دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵

به خدا نمی توانی ذکر ما را محو کنی

چه روزها و شب هایی بود روزها و شب های شام و چه خون بار بود مسافرت شام! در مجلس یزید سخنان زینب(س) پایه های حکومت را سست کرد و یزید را محکوم کرد و کاروان اسرا آنقدر آن جا ماند تا یزید ناچار با درخواست اهل بیت برای برپایی عزاداری برای حسین(ع) و یارانش موافقت کرد…

zeinabas

فریبا  انیسی/

 چه مجلسی بود مجلس شام، …خلیفه ای که ادعای جانشینی رسول خدا (ص) را داشت…یزید با چوب… خدای من چه صحنه ای بود… و تحمل زینب(س)، تا چه حداست؟  

«ای حسین، ای حبیب خدا، ای فرزند مکه و منی!»

 «ای پسر فاطمه زهرا سرور بانوان، ای پسر دختر مصطفی!»

 

فریاد اعتراض در حرمسرای یزید

وچه شد، نوحه سرایی زنان حرمسرا،… بردن معترضین به زندان،… وای بر تو یزید، دوزخ را برای خود آماده ساختی و چه بد جایگاهی است دوزخ… و زینب از جا بلند شد و حمد و سپاس خدای را به جا آورد و گفت:

«ای یزید تو که زمین و آسمان را از هر طرف بر ما تنگ گرفته ای و ما را مانند کنیزان به اسیری راندی، به گمانت که این خواری ماست در پیشگاه خداوند و تو در نزد خداوند قدر و احترامی داری. که این چنین باد در بینی انداخته ای و به گوشه چشم ( متکبرانه ) نگاه می کنی و شاد و خرم هستی  که دنیا به تو رو آورده است و امورت منظم شده است و حکومت و سلطنت برایت مصفا شده. آرام آرام گفته ی خداوند عزوجلّ را فراموش کرده ای.

 «گمان نبرند کافران که ما مال به آن ها داده ایم که برای آن ها بهتر باشد، بلکه به آن ها مال دادیم تا بر گناه خویش بیفزایند و عذاب الیم از آن ها باشد  …”

” ای پسر آزاد شدگان؛ آیا این رسم عدالت است که زنان و کنیزان خود را پشت پرده بنشانی و دختران رسول خدا (ص) را اسیر و دست بسته در برابرت، پرده های احترام آن ها را بر گیری و صورت هایشان نمایان؛ دشمنان آن ها را شهری به شهری می گردانند و در مقابل دیدگان مردم بیابانی و کوهستانی و در چشم انداز هر نزدیک و دور و هر پست و شریفی قرار می دهند. نه از مردان شان سرپرستی دارند و نه از یارانشان حامی…چه امیدی است به مراقبت کسی که جگر پاکان را بیرون انداخته است و گوشتش از خون شهیدان روییده است؟ چگونه در کینه ورزی ما خاندان اهل بیت (ع) کوتاهی کند کسی که از روی کبر و دشمنی و کینه به ما نگریست… بارالها، حق ما را بگیر و از کسی که به ما ستم کرد انتقام کش و بر کسی که خون ما را ریخت و حامیان ما را کشت، خشم خود را فرو ریز.”

 

در نظر من ارزش تو ناچیز است

وتازیانه زبان زینب بر سر یزید همچنان فرود می آید:

“…و همین تو را بس که خداوند حاکم است و محمد طرف دعوی و جبرئیل پشتیبان او و به همین زودی پدرت، آن که تو را فریب داد و ترا بر گرده ی مسلمانان سوار کرد خواهد فهمید که ستمکاران را جایگاه بدی نصیب است و کدام یک از شما جایگاهش بدتر و سپاهش ناتوان تر است. اگر چه پیش آمدهای ناگوار روزگار مرا به سخن گفتن با تو کشانیده اما در نظر من ارزش تو ناچیز، سرزنش تو بزرگ و ملامتت بسیار است.

چه کنم که چشم ها پر اشک و سینه سوزان است. مایه ی بسی شگفتی است که افراد نجیب حزب خدا در جنگ با احزاب شیطان و بردگان آزاد شده کشته شوند و این دست هایند که خون ما از آن ها می چکد و این دهان ها است که گوشت ما را مکیده، آن تن ها پاک و تابناک است که گرگ ها به نوبت به سر آنها آیند و کفتاران آن ها را به خاک آلوده کرده اند. اگر امروز ما را برای خود غنیمتی می پنداری به همین زودی خواهی دید که مایه ی زیانت بوده ایم و آن هنگامی است که هر چه از پیش فرستاده ای خواهی دید و پروردگار تو بر بندگان ستم روا نمی دارد. من شکایت به نزد خدا می برم و توکل بر او کنم، هر دامی داری بگذار و هر گامی داری بردار و هر تلاشی داری بکن. به خدا نمی توانی ذکر ما را محو کنی و وحی ما را از میان ببری و به ما برسی و این ننگ از دامن تو پاک و شسته نخواهد گشت…»

 

ای کشته شده بدست فرزندان بی اصل و نسب

نفس نورانی زینب، در آن ایام به مقام و مرتبتی عظیم دست یافته بود و چنان بر یزید خطبه می خواند که یزید از تخت تکان نمی خورد. و چه مجلسی بود مجلس شام؛ چه خون بار بود مسافرت شام… بعد از خطبه خانم زینب (س) بود که صدایی از درون حرمسرا، یزید را به خود آورد که می گفت:

“واحسیناه، ای کشته شده بدست فرزندان بی اصل و نسب. “

… طناب ها را بریدند، اما رد آن ها در پیکرها هرگز از بین نرفت. همچنان که رد کربلا و سفر کوفه و شام هرگز از قلب آنها بیرون نرفت. همچنان که عاشورا هیچ گاه از جلوی چشمان شان محو نشد…

 

 من به قتل حسین راضی نبودم!

سخنان زینب پایه های حکومت یزید را سست کرد و او را خجلت زده و شرمگین ساخت، چاره­ای نداشت جز آن که بار این مصیبت عظیم را بر دوش ابن زیاد بگذارد و بگوید: خدا لعنت کند پسر مرجانه را، من به قتل حسین راضی نبودم، ابن زیاد عجله کرد و او را به قتل رساند. ولی این سخن در مردم تأثیری نداشت.

یزید مجالس پی در پی برگزار می کرد… یکبار فرمودید: ای یزید، آیا در کشتن حسین (ع) از خدا نترسیدی و این کار ناهنجارت کافی نبود؟ بانوان حرم رسول خدا (ص) را از عراق به شام کوچ دادی و در هتک حرمت آنان از هیچ امری فرو گذار نکردی تا وقتی که ما را به مجلس خودت کشاندی و مثل کنیزان ما را بر شتران بی جهاز (بی روپوش) سوار نمودی و شهر به شهر گرداندی…

گرچه یزید سربه­زیر می­انداخت و گناه این کار را به گردن ابن­زیاد می­گذاشت اما مردم کم کم آگاه و روشن می­شدند.

زینب می گفت:

“ای یزید! به خداقسم برادرم حسین را کسی جز تو نکشت. اگر فرمان تو نبود، ابن زیاد پست تر و ذلیل تر از آن بود که اقدام به چنین کاری نماید… ای یزید! از خدا نترسیدی که اقدام به قتل کسی نمودی که رسول­خدا(ص) درباره­ی او و برادرش حسن فرمود: حسن و حسین آقای جوانان اهل بهشت هستند. اگر بگویی رسول خدا (ص) نگفته است دروغ گفته ای و مردم حرف ترا تکذیب می کنند و اگر بگویی گفته است با این حرف دشمن خودت شده ای…”

و یزید لب می گزید و شرمنده و خجالت زده می شد.

 

عزاداری به حرمسرای یزید رسید

 بدین گونه بود که یزید با درخواست اهل بیت برای برپایی عزاداری برای حسین(ع) و یارانش موافقت کرد و هفت روز و شب در خرابه ی شام اقامه ی عزا کرد. هجده دختر و پسر همراه اهل بیت بود، هر روز یکی از آنان مبتلا به بیماری می شد، آب و غذا نداشتند. بدن های رنجور و خسته، روح های پریشان و خسته؛ دربدری، راه طولانی، شرایط سخت، بی خانمانی بر آن ها فشار زیادی را وارد کرده بود. آن ها از بی غذایی و بی آبی شکایت می کردند.

چه شب هایی داشت شام؛ آنقدر آن جا ماندند تا صورت های شان پوست انداخت. عزاداری اوج گرفت و به حرمسرای یزید هم رسید. یزید توان مقابله را از دست داده بود… راه چاره چه بود. دوباره مجلسی دیگر…

هر روز صدها زن شامی در عزاداری شریک می شدند…و چه شب هایی بود شب های شام.

/انتهای متن/

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد