منافقین با چادرش خفه اش کردند

فقط ۱۵ سال داشت اما هم فعالیت انقلابی می کرد، هم خودسازی داشت، هم عاشق شهادت بود. با همان جثه ضعیف آنقدر بر علیه منافقین فعالیت کرد، که بالاخره در آن شب وقتی از مسجد بر می گشت، با چادرش خفه اش کردند .

0

زینب (میترا) در هشتم خرداد ماه سال ۱۳۴۶ هنگام اذان مغرب در شهر آبادان به دنیا امد. زینب فرزند ششم و چهارمین دختر خانواده بود. پدرش به خاطر علاقه اش به نام های اصیل ایرانی نام بچه هایش را گذاشته بود؛ مهران، مهرداد، مهری، مینا، شهلا، میترا و شهرام.

قبل از انقلاب نه تنها نماز و روزه اش ترک نمی شد، بلکه در میان خانواده و دوستانش به رعایت حجاب مشهور بود.


من زینبم نه میترا

از اینکه نامش میتراست رنج می برد و پدرش را به این خاطر ملامت می کرد. بعد از انقلاب با همفکری دوستان هم عقیده اش نام زینب را انتخاب کرد. اگر کسی میترا صدایش می کرد، جواب نمی داد.

پس از پیروزی انقلاب،فعالیت های زینب به شکل مستمر آغاز شد. او علاوه بر شرکت در کلاس های مختلف عقیدتی،اخلاقی و دوره های نظام بسیج،در اکثر فعالیت های انجمن اسلامی مدرسه به طور فعال شرکت می کرد.

 

بخاطر مادرش از آبادان رفت

با شروع جنگ تحمیلی به اصرار خانواده مجبور به ترک آبادان شد.اما دو خواهر بزرگترش در بیمارستان شهر آبادان برای امداد گری ماندند.

زینب علاقه شدید به مادرش داشت و به خاطر او بود که حاضر به ترک آبادان شد. آنها به اصفهان رفتند.

در اواخر اسفند سال ۱۳۵۹ برای ادامه تحصیل در پایه سوم راهنمایی در یکی از مدارس اصفهان ثبت نام کرد. با وجود اینکه سه ماه تا پایان سال تحصیلی مانده بود، با موفقیت آن دوره را به پایان رساند.

 

مبارزه با منافقین

در تابستان سال ۱۳۶۰ پدرش در شاهین شهر اصفهان خانه ای خرید و خانواده را به آنجا برد. زینب با آنکه تازه به آن شهر رفته بودند، فعالیت های خودش را آغاز کرد.جو غالب مردم شاهین شهر غیر مذهبی بود. گروهک های ضد انقلاب، بالاخص منافقین، در آنجا بسیار فعالیت می کردند.

زینب مبارزات وسیع خود را علیه بدحجابی و ضدانقلاب آغاز کرد. سعی می کرد دوستان مدرسه ای خود را تا آنجا که می تواند ارشاد کند.اومعتقد بود انسان ها همه خوبند و این جامعه و محیط است که افراد را از فطرت خدایی­شان دور می کند.می گفت«با انجام کارهای فرهنگی و اخلاقی می توان فطرت خفته این گونه افراد را بیدار کرد.»

پول تو جیبی اش را جمع آوری می کرد و با خرید گل و کتاب به ملاقات مجروحان جنگ می رفت. در زمینه های مختلف به ویژه حجاب وحمایت از امام با آنها مصاحبه می کرد و در صبحگاه مدرسه یا در روزنامه دیواری مدرسه شان،سخنان مجروحان را برای دانش آموزان بازگو می کرد.

 

برنامه خودسازی داشت

زینب علاوه بر فعالیت های متعدد فرهنگی، برنامه های خودسازی را نیز لحظه ای فراموش نمی کرد. کارهای خوبی را که انجام داده بود، در دفترش می نوشت و آخر هفته به خودش نمره می داد. بعد هم نمودار برنامه خودسازی یک هفته اش را ترسیم می کرد.

نماز شبش ترک نمی شد. در دل شب چادر سفیدش را به سر می انداخت و به پهنای صورت اشک می ریخت و«العفو» می گفت.

روزهای دوشنبه و پنجشنبه روزه می گرفت و افطار، نان و نمک می خورد. می گفت«می خواهم مثل امام علی(ع) افطار کنم.»

مادرش می گفت«بعضی وقت ها دوستانش را برای افطار دعوت می کرد. برایشان سر سفره، نان و نمک و پنیر می گذاشت. هر چه می گفتم برایشان غذا درست کرده ام، غذا را نمی برد.»

از تجملات زندگی دوری می کرد. خانه ساده و بی آلایش را دوست داشت. در اتاقی که فرش شده بود نمی خوابید و با موکت می خوابید.


باید بروم

زینب عاشق خدا بود. این جمله ها بر سر برگ تمام دفترهایش دیده می شد«می خواهم لحظه ای فراموش نکنم که در محضر خداوند هستم و هیچ گاه گناه نکنم»

عاشق امام(ره) بود.«حتی در وصیت نامه اش همگان را به دعا برای سلامتی امام فرا می خواند و می گفت: باید بروم، باید بروم.»

گویی او می دانست که عمر کوتاهی خواهد داشت و خود را برای سفر آخرت مهیا کرده بود. همیشه می گفت«شهادت فقط در جبهه های جنگ نیست، اگر انسان برای خدا کار کند و به یاد او باشد و بمیرد، شهید است.»


آخرین نماز

همیشه غسل شهادت می کرد. قبل از شهادتش نیز غسل شهادت کرده بود. در اسفند ماه سال ۱۳۶۰ در تمیز کردن خانه برای عید نوروز به مادرش کمک کرده بود و از او خواسته بود که بگذارد روز آخر سال برای خواندن نماز مغرب و عشاء به مسجد برود.

آن نماز، آخرین نماز زینب ۱۵ ساله بود. وقتی از مسجد بر می گشت منافقان او را با چادرش خفه کردند و به شهادت رساندند.

خانواده او بعد از دو روز جنازه اش را پیدا کردند. پزشک قانونی اعلام کرده بود که او به خاطر چثه ضعیفش با همان فشار اول به شهادت رسیده است.

پیکر او را با پیکر ۳۶۰ شهید عملیات فتح المبین در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپردند.

زینب در قسمتی از وصیت نامه­اش نوشته است:

«مادر جان تو که از بدو تولد همیشه پرستار و غمخوار من بودی، حالا که وصیت من را می خوانی خوشحال باش که از امتحان خدا سربلند بیرون آمدی. هرگز در نبود من ناراحت نشو زیرا که من در پیشگاه خدای خود روزی می خورم. چه چیزی از این بهتر که تشنه ای به آب رسد و عاشقی با معشوق.»

منبع:

سایت زنان شهید

 

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده