شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵

اهل مدینه به پیشواز زینب(س) می روند

اینک راوی فرضی، همراه کاروانی مصیبت بر دوش که با زینب(س) است و بی حسین(ع)، به دروازه مدینه می رسد …

فریبا انیسی/

… کاروان آزادگان در آستانه ی شهر پیامبر بود، محبوب ترین شهر خدا، همان شهری که وقتی پیامبر(ص) از مکه خارج شد دعا کرد : خدایا من از شهری که محبوب ترین شهرهای عالم نزد من بود بیرون آمدم، مرا به سوی شهری که محبوب ترین شهرها نزد توست راهنمایی کن.

… کاروان آزادگان به آستانه ی شهر پیامبر رسیده بود، شهری غرق خاطره، خاطرات پیامبر (ص)، خاطرات علی (ع)، خاطرات زهرا (س)،…

خاطرات تلخ و شیرین نبرد با کفار، پیروزی های بزرگ، شب های خاطره، شب های ازدواج، تولد، تولد حسن (ع)، حسین (ع) و زینب و شهادت ها، شب های شهادت، تدفین های شبانه، تدفین تیر باران،…

پرده های اشک صورت همه را پوشانده است. کاروان، مصیبت بر دوش در آستانه ی مدینه توقف کرد و خیمه زد. زنان و کودکان از اسب ها و شتر ها پایین آمدند. امام سجاد گفت : بشیر! خدا پدرت را رحمت کند، شاعر بود؛ آیا تو هم شعر می گویی؟

  • بله من هم شاعرم.

حضرت فرمود: به مدینه برو و خبر شهادت پدرم حسین را به مردم بگو…

بشیر آتش گرفت. شعله ور شد…

 

ای اسب تیز رو، پیام خون ببر.

پیام سرهایی که بر سر نیزه شدند.

پیام بدن هایی که زیر سم اسبان پاره پاره شدند.

پیام پیکرهایی که روستانشینان بدنش را دفن نمودند.

پیام آنان که با خون جراحت هایشان، غسل داده شدند.

پیام کسی که حرمتش شکسته شد.

ای اسب تیز رو پیام خون ببر.

پیام زنانی که حرمتشان را دریدند و اموالشان را به تاراج بردند.

پیام کودکانی که با پاهای تاول زده و دست های زخمی تا شام رفتند.

پیام عشق ببر، پیام نور.

ای اسب تیزرو پیام خون ببر.

گرما چهره ی بشیر را می سوزاند. باد گرم پوستش را سرخ کرد اما او نایستاد. اسبش را هی می زد، اشک بر گونه هایش جاری بود. بشیر همچنان می راند. به مدینه رسید، به شهر پیامبر (ص). هیچ وقت این چنین وارد شهر نشده بود. محزون و با دلی غمگین. حرم خلوت بود دستارش را باز کرد. اشک ها را پاک کرد. اما اشک ها را پایانی نبود. مأموریتی داشت. مأموریتی از مولا علی بن الحسین (ع) ، صدایش در تمام مدینه پیچید :

ای اهـل مـدیـنه زان بـکـوچـیـد                   کشتند حسین و دیده خونبار

آغشتـه بخون تنـش به صحراست                             بر نیزه سرش چو گـوی دوار[۱]

ای مردم بدانید که علی بن الحسین با عمه و خواهرهای خود به نزدیکی شهر رسیده اند، او مرا فرستاده است تا شما را خبر کنم.

بغض مدینه ترکید و اشک از چشم شهر رسول خدا جاری شد. صدای شیون از هر کوی و برزن برخاست پرندگان نیز با آنها هم صدا شدند. نخل ها سر خم کردند. ملائک با مردم مدینه هم آواز شدند. کاروان بدون سپهسالار بار انداخته بود.

بغض مانده در گلوی یتیم شکست. مدینه هم یتیم شد. زن و مرد، کوچک و بزرگ، دختر و پسر مویه کنان، نوحه کنان، اشک ریزان به بیرون از شهر رفتند، آن جا که علی بن الحسین (ع) و کاروان آزادگان خیمه برافراشته بودند.

 

۱- یا اهل یثرب لا مقام لکم بها         قتل الحسین فأدمعی مـدرار     الجسم منه بکربـلا مضـرج       و الرأس منه علی القناه یدار

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد