یک خانواده جهانگرد خوشبختیم

دعوا و اختلاف نظر و قهر تو زندگی مون نداشتیم ؟ زیااد؛ طوفان و سختی و بحران هم بوده، ولی با
با قناعت و اعتماد به نفس از صفر شروع کردیم و با دیگرخواهی، ‌قدرشناسی و پاسکاری های دقیق ‌ و بموقع همدیگر رو شارژ کردیم تا … به امروز رسیدیم که یک خانواده جهانگرد خوشبختیم.

0

بشنویم قصه ی عشق را با روزهای ابری و آفتابی اش از مریناز:

مریناز هستم ، ۳۳ ساله ، اصالتا اهوازی، ساکن گوشه و کنار کره زمین، هر کجا بشه  هر کجا پیش بیاد .

 

ممتاز، مغرور، سمج و …

فروردین ۸۳ برای اولین بار دیدمش، توی دانشگاه ، سر یکی از کلاس های ساختمان علوم پایه !

ظهر بود  کلاس پر از دانشجو، لا بلای همکلاسی هام خودمو پنهان کرده بودم که شک نکنه متوجه حضورش هستم. همه چیز شوخی شوخی شروع شده بود ، مثل یک رویا، یک فیلم تخیلی ، اما نه نگاه عاشقانه ای بود ، نه ضربان قلب نامنظمی ، نه تصادف دو نگاهی…

روزها می گذشت و هر روز توی دانشگاه می دیدمش، نه حرفی، نه کلامی، نه حس عجیب و غریبی!

مغرور بود ، بیشتر از تمام مغرورهایی که تا اون روز دیده بودم.

سمج هم بود ، سمج تر از اونی که بشه فکرش رو کرد. 

زرنگ بود ، دانشجوی ممتاز دانشکده نفت اهواز. ممتاز نه از نظر نمره، از نظر ویژگی های خاص شخصیتی که داشت. 

پشتکار داشت، بارز ترین ویژگی شخصیتی اش. اگه کاری رو بخواد انجام بده محال ممکنه نشه. ضرب المثل “ کار نشد نداره “ براش مصداق عینی داره. همیشه همینطور بوده و الان بیشتر.

 

میشه چند لحظه وقت تون رو بگیرم ...؟

یه روز وسط حیاط دانشکده، همزمان با اذان ظهر ( یادم مونده چون آستیناش رو بالا زده بود و از وضو خونه برمی گشت ) اومد سمتم. از دور که دیدمش مطمئن بودم که قراره حرفی بزنه. وقتی رسید و سلام کرد ، دوستای صمیمی م که از قبل شرط کرده بودند که خبرهایی هست بصورت خنده داری از من فاصله گرفتند و تنهام گذاشتند. من بودم و اون. هنوز به چشماش خیره نگاه نمی کردم. سعی کردم وانمود کنم که خیلی محکم هستم ، صدای کوبیدن قلبم رو فقط خودم می شنیدم. 

سلام کرد، با لبخندی که هنوزم حرص منو درمیاره گفت: میشه چند لحظه وقت تون رو بگیرم…؟

اون روز حتی یک درصد هم احتمال نمیدادم که یه روزی بشه تمام عشق و زندگی م ، دنیام و نفس هام. 

اون روز وقتی نگاهم به نگاهش گره خورد، بر خلاف تمام عشق های تو قصه ها ، مطمئن نبودم که خودشه !

 

شروع زندگی از صفرِ صفر!

دیماه ۸۳ عقد کردیم. درسش که تموم شد دنبال کار گشتیم. هردومون با هم، اهواز ،تهران ، …از پایین تا بالای جردن ، خیابون به خیابون ، کوچه به کوچه ، با پای پیاده رفته بود و رزومه ش رو به شرکت های مختلف داده بود. “ امید “ مثل یه خورشید قدرتمند ، همیشه به زندگی مون می تابید. تو خستگی ها، دلواپسی ها ، کم آوردن ها ، امید بود که ما رو کنار هم نگه داشت. 

زندگی مون رو از صفر! ( شاید زیر صفر ) شروع کردیم. هیچی نداشتیم. یه حقوق دانشجویی پنجاه هزار تومنی ( سال ۸۳) یه پسر ۲۰ ساله، دانشجوی سال سوم مهندسی نفت و یه دختر نوزده ساله دانشجوی سال دوم فیزیک!

اما شهامت، قناعت و اعتماد به نفس هر دوتایی مون، ما رو به هم نزدیک کرد.

خیلی به خودمون متکی بودیم. ایمان داشتیم که هر کاری بخواهیم می تونیم انجام بدیم. 

 

با ۲۰  ماه کار و پس انداز عروسی گرفتیم

رویامون این بود که توی یه شرکت معتبر خارجی که حقوقش بالاتر از بقیه شرکت ها باشه استخدام بشه. رویامون مثل یک معجزه به واقعیت تبدیل ش!د 

ذره ذره پس انداز کردیم تا بتونیم هزینه عروسی رو جور کنیم. ۲۰ماه طول کشید. هزینه یه عروسی خیلی خوب رو جور کردیم. 

از ۱۱ تا بانک ، وام های یه میلیونی و دو‌میلیونی گرفتیم. وام بازسازی مسکن خونه پدری، وام کالا، وام ازدواج ، …  خسته تون نکنم ، خلاصه  نهایت تلاش اون بیست ماهه ما ، هزینه ی رهن یه خونه کوچیک و یه عروسی خوشگل رو مهیا کرد. 

پدر و مادرم بعنوان جهیزیه یه مقدار پول نقد به ما دادند که بتونیم لوازم اولیه رو برای آشیونه عشقمون بخریم. با اون مبلغ هزاران بار حساب و کتاب کردیم که چی بخریم ، چی نخریم، چی اولویت داره ؟ 

دلم تلویزیون ال سی دی می خواست، اون زمان مد شده بود. وقتی دیدیم از پسش برنمی آییم با خنده و جوک و مسخره بازی ، رفتیم کوچیک ترین و ارزون ترین تلویزیون موجود در بازار رو خریدیم دویست هزار تومن. همش با خودمون می گفتیم موقته، فقط یه سال ! بعد پول جمع می کنیم بهترین رو می خریم. تو پرانتز باید بگم که اون یک سال موقت، شش سال ادامه داشت .

بالاخره ازدواج کردیم. جشن عروسی برگزار شد. فردای عروسی شش میلیون کادوی عروسی رو برای دوستش فرستاد که قبل از عروسی به ما پول قرض داده بود و پرونده بسته شد!

ما بودیم و۱۱ دفترچه ی قسط بانک که هر ماه سر تاریخ قسط هاش رو پرداخت می کردیم. منظم و دقیق، سه سال متوالی !

 

یک‌ خانواده ی جهانگرد

پنج سال و نیم بعد از ازدواج مون، اولین ثمره ی عشق مون بدنیا اومد؛ یه دختر ناز و دوست داشتنی. همزمان با بدنیا اومدنش از طرف شرکتش منتقل شدیم به مکزیک. و از اون روز به بعد کتاب جدید زندگی مون آغاز شد. یه خانواده ی جهانگرد شدیم که زندگی مون توی چند تا چمدان خلاصه شده بود؛  از این کشور به اون کشور، از این قاره به اون قاره ! یه زندگی اینترنشنال و هیجان انگیز و در عین حال بسیار سخت و پر پیچ و تاب، با دو دختر کوچولوی همراه و دوست داشتنی که مهر تأییدی بود زیر سند خوشبختی مون تا به امروز. 

 

خوشبختی با پاسکاری به جای تک روی

اگه بپرسید خودمو خوشبخت میدونم یا نه، باید بگم که خودم رو خوشبخت ترین زن دنیا می دونم ! 

دعوا و اختلاف نظر و قهر تو زندگی مون نداشتیم ؟ زیاااااااد ، ولی هیچ وقت این اختلاف نظر ها باعث نشد از انتخاب همدیگه پشیمون بشیم.

الان ۱۳ ساله که سالی یک بار از همدیگه می  رسیم اگه به عقب برگردیم و باز هم در مسیر قبلی قرار بگیریم، آیا انتخاب مون همینه ؟ هر دومون جوابمون قطعی و روشنه. 

نمی دونم عشق رو‌چطور باید معنا کرد ، ولی ما دو نفر همدیگه رو خیلی دوست داریم! به هم احترام میذاریم و امور و مشکلات مون رو به هم پاسکاری می کنیم. 

بنظرم مهمترین تضمین کننده عشق پاسکاری کردن بجاست. یه تنه نمیشه جلو رفت. باید به هم پاس بدیم، همدیگه رو شارژ کنیم، یه روزایی اون خسته است، یه روزایی تو ! 

یه روزایی اون مریضه یه روزایی تو ، یه روزایی اون دلش گرفته یه روزایی تو ، یه روزایی اون دلش تنگه یه روزایی تو !

که اگه باهوش باشیم حال همدیگه رو می فهمیم. 

 

معجزه ی بی نظیر  دیگر خواهی در برابر خودخواهی

ما تو زندگی مون اصلا خودخواه نبودیم و بجاش تا دلتون بخواد دیگر خواه. اون اول یه میوه تو دهن من می ذاشت بعد خودش می خورد. 

من اول یه ساندویچ برای اون می گرفتم بعد برای خودم.

دنبال بهانه می گشتیم برای غافلگیر کردن همدیگه ، سورپرایز ، خوشحالی ! و اعتراف می کنم که او بیشتر از من ایده داشت و موفق می شد ! 

صبور بودیم تو زندگی ، روزها و شب هایی که از تنهایی و غربت، بغضم رو فرو می خوردم و صدام رو کسی نمی شنید فراموش نشدنیه . اون روزها هیچکس به جز اون آرومم نکرد. 

 

قدر شناسی هاش عاشق ترم کرد

تو این هفت سال غربت و دوری از خانواده ام ، بیشتر از هفتاد بار این جمله ها رو از زبونش شنیدم :

“ممنون که بخاطر من از درس و دانشگاهت گذشتی.”

“ممنون که بخاطر من از کار مورد علاقه ات و حقوقت گذشتی.”

“ممنون که بخاطر من از خانواده ات گذشتی و تنهایی رو تحمل کردی.”

“ممنون که یک تنه بچه ها رو بزرگ کردی و تمام دغدغه ات آرامش من و بچه ها بوده .”

“ممنون که بخاطر پیشرفت زندگی مون خستگی ها رو تحمل کردی.”

و تمام این قدرشناسی ها ، این ابراز علاقه ها ، این همدلی ها و همزبونی هاش منو عاشق ترم کرد و منو‌ مطمئن تر کرد که راهم رو تو زندگی م درست انتخاب کردم و این عشق ارزش هرگونه فداکاری و سختی کشیدن رو داره. چرا که می دیدم ریشه های درخت عشقمون محکم به رمین چنگ زده بود و‌ روز به روز شاخ و برگ ها و جوانه هاش بیشتر و بیشتر می شد. 

و حالا تنها وظیفه ی ما مراقبت از این درخت زیباست که باد و‌ طوفان های زندگی ، شاخ و برگ های کمتری از اون رو بشکنه.

 

روزهای آفتابی از پس روزهای ابری

در تمام زندگی ها طوفان هست، سختی هست، بحران هست، روزهای سیاه و غم زده هست و این ماهیت زندگیه‌ که روزهای آفتابی همیشه از پس روزهای ابری نمایان میشه. 

بنظمر میاد  اون شاخ و برگ های کمی که با هر باد و طوفان ریزش می کنه درخت زندگی مون رو هرس می کنه ، می تونه  باعث رشد بهتر این درخت بشه و اونو قوی تر و شاداب تر کنه. پس هرگز نباید از این طوفان ها ترسید و عقب نشینی کرد و ناامید شد.

اینجور وقت ها که زندگی طوفانی میشه، باید  صبور بودو با ذکاوت و تدبیرریشه و شاخه ها رو محکم نگهداشت تا آرامش به زندگی برگرده. 

 

صبوری و گذشتِ بی منت مرهمِ روزهای سخت

چیزی که باعث شد من و عشقم ، این سیزده سال بحران های سخت زندگی مون رو با کمترین آسیب پشت سر بگذاریم و کشتی عشقمون رو روی موج های دریای زندگی ناخدایی کنیم ، اول از همه ایمان به خدای هستی بود. نیروی بی انتهای کائنات ، که همیشه حضورش توی زندگی ما بوده و هست و همیشه مثل یک آغوش گرم و مادرانه ، خانواده ی چهار نفری مون رو پناه داده. 

و بعد از اینها ، صبوری و گذشت هر دومون بوده. بابت گذشت و‌صبوری هامون هیچکدوم منتی بر دیگری نداشتیم. از دل و‌ جون خواستیم که در مسیر پیشرفت و شادی طرف مقابل قدم برداریم و خوشحالی دیگری ، مهمتر از خوشحالی خودمون بوده. 

 

به خودم و همسرم نمره ی قبولی میدم

 در نهایت از دکتر فرهنگ هلاکویی ، روانشناس برجسته قرن ، سپاسگزارم و نیمی از خوشبختی ام رو مدیون سرنخ ها و هوشمندی هایی هستم که از زبان ایشون شنیدم و از کتاب هاشون خوندم که مثل یک فانوس روشنگر راهم بوده، چه در زمینه زندگی زناشویی ، چه در زمینه تربیت فرزندانم. 

 تا اینجای کار ، هم به عنوان مادر و پدر و هم بعنوان همسر ، میتونم نمره ی قابل قبولی رو به خودم و همسرم بدم. و از این بابت خوشحالم. 

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده