زلزله هم اسباب خنده است؟!

وقتی حادثه ای پیش می آید به بزرگی و تلخی زلزله کرمانشاه، قاعدتا آنچه می شود و انتظار می رود بشود، یاری رسانی و همدردی و کمک است به صدمه دیده ها و آواره ها و … اما چرا در این موقعیت فضای مجازی پر می شود از لطیفه و شایعه و …! چگونه است که از غم، رنج وحسرت هموطنانمان لطیفه و اسباب خنده ساخته می شود!؟

0

آمدن زلزله را نه از لرزش زمین فهمیدم و نه از تکان خوردن لوسترها، آمدن زلزله را از صدای مرغ مینای خانه همسایه و هیاهوی گربه پشمالو کنج حیات فهمیدم، آمدن زلزله را از صدای درینگ درینگ تلفن همراهم بعد از وقوع زمین لرزه فهمیدم، صدایی پشت سر هم و بی وقفه، در ابتدای کار همه خبر از زلزله می دادند، یکی دعا می فرستاد و دیگری توصیه هایی ایمنی که باید جدی گرفته می شد اما همین که زمین کمی آرام و قرار گرفت و در حالی که مردمانی از سرزمینمان گوش بر زمین گذاشته بودند تا صدای عزیزانشان را در زیر آور بشنوند و آن لحظه که بسیاری از مردم و نیروهای امدادگر و داوطلب به دنبال کمک رسانی و مرهم گذاشتن بر درد عمیق هموطنانمان بودند در مجاز آباد ورق برگشت و این بار صدای درینگ درینگ تلفن همراهم نه برای هشدار و نه برای دستورات ایمنی بلکه برای انتشار لطیفه هایی به صدا در آمد که خواندنشان بیشتر از خنده در دل، اشک را در چشمانمان می نشاند، این بار زنگها به صدا در آمدند که یک وقت خدای ناکرده کانال و گروهی در بازار داغ شایعات از دیگری عقب نماند.

هرچند هنوز بسیارند آدمهایی که غم دیگری دنیا دنیا درد را در دلشان می نشاند، هر چند نیرو ها ی وظیفه شناس امداد و نجات ما لحظه ای درنگ نکردند و برای یاری رساندن شتافتند و در دل حادثه زدند اما باید پذیرفت که فضای مجازی این روزها بخشی از جامعه ماست و داشتن عملکرد و رفتار نا مناسب حتی اگر از اجتماع کوچکی سر بزند برای مردمان سرزمینی که از زلزله جانکاه بم همگی مدال لیاقت و شجاعت و همدلی دارند ناپسند است.

یادمان هست چند سال پیش وقتی زمین لرزه ای به بزرگی ۶٫۶ ریشتر شهر بم را لرزاند، ایران همه یکپارچه بم شد و جوشید و خروشید تا مبادا دستی بی جان در زیر آوار باقی بماند و مادری ناله های آخر فرزندش را بیچاره و مستأصل از زیر خروارهای خاک بشنود.

 این روزها ما را چه شده است؟ غیر از این است که ما مردم سرزمینی هستیم که شاعر خوش آوازه اش سروده است چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار.

 اگر ما را قرار نبود چگونه می توانستیم لب به لبخند و شادی بگشاییم، آن شب در تاریکی سرد غرب ایران، رنگ تاریکی دیگری پاشیده شد و این بار این تاریکی تنها به خاطر غرش نا بهنگام زمین نا آرام نبود، این بار بخشی از این تاریکی از احساس درد و رنجی بود که به جای تن بر دل مردمان خونگرم استانها و شهر های غربی سرزمین مان نشست، خون دلی که از ندانم کاری ها و مجازی زدگی این روزهای برخی از ما نشأت می گیرد.

این روزها برخلاف همه سال های پیش که زندگی هایمان ساده تر بود و در گاه ِحوادث مدال افتخار و همدلی برگردندمان می انداختند عملکرد برخی از ما در هنگامه حوادث بزرگ بهانه ای شده است که دیگران برایمان گردن تکان دهند و لب بگزند.

این روزها دیگر هستند کسانی که بنی آدم را اعضای یک پیکر نمی بینند و این معنای ناخوشایند نزول در ارزش های انسانی است. این معنای ناخوشایند سقوط در زندگی بی سر و سامانی است که برخی این روزها برای خود برگزیده اند.

 بهوش باشیم  که برخی از مردمان سرزمینمان یا رنج بیماری و مصدومیت دارند و یا حسرت دیدار عزیزانی را که خاک آن ها را ربوده است، از غم، رنج و حسرت هموطنانمان لطیفه و اسباب خنده نسازیم و خودمان را به صف آدم هایی برسانیم که برای محبت، همدلی و یاری آستین بالا زده اند.

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده