شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵

این چه وداعی است جانسوز از شهدا

عصر روز یازدهم، هنگام به زنجیر بستن کودکان زخمی، زنان داغدار، مردان بیمار در صحرای کربلا بود و نشاندن شان بر شتران و کجاوه های بدون روپوش و … و چه وداعی بود جانسوز وداع این کودکان و زنان با پیکر بی سر و غرقه در خون شهدا…

moharram

فریبا انیسی/

عصر روز یازدهم بود. زینب بلند شد، غم دنیا بر دلش آوار بود. چه صحنه هایی را که شاهد نبود: خون، نیزه، شمشیر، دست،… اسب های نفس زنان، سینه های شکافته، بدن های چاک خورده،…

خورشید از شرم خونین شده بود. از شرم دشت خونین که سیراب شد به خون عشق. از شرم صف زنجیر به دستان که با تازیانه جلو می رفتند.دختر، مادر، زینب، علی، … همه چشم به جلو داشتند، به شتران بی جهاز، بی روکش و بی محمل، به قامت های خمیده ، به زینب،…

 

زنان و کودکان را با زنجیر به هم ببندید

  • باید این زنان و کودکان را با زنجیر به هم ببندید! و آن مردان را…

سربازی که این را گفت، زنجیر را با صدای عجیبی به سمت زنان پرت کرد. وحشتی از صدای آن در دل کودکان ایجاد شد آن ها را به هم نزدیکتر کرد.

  • این مردان مجروح و بیمار هستند!
  • فکر کردید برای چه زنده مانده اند ؟ آن ها از دین خارج شده اند، باید مواظب آن ها باشیم…
  • چه می گویی مرد ؟

صدای رعب انگیز اسماء بن خارجه برای زنان و مردان ناآشنا نبود. بارها در طی جنگ صدای او را شنیده بودند که منع آب می کرد و سربازان را تحریص به جنگ. تعجب آن ها از این بود که حالا او چه خیالی دارد.

  • این حسن بن حسن؛ حسن مثنی را می گویم نباید با اسیران همراه باشد. نه به خدا کسی نمی تواند به پسر خوله غلبه پیدا کند و نمی تواند به او دست بزند. او از قبیله ی ماست.

فاطمه عقب رفت. این حکمت خداست که حسن مثنی با بدن مجروح به قبیله مادرش خوله دختر منظور برود… عمر سعد جلو آمد: پسر برادر اسماء را به خودش بدهید تا فامیلش را هر کجا که می خواهد ببرد.

اسماء حسن را به سوی کجاوه ای دیگر برد. چشمان فاطمه نگران در پی حسن می گشت و حسن اما بیهوش، در میان کجاوه آرام می گرفت.

زنان و کودکان را در یک ردیف قرار دادند.

 

در خانه ی آل رسول، نه تازیانه و نه دشنام

 قفیره درد می کشید. از حبشه به همراه جعفر به مملکت اسلام آمده بود، همواره افتخار کنیزی آل رسول را داشت. همسرش «عقبه پسر سمعان» غلام خانم رباب بود. او و شوهرش را نیز در صف اسیران جای داده بودند، پایش را به زور بر زمین کشید. فاطمه دستش را زیر بغل او گذاشت و او را بغل گرفت تا به او کمک کند. تازیانه پشت فاطمه و قفیره را خراش داد. قفیره به یاد آورد تا کنون در خانه ی آل رسول نه صدای تازیانه ای شنیده بود و نه صدای دشنام … گریه امان قفیره را بریده بود.

 

زنان به سوی پیکرهای بر زمین افتاده دویدند

صف کم کم باز می شد و به میدان نزدیک می شد. قدم به قدم… صدای به هم خوردن زنجیر ها شدت می گرفت و صدای ناله ی کودکان زخمی،… شلاق در دست سواران به هم می پیچید و هر بار صدای نعره ی مستانه ای فضا را می شکافت. کودکان به هم می پیچیدند… کجاوه های بدون روپوش،… شتران خسته… لباس های پاره،… بدن های زخمی،… پاهای خون آلود… زنان به میدان نگاه می کردند. بدن هایی که تا دیروز ستون زمین بودند، امروز بر پهنای خاک افتاده بودند… سینه ها به درد آمد و ناله ها جانسوز شد… زنان به سوی پیکرهای بر زمین افتاده دویدند… اشک و آه…

 

زینب آرام بود مثل دریا اما مواج

علی بر زمین افتاد…

زینب بلند شد.

  • پسر برادر ؟ تو را چه شده که می بینم جان خود را در دست گرفته و می خواهی قالب تهی کنی ؟ ای بازمانده ی جد و پدر و برادرم…
  • چطور بی تاب نشوم و صبر از دست ندهم با این که با چشمان خودم می بینم سرور خود و برادران و عمو و عموزاده ها خود را که بدن های شان به خون آغشته، روی زمین افتاده و جامه هاشان را از تن بیرون کرده اند و کسی نیست آن ها را کفن دفن کند!  نه کسی به سوی آنان می رود  و نه انسانی به آن ها نزدیک می شود! … گویا خاندان اسلام و از مسلمین نیستند…

زینب آرام بود مثل دریا، اما مواج که سکون او مقدمه ی خشمش باشد.

  • مبادا آنچه که مشاهده می کنی تو را بی تاب کند که به خدا سوگند این ماجرا به خاطر عهد و پیمانی بود از خدا که از جد و پدر و عمویت گرفته است. همانا خدای تعالی از گروهی از این امت (که سر کشان و فرعونیان امت آنان را نمی شناسند اما در میان آسمان ها شناخته شده هستند) پیمان گرفته که بیایند و این اعضای پراکنده و بدن های قطعه قطعه و جسدهای به خون آغشته را جمع آوری کنند و به خاک بسپرند. در این سرزمین برای قبر پدرت نشانه و علامتی نصب می کنند که با گذشت زمان ها و شب و روزها از بین نخواهد رفت… پیشوایان کفر و پیروان ضلالت و گمراهی کوشش زیادی خواهند کرد تا آن قبر مطهر را محو کنند و آثار آن را ویران کرده و از بین ببرند. اما از این تلاش و کوشش هیچ نتیجه ای نگرفته و بلکه روز به روز این آثار آشکار تر شده و کار او بالاتر می رود.

 

حسین چون نگین انگشتر می درخشید

قلب علی آرام گرفت. رو به عمه اش کرد و پرسید: از این عهد و پیمان از کجا با خبر شدی ؟

  • این مطلب را ام ایمن، از پیغمبر برای من نقل کرد…

اسیران به میدان رسیده بودند، بدن های آشنایی می دیدند. صف به هم خورد صدای وا محمد و وا حسین فضا را می شکافت… زینب جلو رفت، دست بر زیر بدن حسین انداخت؛… مگر می شود بدن زخمی و چاک خورده را که بر سینه و پشت آن اسب تاخته، بلند کرد… چشم ها مات ماند. یک باره گویی آسمان ایستاد. زمین بی حرکت ماند، آنها که سوار بودند خود را به زمین انداختند و آن ها که پیاده بودند خود را به خیل سواران بی سر رساندند. زنان راه را به سوی شهدا باز کردند؛ حسین چون نگین انگشتر می درخشید؛… بی سرباز، بی سلاح، بی سر…

« وای محمد؛ بر تو ملائکه و فرشتگان درود می فرستند. این حسین است به خون آغشته که اعضای بدنش از هم جداست، دخترانت اسیر شده اند. شکوه ی ما به درگاه خداست و به پیشگاه محمد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهرا و حمزه سید الشهداءِ. ای محمد… این حسین است که در این دشت روی زمین افتاده است و باد صبا بر پیکر او گرد و غبار می افشاند و کشته شده بدست اولاد زناست! ای دریغا و افسوس! که امروز جدم رسول خدا کشته شد. ای اصحاب و یاران محمد! آخر اینان فرزندان حضرت مصطفی هستند که همچون اسیران آنان را می برند.»

 

سکینه بیهوش بر بدن پدر

زنان در کنار کشته های خود ناله می زدند و زینب سخن می گفت. دل زنان حرم به وجود زینب امیدوار بود. سکینه در کنار پدر بود و رباب در کنار همسر و زینب در کنار برادر…

سکینه، فاطمه، رمله، ام الحسن، ام البشر، ام اخیر، خوضاء،… همه به سوی کشته های خویش رفتند.

  • وای پدرم، وای برادرم، وای پسرم…

اشک امان همه را بریده بود، جز ناله و نوحه از اهل بیت (ع) چیزی شنیده نمی شد…

  • «وای خدا… واجداه… این حسین توست که این گونه در این بیابان رها شده است ؟» «وای مادرم ، فاطمه (س) تو چه طاقتی داری ؟…»

… عمر سعد فرمان حرکت داد اما هیچ کس بلند نمی شد… عمر سعد تهدید کرد کسی برنخاست… صدای تازیانه و شلاق بلند شد. به زور و اجبار زنان را بلند می کردند…

  • سکینه جان، سکینه، بلند شو.

صدایی برنمی خاست. سکینه به روی بدن پدرش افتاده بود، اما صدایی از او بلند نمی شد…، زینب ترسید، ام کلثوم و رباب به سوی سکینه رفتند. قبل از آن که تازیانه بر بدن سکینه فرود آید و قبل از آن که دست ناپاک سربازان به بدن نوگل آنان برسد… سکینه حرکتی نمی کرد… سکینه بیهوش بر بدن پدر افتاده بود.

زنان و کودکان دوباره با غل و زنجیر آشنا می شدند،… محمل های بی روپوش، کجاوه های بی پرده شتران بی جهاز،… زینب؛ رسا و محکم و بی تردید فریاد زد:

« خدایا این قربانی را از ما بپذیر. »

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد