جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵

اگر می خواهی از تو راضی باشم به حسین (ع) ملحق شو

رویحه [۱]همسر هانی ابن عروه است که پیش از رسیدن حسین(ع) به کوفه به دست ابن زیاد و به همراهی مسلم ابن عقیل شهید شد و هم او بود که فرزندش را برای رساندن این خبر نزد امام فرستاد.

فریبا انیسی/

مرد با قدم های محکم در کوچه قدم بر می داشت. گاه و بیگاه با نگاهش اطراف را می­کاوید. خشمگین بود. غلام سیاهی در پی او راه می آمد و سعی می کرد از نجواهایی که مرد زیر لب می گفت، سر در بیاورد. به در خانه ای رسید. ایستاد و دق الباب کرد. صدایی به گوش رسید: کیست ؟

صدای غلام بلند شد: مولایم عمروبن حجاج زبیدی هستند.

صدای پای شتابانی به گوش رسید. در باز شد. در آستانه ی در پیکر بانویی دیده می شد. به عجله سلام کرد. عمرو پاسخ سلام را به تندی داد. در را باز کرد و داخل شد. در را پشت سرش بست. غلام در کوچه ماند.

  • پدر ! برای چه بی خبر آمدی ؟ اتفاقی افتاده است ؟ حال مادر چه طور است ؟ خسته هستی، پدر !

مرد دستانش را بالا آورد و گفت: همه خوب هستند. اما گویا در خانه ی تو اتفاقی افتاده است. شنیده ام هانی مریض است.

  • آری از وقتی شریک[۲] به رحمت خدا رفته است، هانی حال خوشی ندارد.

عمرو گفت: دخترم، رویحه، آرزوی من خوشبختی توست… ابن زیاد، محمد بن اشعث، اسماء بن خارجه ومن را به قصر فرماندهی کوفه خواند و به ما گفت که شنیده است حال هانی خوب شده است واز خانه بیرون می رود، اما هنوز به دیدار ابن زیاد نرفته است !

رویحه ناراحت شد و فریاد زد: این طور نیست پدر ! او در خانه است. بیمار است. در رختخواب خود خوابیده است. پسرم یحیی، مواظب احوال اوست.

مرد به سوی اطاق رفت. صدای دق الباب بلند شد. مکث کرد و گفت: بگو، در را باز کنند. اسماء و محمد هستند.

رویحه به اطاق دیگر رفت. ناراحت و غمگین بود، غلامی سیاه به سوی در ورودی رفت و آن را باز کرد. دو مرد داخل شدند و خود را به عمرو رساندند. هر سه با هم وارد اطاق هانی شدند. رویحه سرش را به دیوار تکیه داد، صدای آنها از آن سوی دیوار شنیده می شد.

  • هانی، حال تو چه طور است ؟

هانی گفت: بیمار شده ام، قدرت برخاستن ندارم.

صدایی گفت: برخیز و با ما نزد ابن زیاد بیا.

هانی گفت: من بیمار هستم.

  • از رنگ صورتت پیداست که بیمار هستی. اما برخی از حسودان از تو بدگویی کرده اند. بیرون نیامدنت را نشانه­ی بی­اعتنایی به حاکم دانسته­اند. بنابراین ما آمده­ایم تا تو را با خود ببریم. مطمئن باش که اگر ابن زیاد تو را ببیند مطمئن خواهد شد که به خاطر بیماری به پیش او نرفته­ای و مکر حسودان خنثی می شود.

عمرو از اطاق بیرون آمد و به دخترش گفت: رویحه، لباس های هانی را بیاور. باید او را با خودمان ببریم.

رویحه گفت: حال او خوب نیست. مبتلا به وبا شده است.

عمرو به تندی گفت: سلطان را که ببیند حالش خوب می شود.

قلب رویحه آرام نداشت.

  • اما پدر…      

عمرو عصبانی شد: اما ندارد دخترم ! من خوشبختی تو را می خواهم. بهانه به دست ابن زیاد ندهید. او هم مثل پدرش از کشتن مردم لذت می برد. من نمی خواهم به بهانه ی واهی هانی را از بین ببرد.

نگرانی در کلام رویحه موج می زد : هانی را که می بینید، حال خوشی ندارد.

اما کسی به حرف های او توجه نکرد.

دو مرد با کمک یکدیگر هانی را به بیرون اطاق هدایت کردند. غلام هانی با اسب بیرون ایستاده بود. هانی غمگین بود. قد بلند او خمیده به نظر می رسید. غلام رکاب را با یک دست گرفت و به هانی کمک کرد تا بتواند روی زین اسب بنشیند. رویحه پیش هانی آمد و گفت: قلبم آرام نمی گیرد، دلم شور می زند.

هانی به زور لبخندی بر لب های خشکیده اش نشاند. رنگش از هر روز پریده تر به نظر می آمد. رویحه را دلداری داد: ناراحت نباش، زود برمی گردم.

                                               ***

  • بانوی من، در را باز کنید…

غلام به شدت در را می کوبید. دستارش از سر افتاده بود. اما توجهی نداشت. رویحه نگران و نارحت در را باز کرد و گفت: چه خبر شده است ؟ آرام باش.

  • ابن زیاد حاکم کوفه مولایم را کتک زد. بینی اش را شکست…

رویحه بر روی زمین نشست: وای بر من، گفته بودم که نباید برود.. دلم شور می زد، می دانستم که نباید برود.

غلام، نفس زنان ادامه داد: مولایم را کتک زد، از او محل مسلم را می پرسید. مولایم می گفت: نمی دانم… اما ابن زیاد حرف او را باور نکرد. مهران و معقل را خواست. آن دو نفر جاسوس ابن زیاد در این خانه بودند. همه ی خبرهای خانه را به او اطلاع داده بودند. ابن زیاد می دانست که مسلم در این خانه بوده و می دانست که هنگام عیادت او از شریک و هانی، قصد کشتن او را داشتیم. او همه چیز را می دانست… همه ی خبرهای خانه را به او گفته بودند،…

رویحه بر سرش می زد و ناله می کرد و اشک می ریخت. غلام نفسی تازه کرد و ادامه داد: مولایم را در یکی از اطاق های دارالاماره زندانی کردند. بیشتر از ۲۰ نفر برای او محافظ قرار داده اند. بدنش خونی شده بود. لباس هایش پاره شده بود. من او را دیدم.

رویحه سرش را بالا گرفت: آیا به مسلم خبر داده اید ؟

غلام گفت: آری، بانوی من، عبدا.. بن حازم به تاخت به سمت مقر مسلم رفته است. من به اینجا آمدم تا به شما خبر دهم.

رویحه گفت : تو هم برو ؛ اما مرا بی خبر نگذارید.

غلام دستارش را روی سر مرتب کرد و خداحافظی نمود.

کمر رویحه صاف نمی شد. می دانست که ابن زیاد هانی را راحت نمی گذارد حتی اگر دستش به مسلم هم برسد، هانی را آزاد نمی کند.

رویحه نمی دانست روزهای آینده سخت تر از امروز است. شب دامن خود را به شهر کشیده بود اما رویحه آرام و قرار نداشت. صدای همهمه ی مردم، فریاد و هیاهو به گوش می رسید. هر بار که غلام می آمد، اخبار جدیدی می آورد. قصر محاصره شده بود. رویحه امید داشت که هانی به زودی آزاد شود. گرچه دلش گواهی دیگری می داد. غم از دلش بیرون نمی رفت.

«کاش نمی گذاشت پدرش، هانی را از خانه بیرون ببرد». رویحه این جمله را بارها با خود تکرار کرد. می دانست عقیده ی پدرش با عقیده ی همسرش در تضاد است و می دانست سرانجام پدرش بد پایانی است. اما نمی دانست چه کند.

  • کاش نمی گذاشتم هانی برود. کاش…

دلش آرام و قرار نداشت. بلند شد و وضو گرفت، خود را برای نماز آماده کرد. آیا پس از نماز هانی آزاد می شود ؟ صدای درب منزل رویحه را به خودش آورد. غلام در را به دقت پشت سرش بست. رویحه نماز را سلام داد و به سوی غلام شتافت. پیش دستی کرد و پرسید: هانی آزاد شد.

  • نه بانوی من مولایم را آزاد نکردند… مردم پشت درب های دارالاماره بودند، نماز مغرب را مسلم در مسجد امامت کرد. تا درب مسجد حتی در کوچه مردم به نماز ایستاده بودند. اما ابن زیاد رؤسای قبایل را در قصر زندانی کرد و به قاصد گفت: به مردم بگویید اگر مردم قصر امارت را خالی نکنند همه ی آنها را خواهد کشت. بزرگان قبایل، مردم را به سوی خود فرا می خواندند. خودم دیدم پیرزنان دست فرزندان خود را می کشیدند و آنها را با خود می بردند. مادران می گفتند: اگر با مسلم همراه باشید کشته خواهید شد. شیرمان را حلال نمی کنیم… مردان یکی یکی دور مسلم را خلوت می کردند و می رفتند. هنگام اذان، همه به نماز ایستاده بودند. اما پس از سلام نماز سی نفر از یاران مسلم بیشتر با او نبودند. وقتی تعقیبات را خواند تنها شد. من خودم دیدم او تنها از مسجد قبیله ی کنده بیرون آمد. دورو برش را نگاه می کرد اما کسی به دنبال او نبود.  

چیزی در دل رویحه فرو ریخت: یحیی، یحیی، پسرم، او کجاست ؟ تو او را ندیدی ؟

  • در قصر دارالاماره به سر می برد. پیش پدرتان است. من خودم او را دیدم که دورا دور مراقب مولایم هانی بود.

با شنیدن کلمه ی پدر خنجری در قلب رویحه فرود آمد. گویا با این کلمه نا آشنا بود: پدر، پدر،…

اشک بی امان برگونه هایش می غلتید. سرش را در میان دو دستش گرفت و بر روی سجاده خم شد. راز دلش را تنها برای خدا می توانست بگوید.

  • یحیی آمدی ؟ من اصلا متوجه آمدنت نشدم، پسرم…

یحیی سرش را برگرداند و به مادر نگاه کرد. دلش لرزید. رویش را برگرداند. رویحه پرسید: چه شده است­؟ از مادرت رو بر می گردانی یحیی !

یحیی خشم خود را فرو خورد. اشکها بی امان بر روی گونه اش می غلتید. رویحه بلند شد و یحیی را در آغوش گرفت.

  • تو پس از دو روز به خانه آمده ای ؟ خسته ای ؟ می خواهی استراحت کنی ؟… از پدرت چه خبر داری ؟… غلام هنوز برنگشته است ؟ یحیی حرفی بزن.

صدای یحیی می لرزید: ابن زیاد پدرم را کشت. آن ملعون پدرم و مسلم را از پشت بام قصر به پایین انداخت. پیکر آنها را در کوچه ها گرداند… مادر… من دیدم می خواستم ابن زیاد را بکشم… اما پدرت نگذاشت… من چگونه مردی هستم که پدرم را جلوی چشمانم کشتند… من چگونه آدمی هستم…

قلب رویحه آتش گرفت و شعله های آتش از چشمانش فرو ریخت.

  • خدایا، هانی شهید شد !

چقدر سخت بود تصمیم گرفتن. اما او باید می ایستاد. باید پایداری می کرد به خاطر خدا،… صدایش آرام شد و گفت: پسرم، آرام باش تو وظیفه ی دیگری داری ؟ مسلم و هانی به آرزوی خود رسیدند، هانی آرزوی شهادت داشت. آن زمان که در برابر معاویه ایستاد، گفته بود که از شهادت ترسی ندارد. اما خدا می خواست که او این چنین شهید شود به همراه فرزند عقیل، پیام آور حسین (ع)… تو باید خودت را به حسین (ع) برسانی، شنیدم که ابن زیاد به پدرم و دیگران دستور داده است که به سپاه بپیوندند تا راه را بر حسین (ع) ببندند…. من ناتوان هستم و قدرت ندارم. کاش توانایی آن را داشتم که در خدمت حرم رسول خدا (ص) قرار می گرفتم… اما تو برو، برو و به امام خبر بده که هانی چگونه شهید شد. بگو مسلم چگونه شهید شد و بگو مردم کوفه چقدر سست پیمان هستند! او را بازگردان، نگذار وارد کوفه شود…

یحیی این پا و آن پا کرد ؛ غمی عظیم در دلش پرپر می زد.

  • مادر ؛ آیا تو راضی هستی که من بروم ؟ تو تنها خواهی ماند.

رویحه سر بلند کرد. چشمان اشک آلود او سخن دیگری می گفت. دلش در غم می گداخت. چشمانش لبریز از غم بود، اشک راه خود را می شناخت. گفت: برو اگر می خواهی من از تو راضی باشم به امام حسین (ع) ملحق شو. تو فرزند هانی هستی به امام ملحق شو و از حق دفاع کن پسرم. من راضی هستم. برو به امام بگو که کوفه پیمان شکسته است.

هنوز سپیده نزده بود که یحیی از کوفه بیرون آمد.

 

 

۱- ریاحین الشریعه ج۴ ص۲۵۷ ، فرسان الهیجاء ج۱ ص۸۲ ، در کربلا چه گذشت ص۱۳۲ .

۱- شریک بن اعور از شیعیان متعصب بود و با عمار در جنگ صفین حضور داشت. او با ابن زیاد از بصره به قصد کوفه همراه شد. در راه او و چند نفر دیگر نقشه ای کشیدند تا ابن زیاد معطل شده تا حسین (ع) قبل از او به کوفه برسد. اما ابن زیاد توجهی به آنها نکرد. وقتی شریک وارد کوفه شد به خانه هانی بن عروه رفت. او هانی را به تقویت و حمایت از مسلم تشویق می کرد. شریک در کوفه بیمار شد و وقتی که ابن زیاد برای عیادت او آمد شریک مسلم را تشویق به کشتن ابن زیاد نمود. اما مسلم این مسئله را نادرست دانست و به حرف های شریک توجهی نکرد. شریک پس از چند روز به رحمت خدا پیوست. وقتی ابن زیاد توطئه قتل خودش را متوجه شد گفت: به خدا که هرگز بر مردگان عراق نماز نمی خوانم و اگر قبر پدرم زیاد در کوفه نبود مرده­ی شریک را از گور بیرون می آوردم و منظورش این بود که می ترسد اگر شریک را نبش قبر کند مردم کوفه پدر او را نبش قبر نمایند.

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد