شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵

ام‌البنین؛ زنی از شجاع‌ترین قبایل عرب

فرزندانم؛ همیشه به یاد داشته باشید. من و شما کنیزان و غلامان فرزندان فاطمه (س) هستیم. در حضور آنها با احترام رفتار کنید. آنها را با لفظ سیدی و آقا خطاب کنید… مرا در جلوی آنها « مادر » خطاب نکنید…

فریبا انیسی/

– عقیل تو به علم نسب آگاهی داری؟ برای من زنی انتخاب کن که خاندان او به شجاعت معروف باشند.
عقیل گفت: برای چه چنین زنی می خواهی؟
– برای آن که فرزندانی شجاع و دلیر به بار آورد.
عقیل به فکر فرو رفت چگونه همسری مناسب شیر دلی چون برادرش علی است. او که هیچ گاه در میدان پشت به سپاه نکرده، خاطره ی جنگاوری اش با عمروبن عبدود هنوز هم زبان به زبان می گردد… پس گفت: من چنین زنی را در قبیله ی بنی کلاب می شناسم. فاطمه دختر حزام بن خالد کلبی ولیلی است. در میان قبایل عرب شجاع تر از پدران او نیست. در بزرگی و جلالت کسی به پای آنها نمی رسد. حتی در حق آن ها شعر گفته اند و کسی انکار نکرده است. در میان عرب کسی به شجاعت شناخته تر از آنها نیست مگر خود شما یا امیرالمؤمنین.
علی (ع) خندید، موافق بود. باید در پی فرزندان شجاعی باشد که حسین را تنها نگذارند.
٭٭٭
– فرزندانم؛ همیشه به یاد داشته باشید. من و شما کنیزان و غلامان فرزندان فاطمه (س) هستیم. در حضور آنها با احترام رفتار کنید. آنها را با لفظ سیدی و آقا خطاب کنید. در هر امری فرمان آنها مقدم برخواست شما است. مبادا که کدورتی در دل آنها از شما بوجود بیاید. همیشه آماده ی خدمتگزاری آنها باشید و بدانید که در دنیا و آخرت سید و آقای شما هستند. مرا در جلوی آنها « مادر » خطاب نکنید….
فاطمه این ها را گفت. خودش در همان روز اول ورود به خانه علی(ع) وارد نشد تا فرزندان فاطمه(س) به او اجازه ورود دادند. به آن ها گفته بود من نیامدم تا جای مادر شما را بگیرم من آمدم تا کنیز شما باشم. این کلمات را بارها گفته بود. اما باز هم گفت به عباس، عبدالله، جعفر و عثمان. گرچه از کودکی در گوش آنها زمزمه کرده بود. اما می خواست همه بدانند که او خود را کنیز فرزندان فاطمه می داند نه جانشین فاطمه(س). فاطمه مادر چهار پسر آرام گرفت. وظایف پسرانش را یاد آوری کرده بود.
٭٭٭
امّ البنین فرزندانش را خواست و گفت: من پیر و مریض هستم. نمی توانم با شما همراه شوم. آیا مولای ما اجازه می دهند من در مدینه بمانم.
– بله مادر، هم ایشان فرمودند که شما را با خود همراه نبریم تا احوالتان روبراه شود. لیلی مادر علی اکبر (ع) هم نمی تواند همراه ما به مکه بیایند و چند تن دیگر…
عباس گفت و مادر را بالای اتاق نشاند. فاطمه اما نگران بود.
– مقصد کجا است؟
عباس گفت: به مکه می رویم تا موسم حج در آن جا هستیم…
ام البنین گفت: کاش خداوند نصیب ما حج بیت¬ا… را عطا می فرمود. رنج بیماری مرا از این نعمت محروم ساخته است.
عباس گفت: چاره ای نیست مادر،…
– عباس؛
صدای فاطمه نگران بود، هرچه کرد نتوانست از لرزش صدایش جلوگیری کند. عباس آن را حس کرد. سر بلند کرد. چشم های ام البنین نمناک بود و غمی غریب در آن موج می زد. غمی که برای عباس تازگی داشت.
– مادر، چه شده است؟
– عباس، مبادا حسین از تو دلگیر شود،… مبادا حسین تنها بماند… مبادا…
دلشوره های فاطمه تمامی نداشت. حتی وقتی در بغل عباس آرام می گرفت، نمی توانست یکدم از یاد حسین غافل باشد… اما این بار دلشوره ای از جنس دیگر داشت، چرا اینگونه بود، خودش هم نمی دانست.
٭٭٭
بشیر پرچم تسلیت را به زمین کوفته بود. زن و مرد، پیر و جوان در کوچه های مدینه ناله می زدند. مدینه یکپارچه غم شده بود غمبارترین نوحه ها از حلقوم مردمی بیرون می آمد که تا چند ماه پیش شاهد زندگی حسین بودند و زندگی عباس و زندگی زینب (س). بشیر نمی توانست موج خروشان مردم را کنترل کند . فاطمه به جلو آمد، بشیر شرم داشت که در چشمان او نگاه کند. غمبارترین نکته ها برای او بود. فاطمه تکیه به عصا داده بود و جلو آمد، بلند گفت: بشیر.
قلب بشیر از هم پاره شد. صلابت شیر در این صدا بود وهیبت اسد در کلامش.
– بشیر، از حسین چه خبر آورده ای؟
بشیر لرزید چه مأموریت دشواری داشت!
– ای ام البنین، خدای تعالی تو را صبر دهد، عبدا… کشته شد.
صدای جمعیت بلند شد، فاطمه هنوز عصا به دست ایستاده بود : از حسین چه خبر آورده ای؟
– ام البنین خدای تعالی به خاطر صبرت به تو اجر دهد، جعفر هم کشته شد.
جمعیت تکان خورد. اما صلابت صدای فاطمه را نگسست : بشیر، از حسین چه خبری داری؟
– ام البنین، خدای تعالی مقاومت کوه را به تو ارزانی کند تا تو بتوانی تحمل کنی، عباس هم کشته شد. صدای ناله جمعیت اوج گرفت، فاطمه تکیه بر عصا داده بود : بشیر، از حسین مرا خبرده؟
– ام البنین، خداوند تعالی صبر و شکیبایی ات را زیاد کند، عثمان هم کشته شد.
ناله ی جمعیت، کور سوی امید در دل فاطمه را ندید که دوباره خروشید. صدای بشیر در صداها گم می شد. اشک راه خویش را بر گونه ها پیدا می کرد. فاطمه خم نشده بود. حتی اخم هم نکرده بود، عصا در دست با فریاد صدایش را به گوش بشیر رساند : از حسین، از حسین بگو! فرزندان من و آنچه در آسمان و زمین است فدای حسین باد.
بشیر امید داشت این کلام او در همهمه ی جمعیت گم شود و از بین برود تا به گوش فاطمه نرسد.
– حسین با لب تشنه شهید شد.
آسمان به یکباره بر فاطمه فرود آمد. قلب فاطمه پاره شد و هر ذره اش با ناله ای جانسوز از حنجره اش بیرون آمد.
-واحسیناه؛ ای بشیر رگ دلم را پاره کردی…
آسمان در سوگ پسر فاطمه (س) همراه فاطمه شده بود.
٭٭٭
– ام البنین، ما به تعزیت آمده ایم! آمده ایم تا تو را در غم از دست دادن پسرانت تسلیت بگوئیم…
زنان مدینه آمده بودند به تعزیت. فاطمه سر بلند کرد، چشمان بی فروغ، صورت پژمرده،… اشک راه خود را خوب بلد بود، قلب پاره پاره و…
– ای زنان مدینه، دیگر مرا ام البنین ـ مادر پسران ـ خطاب نکنید و مادر شیران شکاری ندانید. من فرزندانی داشتم که به سبب آنها مرا ام البنین می گفتند. اکنون من شب را به صبح می رسانم، اما دیگر فرزندی ندارم. چهار باز شکاری داشتم که آنها را نشانه ی تیر کردند و رگ و ریشه ی آنها را قطع کردند. دشمنان با نیزه های خود بدن های پاک آنها را از هم متلاشی کردند و شب شد در حالی که همه ی آنها بر روی خاک با جسد پاره پاره افتادند. ای کاش می دانستم که همان طور که به من خبر داده اند دست های فرزندم عباس را از تن جدا کردند…
مدینه یکپارچه غرق در سوگ بود. در هر کوی و برزن صدای ناله می آمد.
– ای کسی که فرزند عزیز من عباس را دیده ای که با دشمن در حال جنگ بود و آن فرزند حیدر کرار که مانند پدرش بر دشمن حمله می کرد و فرزندان دیگر علی مرتضی که هر کدام شیر شکاری هستند در اطراف او جنگ می کردند… آه… به من خبر داده اند که بر سر فرزندم عباس عمود آهن زدند در حالی که دست در بدن نداشت… ای وای چه بر سرم آمد… چه مصیبتی بر فرزندانم رسید… اگر فرزندم عباس دست داشت چه کسی جرأت داشت نزدیک او بیاید…
لبابه اشک می ریخت و به مادر شوهرش نگاه می کرد و به آینده ای که می بایست عبیدالله و فضل را چون پدر بار آورد…

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد