سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵

آبی ترین چشم ها، روایت تبعیض ونژادپرستی

“آبی ترین چشم ها” اولین رمان تونی موریسون نویسنده ی زن سیاه پوست است که روایتگر دنیای واقعی و مشکلات تمام نشدنی سیاه پوستان درغرب است و عمق ستم و تبعیضی را که سفید پوستان در کشور منادی ” حقوق انسان ها ” (ایالات متحده) بر دیگر نژادها از جمله سیاه پوستان روا می دارد، نشان می دهد.

bluest_eye_morrison

فاطمه قاسم آبادی/

کتاب آبی ترین چشم ها نخستین رمان نویسنده ی معروف خانم تونی موریسون است. این کتاب که نثر زیبایی دارد، پیرامون دنیای واقعی و مشکلات تمام نشدنی سیاه پوستان در طول زندگی خود در غرب، به دوش می کشند، نوشته شده است .

کتاب آبی ترین چشمها تا کنون بارها توسط مترجمان مختلف به زبان های گوناگون ترجمه و در اختیار دوستداران و طرفداران نویسنده اش قرار گرفته است.

 

داستان کتاب

داستان رمان “آبی ترین چشم” در اجتماعی کوچک به نام “مید وسترن” اتفاق می افتد. تمام شخصیت های داستانی این رمان سیاه پوست هستند. این رمان، تا حدودی بر اساس داستانی بود که موریسون برای انجمن نویسندگان در سال ۱۹۶۶ نوشته بود؛ زمانی که بعد از شش سال زندگی مشترک با معمار جامائیکایی- هارولد موریسون- از وی جدا شد و به این انجمن پیوست.

پی کولا بریدلاو” شخصیت اصلی داستان، دختری سیاه پوست بود که هر شب برای داشتن چشمان آبی به درگاه خدا دعا می کرد. این دختر فکر می کرد که تمام مشکلاتش با داشتن چشمان آبی حل خواهد شد. راوی داستان یعنی “کلودیا مک تری” سعی می کند در روند داستان مشکلات پی کولا را ترسیم کند و در کل تمرکز داستان همواره بر روی ابعاد مختلف زندگی پی کولا در جامعه ی آن روز است.

 

نوع روایت

رمان آبی ترین چشم در چهار فصل و به شیوه نگارش روایی تنظیم شده است. نویسنده با بیان کودکانه و صمیمی ستم و تبعیضی را که نژاد برتر (سفید پوست) در کشور منادی ” حقوق انسان ها “(ایالات متحده) درگستره ی جهانی بردیگر نژادها روا می دارد روایت می کند.

این روایت اما به زبان زمخت گلوله و باتوم،  نبردها، گریزها، بگیر و ببندهای خیابانی نیست، بلکه به زبان احساس و در قالب تعارض های نمایان در زندگی روزمره ی افرادی از سیاه پوستان به عنوان یک نژاد پست است و بیانگر نبرد نابرابر میان دو نژاد و کنش و واکنش ها و نتیجه های رفتاری و روان شناختی آن  در زندگی سیاهان است.

تونی موریسون درجایگاه روایی اثرخاطره هایی ازدوران کودکی پرفراز و نشیب خویش را به شیوه چهارفصل روایت می کند. در ” آبی ترین چشم ” زندگی خانوادگی راوی با زندگی خانواده ی سیاه دیگری – خانواده بریدلاو – گره می خورد.  شخصیت محوری اثر، ” پکولا بریدلاو “، از همین خانواده ی محروم و آواره سر در می آورد.

پکولا بریدلاو  دختریست که در خانواده ای با نگرش ها ، رفتارها و کردارهای پرتضاد چشم به جهان گشوده است که اعضای آن تنها در هم نژاد بودن و هم خانه بودن اشتراک دارند . اعضای این خانواده ستمی دوگانه – از سوی نژاد برتر و پدر خانواده را- بر دوش را می کشند.

 

فصل بهار

در بخش بهار، خانواده پکولا که او را رها کرده‌اند، توصیف می‌شوند. پدرش چولی بریدلاو یتیمی است که از نوعی ترس و نا امیدی درونی شده در شخصیتش به هنجار گریزی شدید و لاقیدی بی‌حد رسیده است و حتی کودک خود را مورد تجاوز جنسی قرار می‌دهد. مادرش، پولین که از کودکی از پای شلش خجول بوده، با ورود به زندگی شهری و صنعتی از ساختارهای خانودگی سنتی فراتر می‌رود. بزرگترین دغدغه ی او نیز مانند همسرش یافتن راهی برای هضم شدن در جامعه ی آمریکاست و نهایتاً علیرغم استعدادها و علایقش بالاترین حد پیشرفتش به خدمتکاری خانه سفید پوستان ختم می‌شود.

 

فصل تابستان

در تابستان داستان اوج می‌گیرد. در این فصل حاصل احساس تنفر و حقارت درونی شده در پکولا خود را نمایان می‌سازد. او برای داشتن چشم های آبی همه یسرمایه خود را می بازد و کاملاً منزوی می‌شود. او که جسماً مورد تجاوز قرار گرفته است، در ذهن و روح نیز قربانی و استثمار می‌شود.

 

فصل پاییز

فصل پاییز به ناهنجاری درون خانواده بریدلاو و بی پناهی کودکان شان پکولا و سمی اختصاص دارد. عکس العمل‌های متفاوت سمی در فرار از خانه و سیاه نمایی عامدانه برای ترساندن دیگران و پکولا در فرورفتن در خود و فرا‌فکنی واقعیت نیز روایت های متعددی از زندگی سیاهان را ارائه می‌کند.

در این میان، انواع تبعیض نهادینه شده برای مثال در مدرسه، فروشگاه، نظام مالی و مالکیت و … به عنوان ابزارهایی معرفی می‌شوند که هر روز بر احساس درونی حقارت و خود کمتر بینی پکولا می‌افزایند.

وجود شخصیت های مالیخولیایی مانند کشیش قلابی، سوپ هد چرچ (کلیسا کله صابونی) که حاصل ازدواج یک سفید و یک سیاه است، نیز تأثیر این ایده را بیشتر می‌کند؛ یعنی حتی تلاش برای ترکیب نژادی پاسخگوی حقارت و سیاهی نسل بعد نیست.

 

فصل زمستان

در فصل زمستان، موریسون به عمق خانواده‌های سیاه پوست می‌رود؛ خانواده‌هایی که به طبیعت خو دارند و در مقابل هر فساد و مفسده‌ای اعم از مشروبات الکلی و دخانیات و دغل و دروغ مصون هستند. البته تأکید می‌شود تا زمانی که “مهاجرت” نکرده‌اند.

“مهاجرت” برای موریسون فراتر از مهاجرت فیزیکی از روستا به شهر یا به خانه یسفیدپوستان است. بلکه مهاجرت برای بسیاری از سیاهان ورود ایشان و تلاش برای تطبیق با فرهنگ و ارزش های سفیدپوستان است.

 

امید نافرجام

نقطه ی عطف داستان در اینجاست که پکولا حتی پس از داشتن چشم های آبی تشخصی در جامعه آمریکا نمی‌یابد و همواره این تردید در او باقی است که شاید چشمانش به قدر “کافی” آبی نیست.

در حقیقت این داستان بیانگر بی شان بودن نژاد سیاه در بین سفید پوستان است و این به این معنا است که فرقی نمی کند که چند سال در این کشور زندگی کرده باشی و به چه جایگاه اجتماعی و علمی رسیده باشی، حتی مهم نیست که کمی از نظر ظاهری شبیه ما ( سفید پوستان ) شده باشی، در نهایت تو تنها یک سیاه پوست هستی و بس.

 بدین ترتیب برای موریسون، زیبایی ” آن چیزی نیست که انسان داشته باشد، بلکه آن چیزی است که انسان می‌تواند انجام دهد. “

موریسون تلاش می‌کند در قالب زندگی شخصیت های اصلی و فرعی داستان، ریشه های اصلی تبعیض و موانع تساوی فردی در جامعه آمریکا را مشخص کند.

 

فرازهای زیبایی از کتاب

  • او همان طور که مردم اتاق هتلی را ترک می کنند، مرا ترک کرد . اتاق هتل جایی است که هرگاه مشغول کار دیگری هستی، آنجا خواهی ماند و خودش به تنهایی اهمیتی در شکل زندگی کسی ندارد. اتاق هتل راحت و مناسب است اما راحتی آن محدود به زمانی است که نیاز داری به خاطر آن کار مشخص در آن شهر بخصوص حضور داشته باشی.
  • ” آنها خانه سفیدپوستان را اداره می کردند و خودشان نیز این را می دانستند . وقتی مردان سفید شوهران شان را می زدند ، خون آنها را از زمین پاک می کردند و به خانه می رفتند تا خشونت شان را که حاصل آن جنایت ها بود تحمل کنند.”
  • ” شاید دلیل اندوه زنان نیز همین باشد که مردان پیش از آنکه از آنها بچه دار شوند ترک شان می کنند.”

/انتهای متن/

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد