پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵

داستانک/آخرین جمله

عکسش روی دیوار مثل همیشه با غرور لبخند می زد. نگاه بی روحش مرا یاد آخرین جمله اش انداخت :

مهناز یعقوبی آبکناری/

عکسش روی دیوار مثل همیشه با غرور لبخند می زد. نگاه بی روحش مرا یاد آخرین جمله اش انداخت :

مگه با یه آدم مریض می شه زندگی کرد ؟ اونم ام اسی … من دیوونه نیستم جوونیمو بذارم پای تو، آخرشم علیل شی بیفتی رو دستم. با تو به هیچ جا نمی رسم جز به یه تیکه سنگ قبر …

دستی لرزان روی شانه ام مرا به خود آورد : تو رو خدا پسرم رو حلال کن ، آهت دامنشو گرفت وقتی فهمید سرطان داره خیلی دنبالت گشت حلالیت بطلبه ولی اجل امونش نداد …

نگاهی به صورت چروکیده اش انداختم و گفتم : خدا به شما صبر بده … به خونواده اش …

سرش را پایین انداخت و با بغض گفت : زنش دو ساله ولش کرده رفته، درست از روزی که مریضیش شروع شد، بچه ها رو هم برده …

دلم به حال پیرزن سوخت دستانش را به گرمی فشردم و چرخ های صندلی ام را به حرکت درآوردم. باید به جلسه ی مدیران می رسیدم .

/انتهای متن/

5 دیدگاه ها

  1. نازنین گفت:

    با سلام به همه ی دوستان. بنده خودم داستان نویس هستم. داستانک زیبایی بود.
    دوست عزیز، خانم مهری؛ در داستان خیلی اتفاق می افتد که دو نویسنده عین هم یک سوژه را پرداخت می کنند بدون اینکه از هم خبر داشته باشند.
    بهتر است اسم کپی روی کار نویسنده ها نذاریم چون مطمئناً هنرمندان به دخت این کار را نمی کنند.

  2. مهری گفت:

    یک کپی ترو تمیز از داستان راه وبیراه یکی از قسمتهای سریال شاید برای شما اتفاق بیفتد که در سال ۹۱ بحث برانگیز شد و مورد نقد زیاداز طرف انجمنهای ام اس قرار گرفت. بحث کلیشه و تخیلی مطرح میان مردم که چوب خدا صدا ندارد اما بدون آگاهی درست از این بیماری.. بهتر است خانوم نویسنده که بنظر میاد سن کمی دارن یا لااقل در داستان نویسی بسیار نوپا هستند کمی مطالعه خود را راجع به موضوعی که به ذهنشون خطور میکند بیشتر کنند..
    موفق باشید

  3. MS گفت:

    سلام
    ابتدای نظرم خطاب به خانوم الهام بگم من یک بیمار ام اس هستم و در شرف ازدواج با یک جوانمرد که بخاطر من سالها جلوی خانواده و اطرافیانش ایستاد.. پس خوب نیس که همه رو با یک چشم دید.. ادم خوب هم پیدا میشه
    و در ادامه اینکه این داستانک یک مقدار از چشم من که مبتلا به این بیماری هستم سخت باور میشه…
    باید بگویم فقط ۳ در صد از بیماران ام اس به نوع چهارم ام اس -که به از کار افتادگی دست یا پا یا اعضای دیگر منجر میشود- مبتلا هستند و ۹۰درصد از آنها زندگی معمولی ای دارند.
    از دوستانم میشناسم کسانی که ورزش و کارهای سخت انجام میدهند و حالشان از خیلی از مردم عادی بهتر است دوره های کوه نوردی انجمن گواه این مساله است..
    نمیدانم خودتان از نزدیک چقدر با این بیماری در ارتباط هستید… اما همین داستانها و فیلمهای غیر منطقی مثل طلا و مس است که باعث میشود کسی حاضر به ازدواج با این افراد نباشد
    هرچند که من بسیار میشناسم افرادی در انجمن ام اس که دوشادوش همسر خود با بیماری میجنگند
    اما در کل این سخنان که ” اخرشم علیل میشی…با مریض زندگی کردن…اونم ام اسی”
    و صحنه اخر ویلچیر
    ناخوداگاه ذهن هر خواننده را به این سمت میبرد که همه ی بیماران ام اس همین اوضاع را دارند.. و خوب یا بد نهایتا زندگیشان به ویلچیر میرسد..
    نمیدانم خودتان چقدر با این بیماری در ارتباط هستید اما بهتر بود اطلاعات خود را در این زمینه بیشتر کنید

  4. MS گفت:

    ا سلام
    ابتدای نظرم باید خطاب به خانوم الهام بگم من یک بیمار ام اس هستم و در شرف ازدواج با یک جوانمرد که بخاطر من سالها جلوی خانواده و اطرافیانش ایستاد.. پس خوب نیس که همه رو با یک چشم ببینیم.. ادم خوب هم پیدا میشه همانطور که در انجمن ما پر است از مردان و زنانی که دوشادوش همسر خود با این بیماری جنگیدند و میجنگند…
    و در ادامه اینکه این داستانک یک مقدار از چشم من که مبتلا به این بیماری هستم سخت باور میشه…شخص اول داستان که مبتلا به ام اس هست چرا به منزل کسی رفته سالها پیش اورا بخاطر بیماری اش پس زده؟
    باید بگویم فقط ۳ در صد از بیماران ام اس به نوع چهارم ام اس که به از کار افتادگی دست یا پا یا اعضای دیگر منجر میشود مبتلا هستند و ۹۰درصد از آنها زندگی معمولی ای دارند.
    از دوستانم میشناسم کسانی که ورزش و کارهای سخت انجام میدهند و حالشان از خیلی از مردم عادی بهتر است..
    نمیدانم خودتان از نزدیک چقدر با این بیماری در ارتباط هستید… اما همین داستانها و فیلمهای غیر منطقی مثل طلا و مس است که باعث میشود کسی حاضر به ازدواج با این افراد نباشد
    پس بهتر است پایان داستان لااقل برای امثال من امیدوارانه تر و منطقی تر بسته شود
    شما در ابتدای داستان با جملاتی مثل “مگه با یه ام اسی میشه زندگی کرد؟ اخرشم علیل شی…”
    و در انتها با صحنه ویلچیر
    خواسته یا ناخواسته به خواننده تلقین میکنید که همه بیماران ام اس همینند و بهتراست ازدواج نکنند… اگر قصد و نیت خیر دارید که با این داستانها با یک ام اسی همدردی کنید یا چیزی شبیه به این؛ کاملا راه اشتباهی پیش رو گرفتید
    اگر هم منظور شما اینست که نقش اول جز آن ۳ در صد از بیماران است باید بگویم آنها خودشان هیچ وقت راضی به ازدواج نمیشوند تا شخص دیگری را نیز اسیر خود و مشکلهایشان کنند و اکثرا خانه نشین هستند و استراحت میکنند چون خستگی از علایم این بیماریست
    و همچنین انتهای داستان که جلسه مدیران منتظر این عزیز است باید بگویم اگر فضای داستان شما در ایران است داستانتان بسیار تخیلی است..

    با تشکر

  5. الهام گفت:

    متاسفانه این داستانک یک حقیقت تلخ است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد