سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵

آموزگار ادب

می‌نشینم کنار پنجره و رفت و ریزش قطران باران را نگاه می‌کنم.
باران بهاری رهگذران کوچه‌ها را  حسابی غافلگیر کرده است. صدای مبهم تلفن صحبت کردن عزیز از اتاق پشتی می‌آید و من همچنان باران ، رهگذران کوچه و سقوط قطره‌های باران را از پنجره نگاه می‌کنم .

saadi

نسیم شهسواری/

بی‌اختیار به سمت قفسه گوشه اتاق می‌روم و از میان حجم عظیم کتاب‌های پدربزرگ کلیات سعدی را با صفحات پاره شده و جلد خاکستریش درمی‌آورم.

این کتاب با همان جلد خاکستری‌اش، شیرین‌ترین خاطرات دوران کودکی ام را رقم می زند ، روزهایی که من بودم پدربزرگ و کتابی بزرگ که آن روزها نمی‌دانستم از آن کیست اما امروز با تمامی وجود به این کتاب ، سراینده‌اش و تمامی اشعار  نابش  سر تعظیم فرود می‌آوریم.

کتابی که برای من درس زندگی ادب بود و برای پدربزرگ مونس روزهای زندگی‌اش.

سعدی ، آموزگار زبردستی است که درسش همه و همه زمزمه محبتی است که طفل گریزپای طبع آدمی را  در مکتبش می  نشاند تا جرعه‌جرعه  درس زندگی را به او بیاموزد.

.کتاب را برمی‌دار. به قطرات باران سلام دوباره می‌کنم و کتاب را باز می‌کنم

 خودم ، پنجره ، باران و رهگذران خیابان را به لطافت سخن شیخ اجل دعوت می‌کنم.

هیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیست

ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست

مرد دانا، به جهان داشتن ارزانی نیست

خفتگان را چه خبر زمزمه مرغ سحر؟

حیوان را خبر از عالم انسانی نیست

داروی تربیت از پیر طریقت بستان

کادمی را بتر از علت نادانی نیست

روی اگر چند پری چهره و زیبا باشد

نتوان دید در آیینه که نورانی نیست

شب مردان خدا روز جهان افروزست

روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست

پنجه دیو به بازوی ریاضت بشکن

کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی

صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست

حذر از پیروی نفس که در راه خدای

مردم افکن تر ازین غول بیابانی نیست

عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند

مرد اگر هست بجز عارف ربانی نیست

با تو ترسم نکند شاهد روحانی روی

کالتماس تو بجز راحت نفسانی نیست

خانه پرگندم و یک جو نفرستاده به گور

برگ مرگت چو غم برگ زمستانی نیست

ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند

بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست

آخری نیست تمنای سر و سامان را

سر و سامان به از بیسر و سامانی نیست

آن کس از دزد بترسد که متاعی دارد

عارفان جمع بکردند و پریشانی نیست

وانکه را خیمه به صحرای فراغت زده اند

گر جهان زلزله گیرد غم ویرانی نیست

یک نصیحت ز سر صدق جهانی ارزد

مشنو ار در سخنم فایده دو جهانی نیست

حاصل عمر تلف کرده و ایام به لغو

گذرانیده، بجز حیف و پشیمانی نیست

سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی

به عمل کار برآید به سخندانی نیست

تا به خرمن برسد کشت امیدی که تراست

چاره کار بجز دیده بارانی نیست

گر گدایی کنی از درگه او کن باری

که گدایان درش را سر سلطانی نیست

یارب از نیست به هست آمده صنع توایم

وانچه هست از نظر علم تو پنهانی نیست

گر برانی و گرم بنده مخلص خوانی

روی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست

ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟

تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست

دست حسرت گزی ار یک درمت فوت شود

هیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیست

 /انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد