یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶

‍ داستان بلند/ مدافع عشق ۱۰

ریحانه تمام تلاشش را می کند تا علی اکبر مجبور می شود به همه اعلام کند که ریحانه همسر اوست و برای همین برای دیدن علی اکبر با دسته گلی به جلوی حوزه می رود. علی اکبر که نمی خواست دوستانش از ازدواج او خبردار شوند، با دیدن ریحانه ناراحت می شود و …

محیا سادات هاشمی/

موهایم رامی بافم و با یک پاپیون صورتی، پشت سرم می بندم.

زهرا خانوم صدایم می کند.

– دخترم! بیا غذاتونو کشیدم، ببر بالا با علی توی اتاق بخور.

در آیینه برای بار آخر به خودم نگاه می کنم. آرایش ملایم و یک پیراهن صورتی رنگ با گل های ریز سفید. چشم هایم برق می زند و لبخند موذیانه ای روی لب هایم نقش می بندد.

به آشپزخانه می دوم. سینی غذا را برمی دارم و با احتیاط از پله ها بالا می روم. دو هفته از عقدمان می گذرد. کیفم را بالای پله ها گذاشته بودم. خم می شوم از داخلش یک بسته پاستیل خرسی بیرون می آورم و می گذارم داخل سینی. آهسته قدم برمی دارم به سمت پشت اتاقت. چند تقه به در می زنم. صدایت می آید.

– بفرمایید!

در را باز می کنم و با لبخند وارد می شوم.

با دیدن من و پیراهن کوتاه تا زانو، برق از سرت می پرد و سریع رویت را برمی گردانی سمت کتابخانه ات.

– بفرمایید غذا آوردم.

– همون پایین می موندی. میومدم سرسفره می خوردیم؛ کنار خانواده.

– مامان زهرا گفت بیارم اینجا بخوریم.

دستت را روی ردیفی از کتاب های تفسیر قرآن می کشی و سکوت می کنی.

سمت تختت می آیم و سینی را روی زمین می گذارم. خودم هم تکیه می دهم به تخت و دامنم را دورم پهن می کنم. هنوز نگاهت به قفسه هاست.

– نمی خوری؟

– این چه لباسیه پوشیدی!؟

– چی پوشیدم مگه؟

باز هم سکوت می کنی. سر به زیر، سمتم می آیی و مقابلم می نشینی. یک لحظه سرت را بلند می کنی و خیره می شوی به چشم هایم. چقدر نگاهت را دوست دارم.

– ریحان! این کارا چیه می کنی!؟

بالاخره اسمم را گفتی، آن هم بعد از چهارده روز.

– چی کار کردم؟

– داری می زنی زیر همه چی.

– زیرِ چی؟ تو می تونی بری.

– آره. می گی می تونی بری ولی کارات… می خوای نگهم داری، مثل پدرم.

– چه کاری آخه؟

– همین هایی که انجام می دی. من دنبال کارامم که برم. چرا سعی می کنی نگهم داری؟ هر دو می دونیم من و تو درسته محرمیم، اما نباید پیوند بینمون عاطفی بشه.

– چرا نشه!؟

عصبی می شوی.

– دارم سعی می کنم آروم بهت بفهمونم که کارهات غلطه ریحانه. من برات نمی مونم.

جمله ی آخرت در وجودم شکست. “تو برام نمی مونی.”

   می آیی بلند شوی تا بروی که مچ دستت را می گیرم و سمت خودم می کشم. با بغض اسمت را می گویم که تعادلت را از دست می دهی و قبل از این که روی من بیافتی دستت را به قفسه کتابخانه می گیری.

– این چه کاریه آخه!

دستت را از دستم بیرون می کشی و با عصبانیت از اتاق بیرون می روی. می دانم مقاومتت سر ترسی است که از عاشقی داری. از جایم بلند می شوم و روی تختت می نشینم. قند در دلم آب می شود، این که شب درخانه تان می مانم.

***

   همان طور که پله ها را دو تا یکی بالا می روم با کلافگی بافت موهایم را باز می کنم. احساس می کنم کسی پشت سرم می آید. سر می گردانم. تویی!

زهرا خانوم جلوی درِ اتاق تو ایستاده. ما را که می بیند لبخند می زند.

– یه مسواک زدن اینقدر طول داره!؟ جا انداختم توی اتاق، برید راحت بخوابید.

این را می گوید و بدون این که منتظر جواب بماند، از کنارمان رد می شود و از پله ها پایین می رود. نگاهت می کنم. شوکه به مادرت خیره شده ای. حتی خودم هم توقع این یکی را نداشتم. نفست را با تندی بیرون می دهی و به اتاق می روی. من هم پشت سرت وارد اتاق می شوم. به رختخواب ها نگاه می کنی و می گویی: بخواب!

– مگه شما نمی خوابی؟

– من؟!…تو بخواب.

سکوت می کنم و روی پتوهای تا شده می نشینم. بعد از مکث چند دقیقه ای، آهسته پنجره اتاقت را باز می کنی و به لبه چوبی اش تکیه می دهی. سر جایم دراز می کشم و پتو را تا زیر چانه ام بالا می کشم. چشم هایم روی دست ها و چهره ات که ماه نیمی از آن را روشن کرده می لرزد. خسته نیستم اما خواب به راحتی غالب می شود.

***

   چشم هایم را باز می کنم. چند باری پلک می زنم و سعی می کنم به یاد بیاورم که کجا هستم. نگاهم می چرخد و دیوارها را رد می کند که به تو می رسم. لبه پنجره نشسته ای و سرت را به دیوار تکیه دادی.

– خوابی؟ چرا اونجا!؟ چرا نشسته!؟

آرام از جایم بلند می شوم. بی اراده به دامنم چنگ می زنم. شاید این تصور را دارم که اگر این کار را کنم سر و صدا نمی شود. با پنجه ی پا نزدیکت می شوم. چشمهایت را بسته ای. آنقدر آرامی که لبخند می زنم. خم می شوم و پتویت را از روی زمین برمی دارم و با احتیاط رویت می اندازم. تکانی می خوری و دوباره آرام نفس می کشی. سمت صورتت خم می شوم. در دلم اضطراب می افتد و دست هایم شروع می کند به لرزیدن. نفسم به موهایت می خورد و چند تار را به وضوح تکان می دهد. کمی نزدیک تر می شوم و آب دهانم را بزور قورت می دهم. فقط چند سانت مانده. فکر بوسیدن ته ریشت، قلبم را به جنون می کشد. نگاهم خیره به چشم هایت می ماند. ازترس… ترس اینکه نکند بیدار شوی. صدایی در دلم نهیب می زند.

“ازچی می ترسی؟ بذار بیدار شه. تو زنشی.”

تو ماه بودی و بوسیدنت… نمی دانی چه ساده داشت مرا هم بلند قد می کرد.

 

ادامه دارد…

‍داستان بلند/ مدافع عشق ۹

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد