌تنگی را احساس می‌کرد هر چند چیزی به یاد نمی‌آورد.

 “کوندرا با بیان این داستان این حقیقت را بیان می‌کند: “حافظه برای این که خوب عمل کند نیازمند تمرین مداوم و بی‌وقفه است” و خاطرات اگر گاه‌گداری در گفت‌وگوهای میان دوستان برانگیخته نشوند، از بین می‌روند.

 هم‌وطنان مهاجری که دسته‌دسته جمع می‌شوند و داستان‌های شان را تکرار می‌کنند مانع فراموشی آن‌ها می‌شوند. اما آن‌ها که هم‌وطنانشان را مرتب نمی‌بینند در فراموشی سقوط می‌کنند.

 اولیس هم هرچه بیش‌تر غم غربت می‌خورد، بیش‌تر فراموش می‌کرد. چرا که غم غربت فعالیت حافظه را تقویت نمی‌کند، خاطرات را برنمی‌انگیزد. به خودش اکتفا می‌کند، به احساس خودش…

اولیس پس از بازگشت به موطن خویش، خود را ناچار به زیستن با مردمی می‌بیند که هیچ چیز از آن‌ها نمی‌داند. اولیس که در ۲۰ سال غیبتش به هیچ چیز جز بازگشت نیاندیشیده است، به محض بازگشت شگفت‌زده متوجه می‌شود که “جوهره‌ی زندگی‌اش، کانونش، گنجینه‌اش را در خارج از سرزمین مادری یافته است، در آن بیست سال جهان‌پیمایی…”

 

شخصیت های داستان

ایرنا –شخصیت زن داستان- در ابتدای ورود به زادگاهش پس از بیست سال با ورق زدن سررسید حاوی نشانی‌ها، دوستان قدیمی خود را پیدا کرده و آن‌ها را ملاقات می‌کند.

 ایرنا با خود می‌اندیشد: ” آیا می‌توانم خود را در خانه احساس کنم و دوستانی داشته باشم؟ ” او به عنوان دختر جوان معصومی از آن‌جا رفته و اکنون یک زن بالغ برگشته است.

زنی که زندگی‌ای پشت سر دارد، زندگی دشواری که به آن می‌بالد. می‌خواهد همان باشد که هست. ایرنا می‌داند که آن زن‌ها یا او را می‌پذیرند با تجربیاتی که در آن سال‌ها پشت سر گذاشته، با اعتقاداتش و با نظراتش، یا او را پس می‌زنند. و می‌خواهد با بهترین روشی که می‌شناسد مهمان‌هایش را غافلگیر کند. می‌خواهد جشن بگیرد و دوستی‌هایش را تازه کند. اما دوستانش بی توجه به تدارکی که او برایشان دیده است نتها نگاه می‌کنند و چیز دیگری سفارش می‌دهند.

 “او متوجه می‌شود که احمقانه چیزی را به نمایش گذاشته که به جای تازه کردن دوستی‌ها آن‌ها را از هم جدا می‌کند: غیبت طولانی‌اش، عادت‌های خارجی‌اش و اعتماد به نفسش.

 دوستان قدیمی او نیز به دوران غیبت او بی‌توجهی نشان می‌دهند چون می‌خواهند این بیست سال زندگی او را قطع و جدا کنند. انگار می‌خواهند گذشته‌ی دورش را به زندگی کنونی‌اش بخیه بزنند. انگار که ساعدش را قطع کنند و دست را مستقیم به آرنج بچسبانند. انگار که ساق پایش را قطع کنند و زانو را به مچ پا پیوند بزنند.”

بعدها ایرنا برای دوست فرانسوی‌اش چنین سخن می‌گوید:

 “می توانم دوباره در میان آن‌ها زندگی کنم اما به شرط آن که همه‌ی آن چیزهایی که با تو، با شما، با فرانسوی‌ها تجربه کرده‌ام، در یک مراسم مقدس دود شود و آن زن‌ها (دوستان هم‌وطنش) هم در این ضیافت حضور داشته باشند.

برای این‌که مرا ببخشند، برای این‌که پذیرفته شوم، تا دوباره یکی از آن‌ها باشم، این بهایی است که باید بپردازم…

“جهالت” سرشار از لحظاتی است که در آن قهرمان‌های داستان، اولیس‌وار، غم غربت را در وطن احساس می‌کنند.

یوزف – شخصیت مرد داستان – پس از بازگشت به وطن به گورستان شهر زادگاهش می‌رود.

 همان‌جا که سی سال قبل تابوت مادرش را دیده است. تعداد نام‌های جدید روی سنگ قبر گیجش می‌کند و متوجه می‌شود که برخی از نام‌ها به اشخاصی تعلق دارند که تا آن زمان گمان می‌کرد زنده‌اند.

 آن مردگان او را آزار نمی‌دهند. آن‌چه آزارش می‌دهد این است که هیچ خبری از مرگ آن‌ها دریافت نکرده است. او به این حقیقت تلخ پی می‌برد که فقط برای احتیاط نبوده است که از نوشتن نامه برای او دست کشیده‌اند: او از نظر آن‌ها دیگر وجود ندارد…

هر دو قهرمان داستان پس از بازگشت متوجه می‌شوند که جهل ناشی از نبودن بین هم‌وطنان همانند دردی آن‌ها را وادار به ترک وطن می‌کند. آن‌ها متوجه می‌شوند که مدت‌هاست که مرده‌اند و حتی زبان و فرهنگ دوستان و هموطنان قدیمی برایشان دور و ناآشناست. مهاجرت آن‌ها را از ریشه دور کرده است و حافظه یاری‌شان نمی‌دهد.

 

اهمیت کتاب جهالت در ادبیات

بازگشت به‌ خانه یکی از کلیدی ترین مفاهیم در ادبیات غرب محسوب می‌شود. کوندرا این مفهوم را در کتاب جهالت به زیبایی هر چه تمام تر به تصویر کشیده است.

کوندرا در این کتاب به ریشه‌های نوستالژی در ادبیات غرب اشاره کرده و در این باره به ذکر دلایلی می‌پردازه که بسیار خواندنی است.

 اساس بحث در این کتاب تاکید بر این مفهوم است که بازگشت چه زمانی امکان‌پذیراست و چه زمانی امکان پذیر نیست.

 کوندرا این بحث را در پیوند با مفهوم کلی‌تری به نام “وطن” بررسی کرده اما به نظر می‌آید، همین مفهوم را در معنای وسیعتری‌ نیز مورد بررسی قرار داد.

در هر صورت کتاب جهالت کتابی بسیار قوی و قابل لمس است که با خواندنش مخاطب را به عمق داستان کتاب می برد و او را مجبور به همذات پنداری با شخصیت ها می کند.

/انتهای متن/

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد