یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵

تنها طلایی که برای عروسی خریدم…

فهیمه بلبل محله بود. بعد از عملیات فتح المبین به عقد غلامرضا دانشجوی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف درآمد، امام عقدشان کرد با یک شرط عجیب و با یک مهریه عجیب تر. خرید عروسی اش هم جالب بود.  زندگی اش هم …

زهرا رضوانی/

وکالت می دهم به یک شرط

« وکالت می دهید؟ » فهیمه در جواب حضرت امام (ره) گفت: « به یک شرط؛ اینکه برای ما دعا کنید در دنیا شهادت نصیب مان شود و در آخرت از ما شفاعت کنید.» امام (ره) برایشان دعا کردند و گفتند: « انشاءالله رسول خدا صلوات الله علیه و آله شفیع شما باشد. »
بعد از مراسم ساده عقد در محضر حضرت روح الله, فهیمه و غلامرضا به بهشت زهرا (س) رفتند و با برادران شهیدشان عهد بستند.
فهیمه بابائیان پور در فروردین ماه ۱۳۴۳ در نظام آباد تهران به دنیا آمد و در سال ۱۳۶۱ بعد از عملیات فتح المبین به عقد غلامرضا صادق زاده دانشجوی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف در آمد.

بجای میز آرایش، کتابخانه

 یک روز قبل از مراسم خواستگاری خواب دیده بود که غلامرضا بر اثر انفجار مین به شهادت می رسد. نه تنها از ازدواج با او منصرف نشد بلکه علاقمند هم شد که برای آرمان هایش تلاش کند.
رفتند خرید عروسی در اوج سادگی دو تا حلقه نقره برداشتند و این جمله را به روی حلقه ها حک کردند: « ایمان، جهاد، شهادت، تنها راه سعادت »؛ پشت حلقه فهیمه نام غلامرضا و پشت حلقه غلامرضا هم نام فهیمه نوشته شد. یک آینه و شمعدان کوچک هم خریدند!
نوبت تعیین مهریه که شد فهیمه گفت: « ایشان الان هرچی داشته باشند می توانند مهر من کنند » غلامرضا هم یکی از فشنگ های سوخته جبهه را برایش گردنبند کرد و مهرش را داد.
برای جهیزیه به مادر گفت: « من یک جهیزیه ساده می خواهم اگر می توانید به جای میز آرایش برایم یک کتابخانه بخرید»

بلبل محله

هفده ساله بود، سال چهارم دبیرستان، صبح ها به مدرسه می رفت و عصرها به مسجد.
خانم های محله را جمع می کرد و با مهربانی و کلام زیبایش آنها را راضی می کرد تا عزیزان شان را به جبهه بفرستند. به خاطر همین زبانش بود که زنان محل به فهیمه می گفتند « بلبل محله ».
اهل عمل بود. چرخ خیاطی را بر می داشت و می رفت مسجد کنار بقیه خواهران خیاطی می کرد برای رزمنده های خط مقدّم. دو تا النگو داشت و یک انگشتر که هدیه کرد به جبهه.
در نامه ای به غلامرضا می نویسد:
«دستم را از زیر چادر بیرون آوردم و یک بار دیگر برای آخرین بار به آن نگاه کردم. از دستم بیرونش آوردم و گفتم می‏خواهم برای جبهه بدهم.”
 برادری که در دکه ایستاده بود، گفت: چیه؟ طلاست؟ و بی اختیار نوار آهنگران را پشت بلندگوی دکه گذاشت. صدای آهنگران در میدان پیچید. اما من به خاطر می‏آوردم لحظات خوشی را که برای خریدنش صرف کرده بودیم. از این مغازه به آن مغازه. مغازه‏دار وقتی آن را آورد، گفت: عقیق این انگشتر یمنی است. تو خوشحال شدی و به عنوان تنها خرید ازدواج مان آن را خریدی. می‏خواستم به آن برادر بگویم: آری طلاست. تنها خرید ازدواج مان است. می‏خواستم بگویم که خیلی دوستش دارم. می‏خواستم بگویم که چند روزی در دستم کردم که خاطره‏اش در ذهنم بماند… برادر نوشت: انگشتر طلا با نگین دریافت گردید از دکه بیرون آمدم و پیش خود گفتم: یا زهرا (س) قبول کن»

این نامه های عاشقانه، سند جنگ است

دوران عقد برای غلامرضا که در جبهه بود نامه می نوشت زمان هایی که  به او پیشنهاد می دادند شرایط تلفن کردن هم مهیاست و می توانی با غلامرضا صحبت کنی، می گفت: « این نامه ها سند جنگ است ». نامه نگاری می کرد تا یادداشت های عاشقانه و عارفانه او و همسرش برای نسل های بعد که جنگ را نمی بینند بماند. فهیمه می دانست که نوشته های شان برای زوج های جوان فردا راهگشاست.
از غلامرضا هم می خواست که دست به قلم شود و بنویسد:
« رضای خوبم! نوک قلمت را تیز کن و بنویس که امروز روز نوشتن است و چه شایسته که مرکبت خون یاوران و دوستانت می باشد و بنویس که هیچ مرکبی را جز آن، توان ثبت آن لحظه نیست و بنویس که تو امروز تاریخ را می نویسی و برو محکم برو که امروز تو تاریخ را می سازی. »

در یکی از نامه هایش به غلامرضا می نویسد:
« تصمیم گرفتم به جای شرح هفته ای که گذشت از قران آیه ای, از نهج البلاغه حکمتی و از مفاتیح دعایی و از احادیث حدیثی را یادداشت کنم…»
انگار می دانست که هر بار غلامرضا به چه چیزی نیاز دارد همان را می نوشت و می فرستاد و غلامرضا با خواندن این نامه ها آرام تر و دلگرم ترمی شد و استواردر مسیر حق و جهاد.
زمانی هم که از جبهه بر می گشت وقایع و خاطرات جبهه را از او می پرسید و یادداشت می کرد.

برای شهادت همسرش سفید پوشید

فهیمه هنرمندانه از الفاظ استفاده می کرد و ارتباطش با همه خوب بود و تاثیر ایمان، نفوذ کلامش را دو چندان می کرد.
آخرین امتحان دبیرستان بود که خبر شهادت غلامرضا را آوردند. خواب فهیمه تعبیر شده بود ،غلامرضا حین پاکسازی مین های به جا مانده از عملیات آزاد سازی خرمشهر بر اثر انفجار مین به شهادت رسید. وقتی پیکر متلاشی اش را آوردند حلقه تاریخی ازدواج شان سالم مانده بود در انگشت اش.
هنگام تدفین غلامرضا در قطعه ۲۶ بهشت زهرا(س) با صلابت سخن می گفت: « خدایا! ستاره ها که رفتند، خورشید را برای ما نگه دار… این ختم نیست که آغاز است ،آغاز راهی که همسرم آن را پیمود…»
تا یک سال برای شهادت همسرش سفید پوشید، می گفت: « اگر همسرم غیر از شهادت رفته بود آن وقت بود که عزاداری می کردم »

نمایشگاه عکس از بچگی تا آخرین جای پا

نقاش هم بود، از فرصت ها بهترین استفاده را می کرد به نفع انقلاب اسلامی، به مناسبت چهلمین روز در گذشت غلامرضا برای به تصویر کشیدن زندگی او، نمایشگاهی از عکس و نقاشی بر پا کرد ابتدا در منزل همسایه ولی بعد نمایشگاه را  به منزل خودشان آورد ، این نمایشگاه از بچگی تا آخرین جای پایی که در راه آهن بود را از غلامرضا به تصویر می کشید. در این عکس آخر می خواست جوانان را به قدم گذاشتن در راه شهدا تشویق کند.

من خجالت می کشم در خانه بمانی

می گفت چون  او از من خواسته که ازدواج کنم پیشنهاد ازدواج برادر همسر شهیدم، علیرضا را قبول می کنم .
فهیمه که همیشه در مدرسه جزو ممتازان بود، نمی توانست به دیپلم قانع باشد. دانشجو شده بود و معلم. خسته نمی شد از مقاومت و پای بند بود به راهی که در زندگی انتخاب کرده ، تا جایی که از علیرضا هم خواست مانند برادرانش عبدالرضا و غلامرضا به جبهه برود و راه شان را در خط مقدّم رهرو باشد.
به علیرضا می گفت : « روایت فتح که پخش می شود من خجالت می کشم که شما توی خانه بمانی، این جنگ تمام می شود و غبطه اش برای ما می ماند.

زیارت بی برگشت

به یاد مرگ بود و همین باعث می شد مراقب رفتارش باشد و مسیر زندگی اش را درست برود. در نوزده سالگی وصیت نامه اش را نوشت:
«…خواهران و برادرانم! تمامی آنانی که روزی بر وصیت نامه این حقیر نگاهی می اندازید در این مدت زندگی ام به یک اصل رسیدم و آن اینکه هدایت جز با ادامه خط رسالت و به دنبالش ولایت کسب نمی گردد…»
هفتم فروردین ماه ۱۳۶۷ انگار به او الهام شده بود که آخرین روز زندگی اش است با فرزند سه ساله اش به زیارت حضرت معصومه (س) رفته بود که هنگام برگشت بر اثر تصادف درگذشت.
مزارش در قطعه ۵۵ بهشت زهرا (س) زیارتگاه خواهران جوان مومنی است که با خواندن « نامه های فهیمه » تاثیر زیادی گرفتند برای بهتر همسرداری کردن.

بر روی سنگ مزارش نوشته اند: «آری اینجا، یک فرشته آرمیده، یک معلم یک پری مهربان آسمانی، شمع سوزانی که بود الگوی صبر و استقامت، آنکه اندر عمر همچون غنچه کوتاهش، هماره اسوه بر حق تقوی و حجاب و عفت و احسان و خدمت بود، آن کو باغبانی مهربان، دل سوز گل‌ها بود؛ اینک در دل این خاک خفته، بچه‌ها، آرام، اینجا آن معلم،آن پری مهربان آسمانی خانم بابائیان پور آرمیده».

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد