شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵

بانوی مدافع خرمشهر از دیروز تا امروز

همسفرما بودید در سفر به سرزمین لاله ها.  در قسمت اول با هم راهی خرمشهر شدیم و دهلاویه و حالا ادامه سفرکه راهنما و  روایتگرش بانویی بود از مدافعان دیروز خرمشهر که امروز نویسنده داستان خرمشهر است: افسانه قاضی زاده.

da

انوشه میرمرعشی/

 

برای بهتر درک کردن عمق ایثارگری رزمندگان اسلام و ددمنشی صدّامیان در طول سال های دفاع مقدس، به نظرم لازم است زائران قبل از دیدن مناطق عملیاتی و شنیدن روایت راویان، درباره تاریخ دفاع مقدس کتاب بخوانند. به ویژه خاطرات و یادداشت های روزانه آدم هایی که به شکل مستقیم در تاریخ طلایی هشت ساله جنگ تحمیلی عراق علیه ایران حضور داشته اند.

 

مدال افتخار کتاب خوانی!

صبح روز ۲۳ اسفند ۹۴

بعد از زیارت مقتل شهدای عملیات کربلای ۴ در نهر خیّن و شنیدن روایتگری «حاج حسین یکتا» از ایثارگری رزمنده ها و شهدای غواص، سوار اتوبوس ها شدیم و به طرف «جنت آباد» – وادی خاموشان شهر مقاوم خرمشهر- حرکت کردیم. مقصد که اعلام شد تعدادی از دانشجوها درباره اینکه جنت آباد کجاست،سوال کردند و وقتی در جواب و با تعجب ازشان پرسیدم مگر کتاب «دا» را نخوانده اید،  متوجه شدم از جمع بیش از ۱۰۰ دانشجو، کمتر از ۳۰ نفر کتاب «دا»- خاطرات سیده زهرا حسینی از مدافعان خرمشهر- را خوانده اند.

به جنت آباد که رسیدیم مسئول کاروان گفت که تا یک ربع دیگر خانم «افسانه قاضی زاده» – از مدافعان خرمشهر- می رسند و روایتگری را شروع می کنند. من که سه بار «دا» را خوانده بودم و کتاب «خانه ام همین جاست» خاطرات خانم قاضی زاده را هم همین چند وقت قبل خوانده بودم، حسابی خوشحال شدم که قرار است یکی از بانوان اسطوره ای تاریخ درخشان دفاع مقدس را ببینم.

آنجا انگار مدال افتخار کتاب خوانی بر سینه کسانی که با هیجان درباره جنت آباد و خانم حسینی صحبت می کردند، می درخشید. در مقابل البته آن اکثریتی که کتاب را نخوانده بودند، هاج و واج  و با نگرانی از در دست نداشتن این مدال افتخار، فقط با دقت به حرف های دوستان شان گوش می کردند.

خانم قاضی زاده که رسید دانشجوها به استقبالش رفتند و من که فصول مختلف کتاب «خانه ام همین جاست» جلوی چشمم رژه می رفت، غرق تماشای بانوی راوی روزهای سخت خرمشهر بودم؛ بانویی که در آن روزها دختر جوانی بوده با قد وبالایی ریزه و لاغر، و حالا خودش داشت برای هم کاروانی ها روایت گری می کرد؛ آن هم در جنت آباد و بالای سر مزار پدر و برادر شهید خانم سیده زهرا حسینی.

به صورت دانشجوها که نگاه کردم احساس کردم بیشترشان شوکه شده اند. فکر نمی کردند که جنت آباد چنین روزهایی سخت و پرحماسه ای را پشت سر گذاشته باشد. بعدا که بچه ها سوار اتوبوس شدند و راهی مسجد جامع خرمشهر شدیم برای نماز ظهر و عصر، همچنان صحبت ها درباره کتاب «دا» و خریدن آن داغ بود.

 

خرمشهری که امروز می بینیم

بعد از نماز با تعدادی از دانشجوها شروع به گشت زنی در بازارچه های اطراف مسجدجامع کردیم. من در آن لحظات به حرف های آخر خانم قاضی زاده فکر می کردم. به اینکه از وضعیت خرمشهر شکایت داشت و فقر همشهری هایش او را به شدت می آزرد. به اینکه چرا باید معماری یادمان جنت آباد این گونه باشد و از خلاقیت و استحکام به دور، و از اینکه چرا مسئولین برای آبادانی شهرش تلاش لازم را نمی کنند.

البته برای من که در پنج سال گذشته، سالی یک بار پایم به خرمشهر عزیز رسیده، رو به رشد و آباد شدن خرمشهر مشهود بود ولی واقعا تا ساخته شدن این شهر مقاوم راهی طولانی در پیش است.  

اما یک مطلب در آن دقایق خیلی به چشمم آمد و آن اینکه به دلیل سوغاتی خریدن زائران در بازارچه های اطراف مسجدجامع، خرمشهری ها بهره ای اقتصادی از حضور کاروان های راهیان نور می برند؛ بهره ای که برقش را در چشمان چند خانم فروشنده محصولات صنایع دستی به وضوح دیدم.

قسمت اول (همسفر با راهیان  سرزمین لاله ها)

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد