شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵

او یک کنترل گره

وقتی پانی پولکی نشست پشت میز، معلوم بود که قراره بر سر این که چرا من این طور باشم و شوهرم آن طور و پس … بحث شود با کلی بگو مگو بین او و ماری سرتق و نیلا بلا .

coffe_shad16

 فریبا انیسی/

زندگیم تو هواست…

  • مگه هلیکوپتره؟
  • گوش بگیر ببین چی میگم، دردونه حسن کبابی، با دست بالا آمده که هر چی تو بگی، حالا که خرش از پل گذشته ساز خودش را می زنه،…

پانی پولکی این را گفت و چنان صندلی را عقب کشید که صدای سایش آن روح همه را خراشید. بی توجه به دیگران ادامه داد که: تا دیروز تا لنگ ظهر می خوابیدم، مامانم نمی گذاشت تو دلم آب تکون بخوره حالا که از خواب و خوراکم زدم  تا زندگیم را درست کنم آقا مانع تراشی می کنه.

  • یعنی بیشتر ازین می­خواستی مجرد بمونی و فکر کنی تا بتونی زندگی خوبی داشته باشی؟
  • من می­خواهم زندگی خوبی داشته باشم اما او یک «کنترل گره»!
  • چیه؟

من و ماری سرتق پرسیدیم  باهم. 

  • نمیذاره من با دوستانم برم مسافرت.
  • چرا؟
  • میگه چه دلیلی داره تو که متاهلی با اونا که مجردن برید بیرون.
  • خب راست میگه! چه دلیلی داره توی متأهل با مجردها بری.
  • اون داره مرا کنترل می کنه، من آن قدر بزرگ شدم که بدونم باید با کی برم با کی نرم؟ من خودم بی اطلاع اون میرم.

فریاد پانی پولکی بلند شده بود که نیلا بلا میون حرفش گفت: درسته اون نباید تو را کنترل کنه اما بدون اطلاع همسرت هم رفتن و او را حذف کردن یعنی پایه زندگی را لق کردی!… و وقتی فهمید، حق داره به تو بی اعتماد باشه و بخواد تورو کنترل کنه. در واقع تو با رفتارت از اون کنترل گر ساختی!

  • نخیر شاید او از اول ثبات روانی نداشت الان بروز کرده؟

نیلا بلا گفت: مگر خودت نبودی که گفتی ما زندگیمون را با عشق شروع کردیم؟

  • خب شاید متوجه ریز اطلاعات نبودم؟
  • متوجه چی؟

من و نیلا بلا گفتیم با هم.

  • ریز اطلاعاتی مثل توجه بیش از حدش به کار، علاقه به زندگی یکنواخت ، دلهره از تغییر…
  • پانی جان، بس کن همه اینها که می گی در شرایط خاص بروز میکنه، توجه بیش از حد به کار برای اینه که قسط زیادی را باید پرداخت کنه. علاقه فعلی اش به خواب برای اینه که بایدروزی ده تا دوازده ساعت کار کنه، خستس، از اثاث کشی بیزاره چون در عرض چهار سال، پنج بار خونه عوض کردین … اگر همیشه خودش را تو کار غرق کنه و از تفریح ، از میون جمع بودن فرار کنه خطره. اما شوهرت می خواد بخوابه تا کسری خوابش را جبران کنه …

پانی با ناراحتی گفت: حالا من گردش با بچه ها راچه کار کنم؟ اگر از همین حالا وا بدم رو سرم سواره…

  • تا دو دقیقه پیش که هلیکوپتر بود!
  • من راضی نمی شم. مگه کنترل گره که نمیذاره من اینجا برم اونجا نرم.

نیلا بلا در حالی که منو را ورق می زد گفت: فکر کنم باید لقبت را عوض کنیم.

  • اونوقت بهم چی میگید؟
  • سرتق!!!

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد