قحطی آن روزها و قحطی این روزها

صفحه کاهی بوناک دفترچه خاطرات خاله جانم را که می خوانم، درپشت خاطره آن سال ها لبخندی محو به چشم می خورد؛ لبخندی که نشان می دهد که آن زمان‌ها هرچند برنج و روغن و نفت و قند و شکر کوپنی بود، هر چند سختی و کمبود بود، اما آیا آدم ‌ها حالشان بهتر و دلشان مهربان تر نبود از امروز که اشتهای مان برای مصرف، تجمل و فخر فروشی بیشتر و بیشتر شده است؟

0

خاله جان در آشپزخانه مشغول آشپزی است، با خودم فکر می کنم که خیلی هم کار بدی نکردم که این روز سرد بارانی را مرخصی گرفتم و میهمان گرمای اجاق خانه خاله جان شدم. در اتاق نشیمن نشسته ام که خاله جان با یک لیوان شیر کاکائو داغ و یک دفترچه کهنه که زیر بغل زده است، به سراغم می آید. سینی را روی میز گرد وسط نشیمن می گذارد و دفترچه کهنه را از زیر بغلش در می آورد و رو به من می کند و می گوید : ول کن این گوشی را، یک نگاهی به این دفترچه بینداز تا دیگر هیچ میلی برای نگاه کردن به صفحه این گوشی نداشته باشی.

 دستانم را روی چشم می گذارم و می گویم : ای به روی چشم خاله جون!

 گوشی ام را داخل کیف می اندازم و می گویم : این هم از گوشی.

 با دو دست دفترچه را روی میز هل می دهد و می گوید : تا ناهار آماده می شود، نگاهی به این دفترچه بینداز ! دفترچه را باز می کنم. بوی کهنگی از صفحات کاهی اش به بینی ام می خورد. خدای من این یک دفترچه خاطرات است! انگشت در میانش می اندازم و صفحه ای را باز می کنم و شروع می کنم به خواندن.


یکشنبه ۲۷ مهرماه ۱۳۶۲

«با صدای در از خواب می پرم، از سر و صداهای داخل حیاط می فهمم که نفتی آمده و مادر نفت گرفته است و دارد پیت نفت داخل حیاط را پر می کند، کمی احساس سرما می کنم، با خودم می گویم که خدا را شکر که این هفته بعد از ظهری ام و پتوی مشترکم را با امید کمی بیشتر روی خودم می کشم و خودم را جمع می کنم تا آن بخش از پاهایم که تمام شب از پتو بیرون مانده است کمی گرم شود. هفته پیش مادرم یکی از پتوهای مان را برای کمک به جبهه به مسجد داد و از آن شب به بعد من و امید با یک پتو می خوابیم، مادر که دست‌های نفتی اش را شسته است، حوله به دست به داخل اتاق می آید و می گوید: بلند شو زهره، لنگ ظهر است مادر !من کمی سرم را از زیر پتو بیرون می آورم و نگاهی به ساعت می اندازم و می گویم: مامان کجا لنگ ظهر است تازه ساعت هشت و ربع است.

 مادر اخمی می کند و پتو را از رویم می کشد و می گوید: سفره دو ساعت روی زمین پهن است.

 با غرولند بلند می شوم و دست و رویی می شویم و لای سفره را باز می کنم و شروع می کنم به خوردن، همانطور که پنیر را لای نون می چپانم، رو به مادرم می کنم و می گویم: رفته بودی نفت بخری؟

 مادر سری تکان می دهد و می گوید : کوپن هم اعلام شده. صبحانه ات را خوردی، سری به مغازه آقا اسد بزن و قند و شکر بگیر. »

با صدای اذان مسجد به خودم می آیم. انگشتم را لای صفحه دفتر خاطرات می گذارم، خاله جان را صدا می زنم و می گویم :

خاله جان امروز چندم مهر است؟

خاله زهره در حالی که قاشقی چوبی در دست دارد در چهار چوب در آشپزخانه می ایستد و می گوید: ۲۷ مهر عزیز جان.

 خنده ریزی می کنم. از روز نوشتن آن خاطره تا به امروز درست ۳۴ سال می گذرد.

دیگر توان خواندن ادامه خاطره را ندارم. سؤال ‌ها و اما و اگرها موج موج به ذهنم هجوم می آورند. با خودم فکر می کنم هر چند که هنوز خیلی زیادند آدم‌هایی مثل خاله، مادر و عمه و خیلی از دوستان مادرم که صفای خانه شان در یک روز سرد پاییزی پناهگاهت می شود، آدمهای ساده، دوست داشتنی و مهربان، اما در کل این روزها شهر و دیار و جامعه ما به سوی یک قحطی پیش می رود. نمی دانم قابل باور است یا نه اما فکر می کنم در خاطره ای که از خاله جان خواندم روی صفحه کاهی بوناک دفترچه خاطرات لبخندی محو به چشم می خورد؛ لبخندی که نشان می داد که آن زمان‌ها هرچند برنج و روغن و نفت و قند و شکر کوپنی بود،  هر چند  سختی و کمبود بود، اما آدم ‌ها حالشان بهتر بود و دلشان مهربان تر که رو انداز گرم فرزندان شان را به مسجد می دادند اما باز لبخند حتی در پشت خاطرات نوشته‌شده ‌شان به چشم می‌ خورده است.

اما حال امروز ما چه طور است؟ جز این است که اشتهایمان برای مصرف، تجمل و فخر فروشی بیشتر و بیشتر شده است؟

 جز این است که از لبخند، زندگی، قناعت و بخشندگی در خیلی خانه ها و خانواده ها تنها یک جای خالی خاک خورده به چشم می خورد؟

 راستی چند نفر از نوجوانان ۱۲ -۱۰ ساله ما این روزها قلم به دست می گیرند و اینچنین خاطرات روزهای زندگی شان را می نویسند ؟

شاید با خودمان فکر کنیم که ۳۴ سال پیش زندگی در این کشور چه قدر سخت و مشکل و غیر قابل تحمل بوده است، شاید با خودمان فکر کنیم که زندگی کردن در دهه قحطی زده شصت و دوران جنگ، چه قدر طاقت فرسا بوده است، اما همه این تفکرات زاییده ذهن های راحت طلب دهه نودی است. ذهن آن دسته از آدم های این دهه که شاید خانه هایشان پر از خوراکی ها و کمد های شان پر از لباس باشد. شاید پتوی روی فرزندانشان عکس السا و سیندرلا و بتمن دارد اما دارند به سوی قحطی جانکاهی پیش می روند که خود از آن غافل‌اند. قحطی این روزها می تواند قحطی زندگی باشد به معنای کامل کلمه اش؛ قحطی این روزها می تواند قحطی همدلی، رفاقت، عشق، انسانیت و زندگی آگاهانه و رضایتمندانه باشد که اگر ما دیر بجنبیم و این چنین کیفیت زندگی مان را فدای کمیت‌هایش کنیم، در دام آن اسیر می شویم.

این جامعه رو به قحطی می‌رود وقتی دانش، آگاهی و میل به خواندن و نوشتن و انسانیت در بین فرزندانش کم شود، ما می‌توانیم، ما می توانیم از قحطی رها شویم تنها کافی است بخواهیم زندگی کنیم.

 

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده