غرورم شکسته شد، دلم که جای خود دارد

فکری باید کرد. نباید دست روی دست گذاشت و اجازه داد که ناهنجاری های جامعه، حقوق افرادی را زیر پا بگذارد و آب هم از آب تکان نخورد. نهادهای احتماعی، حقوقی، انتظامی و حتی اقتصادی و سیاسی شاید بیشتر در بروز این ناهنجاری های اجتماعی-اقتصادی سهم دارند و به همان نسبت هم باید در رفع آنها و ایمن ساختن جامعه و صد البته خانواده ها تلاش و کوشش کرد و راه کار یافت. گرفتاران در این ورطه بیشتر زنان و کودکان هستند که آسیب پذیری بالایی دارند.

0

مژگان یکی از این زنان است. او بشدت ناراحت و مضطرب است، بحدی که برای صحبت کردن نمی توانست نشسته صحبت کند و در اتاق دور میز می گشت و حرف می زد.

می گفت:

خانم وکیل، شوهرم رفته زن دیگری گرفته. خودم دیدمش. تابحال فکر می کردم اشتباه می کنم و اگر کسی حرفی می زد، من انکار می کردم و فکر می کردم قصد سرد کردن من نسبت به زندگی و شوهرم را دارند و می خواهند زندگی ام را نابود کنند. آنها که پشت سر شوهر من حرف می زدند، مادر شوهر و خواهران شوهرم بودند؛ می گفتند: فکر می کنیم فرهاد سرش یک جایی گرم است. چرا هرشب دیر می آید؟ چرا با تو سرسنگین است؟ چرا فلان و چرا چنین و چرا چنان>

 من انکار می کردم و می گفتم اگر می دانید چرا خودتان که پسر و برادرتان است، کاری نمی کنید؟ به مادر شوهرم می گفتم: مگر شما عمه من نیستید؟ چرا دلتان برای برادرزاده تان نمی سوزد و اگر حقیقت دارد چرا کاری نمی کنید؟

منِ از همه جا بی خبر نمی دانستم آنها می دانند و حتی آدرس خانه آن زن را هم می دانند و با او صحبت هم کرده اند، ولی فقط سرکوفتش را به من می زنند. تا اینکه در جایی که اصلا فکرش را هم نمی کردم فرهاد را با این زن دیدم که دعواشان شده بود. آن زن برای شکایت از شوهرم مراجعه کرده بود و شوهرم آنجا بود. من با برادرم و همسرش بودم و از آن می ترسیدم که اگر برادرم او را ببیند و متوجه مسئله شود او را زنده نمی گذارد. نگذاشتم آنها بفهمند. ولی خودم رفتم آنجا بدون اینکه به شوهرم نگاه کنم به آن زن گفتم: از شوهر من چه می خواهی؟ این مرد شوهر من است. اینجا چه می کند؟ شوهرم تا مرا دید فورا رفت و بعد از چند دقیقه آن زن هم رفت.

من هم به دنبال او رفتم و نگهش داشتم و از او پرسیدم: از جان زندگی ما چه می خواهی؟ با شوهر من چکار داری؟

او از ترسش هیچ نگفت و سوار تاکسی شد و رفت.

 من هم با مهمانم به خانه رفتم. شب شوهرم آمد پیش مهمانها. من هم اصلا انگار او را آنجا ندیده ام به رویش نیاوردم. ولی خودم از درون  می سوختم. چون ساعتی قبل از رفتن ما از خانه، شوهرم خانه بود و تا بیرون رفت ما هم پشت سرش رفتیم، که او را آنجا دیدم که در جایگاه متهم حاضر شده بود و آن زن از او شکایت داشت.

خیلی دلم برای خودم می سوزد. آن شب بعد از رفتن شوهرم و آن زن، پیش فردی که به او مراجعه کرده بودند رفتم و از او پرسیدم: شوهر من اینجا چکار داشت؟

با مهربانی گفت: تو زندگیت را حفظ کن. آن زن هیچ جایی پیش شوهرت ندارد.

فرهاد کار آزاد دارد. مرد بسیار خوب و سر به زیری بود. جلوی زنان نامحرم سربلند نمی کرد، فقط سلام و تعظیم می کرد و می رفت. اول ازدواجمان هیچ نداشت و من هم، چون پسر عمه ام بود، بدون هیچ ترس و واهمه ای، بدون تحقیق، بله را گفتم و زنش شدم. واقعا هم مرد خوب و محترمی بود.  به قول خودش و مادرش، کمکش کردم و با زندگی ساده در یک طبقه از خانه پدری اش ساختم تا زندگی دار شد و پیشرفت کرد و همه چیز خرید.

 زندگیمان خوب بود مخصوصا با وجود پسرم پدرام، خیلی خیلی خوب بود تا اینکه بدون اینکه من متوجه بشوم، وارد جمع معتادان به مواد مخدر و مشروبات الکلی شد. البته الان بازهم بشدت همه را انکار می کند ولی من چندبار پنهانی متوجه شدم، منتها به رویش نیاوردم. گاهی شبها دیر می آمد و در خانه به من خیلی بی تفاوت شده بود. انگار دیگر مرا نمی دید. مادر و خواهرانش هم که مدام مرا وسوسه می کردند که چرا به فرهاد نمی گی شبها زود بیاید؟ کجا می ره که آنقدر بداخلاق شده؟ و…

یک شب که دیگر طاقتم تمام شده بود، بهش گفتم: چی شده؟ مریضی؟ چرا رفتارت عوض شده؟ مشکلی پیش آمده؟ چرا شبها دیر می آیی خانه، بچه همش منتظر است.

یک دفعه مثل بمب منفجر شد و با فحش و فریاد گفت: به تو ربطی نداره. هرکاری دلم بخواد می کنم. تو هم برو گمشو و از خانه ام بیرون برو.

 گفتم: اینجا خانه من است. من کجا برم؟ تو برو هرکجا که دوست داری زندگی کن. اینجا خانه من و این بچه است.

او هم از خدا خواسته گفت: من می رم و دیگر بر نمی گردم.

و رفت.

 از آن روز تا بحال که دوسال می گذرد، دیگر شبها به خانه نمی آید. او که مرد خوب و خانواده دوستی بود، نمی دانم در اثر وسوسه یک زن چه بر سرش آمده. روزها به خانه سر می زند، همه چیز برایمان می خرد. ماهیانه به من می دهد. علاوه بر همه چیز از رخت و لباس و وسایل خانه و خورد و خوراک و همه چیز. حتی برای تولد من و پسرم هم هدیه می خرد و می آورد، شام و ناهاری پیش ما می خورد و هرچه التماس می کنم که بمان بخاطر پدرام، او به تو نیاز دارد، نمی ماند. مانند تیر از ترکش در می رود و به خانه آن زن می رود. شبها را آنجا می ماند و صبح زود برای بردن بچه به مدرسه می آید، نان تازه می خرد و با هم صبحانه می خوریم و می رود. ظهر هم بچه را از مدرسه می آورد. گاهی ناهار می خورد و می رود. جلوی مهمانها که به خانه می آیند، می آید انگار نه انگار که کاری کرده. بعد به بهانه کوچک بودن خانه می رود مثلا در خانه پدر و مادرش می خوابد، برای راحتی مهمانها که از شهرستان می آیند، و باز به خانه آن زن می رود. پیش پسرم همش از من تعریف می کند. همه مدارک و اسنادش حتی پولهای دخلش را در خانه نگه می دارد ولی خودش می رود و نمی ماند. همین مسئله باعث سرشکستگی من و خانواده ام پیش خانواده او و هرکسی که می داند شده است. وقتی برای ناهار و شام خانه می آید، احساس تنفر به او دارم. از طرفی دوستش دارم ولی وقتی یادم می آیدم که نزد زن دیگریست و با او رابطه دارد و از من که زنش هستم دوری می کند، ازش متنفر می شوم.

 هرچه التماسش می کنم، با حرف و با عمل، اصلا نمی پذیرد. نیاز مرا اصلا نمی فهمد و در نظر ندارد. و غیر از این، غرور مرا شکسته.

پسرم هم از بس من پشت سرش او را نفرین می کنم، چیزهایی فهمیده. او کلاس دوم است ولی به من می گوید: مامان خدا نکنه کسی مثل تو بشه. من از بابا بدم می آد. ان شاالله بمیرده و دیگه خونه نیاد. درحالی که پدرش خیلی خیلی او را دوست دارد. حاضراست زندگیش را برای او بدهد. در مدرسه برایش جشن تولدی گرفت و همه مدرسه را دعوت کرد. وقتی بدنیا آمد، یک گوساله بزرگ برایش قربانی کرد و همه را به خیریه داد. همه زندگیش اوست و می دانم مرا هم دوست دارد و زندگیش را هم دوست دارد. می دانم به من اعتماد صد در صد دارد. ولی نمی دانم چرا اینطور رفتار می کند.

من می خواهم از نظر حقوقی اقدام کنم. مادرم می گوید: “صبر داشته باش و به وسوسه های خانواده شوهرت توجه نکن. فرهاد مرد بدی نیست. تو بچه داری. زندگی ات را خراب نکن.”

 حالا چکار کنم؟


پاسخ دکتر فرزانه اژدری:

با توجه به اینکه مژگان خود به موقعیت زندگی و جایگاه شوهر و فرزندش واقف است و می داند شوهرش به زندگی او و فرزندش بی توجه نیست، به ایشان پیشنهاد کردم:

 فعلا از برخورد جدی و خشک قانونی با شوهرت چشم پوشی کن. همانطور که متوجه شده ای، شوهرت به زندگی و خود شما و فرزندتان بی توجه نیست. بد اخلاق نیست، شما را در تنگی و سختی قرار نداده. ولی فعلا برایش مشکلی پیش آمده که باید با مشاوره و راهنمایی برطرف شود. ممکن است بین او با آن زن مناسبات مالی بوجود آمده باشد که مجبور شده نزد او باشد و یا مشکل دیگر که او به تنهایی نمی تواند از عهده آن براید. اگر بپذیرد یه مشاور مراجعه کند و یا به همکاران ما مراجعه کند، شاید بتوانیم کمکش کنیم. شکایت کردن و دنبال حق و حقوق رفتن باید آخرین راهکار برای شما باشد. هر چند که شما حق دارید.

حقوق شما این است:

  1. حق رابطه زناشویی، نه تنها رابطه فیزیکی، بلکه رابطه ای که آرامش و اطمینان خاطر به شما برای ادامه زندگی مشترک بدهد که الا ناز اینها محروم شده اید.
  2. حسن سلوک (خوش اخلاقی) که اولین و شاید مهمترین وظیفه زوجین است در زندگی مشترک. که به دلیل عدم رفتار مطمئن از طرف شوهرتان شما دچار اضطراب و دلهره و نگرانی از وضع موجود و آینده شده اید.
  3. حق فرزندتان از داشتن یک زندگی گرم و سالم در کنار والدین. هرچند همه وسایل راحتی و رفاه برای او را فراهم کند.
  4. اثبات نشوز شوهرتان با کمک شهود. نشوز یعنی ترک حسن سلوک در زناشویی با همسر جوان
  5. اثبات ازدواج مجدد همسرتان و اینکه به دلیل این رابطه، عدم اطمینان از سلامت همسرتان نیز دور از ذهن نیست.
  6. اثبات اعتیاد به مواد مخدر و استفاده از مشروبات الکلی و در خواست محکومیت وی و اجبار به ترک این مواد و در صورت عدم ترک و ادامه مصرف موارد فوق، شما حق دارید با دریافت مهریه از شوهرتان جدا شوید.
  7. عدم رعایت شان زن جوان که نیاز به رابطه سالم زناشویی دارد و محروم ساختن وی از این مسئله، عسروحرج برای زن جوان بوجود می آورد، که در این صورت زن می تواند از چنین مردی طلاق بگیرد و با ازدواج سالم به نیاز خود پاسخ دهد.
  8. تنفری که شما از شوهرتان به دلیل رفتار سرد و به گفته شما خیانت در زندگی زناشویی انجام داد و شما را از حق داشتن زندگی گرم و سالم خانوادگی محروم داشته، در قانون “شقاق” نامیده می شود. یعنی شکاف بین زن و شوهر جوری که یکی از زوجین به دلیل تنفر حاضر به ادامه زندگی با او نیست. در این صورت زوجه می تواند با بذل مهریه خود را از علقیت مرد خارج کند و طلاق بگیرد.

ولی همانطور که به مژگان گفته شد، به هر زنی که مشکل ایشان را دارد، توصیه می شود که در رفع موانع کوشش کند و مدیریت زندگی را خود به دست گیرد و زود به سراغ طلاق و جدایی نرود. آن سوی طلاق زندگی خوبی در انتظار زنان نیست.

پس صبور باشید و برای شوهرتان راه بازگشت را نبندید.

 

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده