رمان /ماه من۳

مستانه شب یلدا تنها در خانه نشسته و گذشته اش را مرور می کند، همسرش سمیر خانه را ترک کرده است. مستانه به تمام حرف ها وگذشته ی سخت سمیر شک کرده. او در حال مروز زندگی گذشته خودش و اشتباهاتش با سمیر است.

2

فصل اول مستانه

 بالاخره بعد از سه ماه و ده روز و سه ساعت همدیگر را دیدند توی پارک ساعی. حسابی آرایش کرده بود. رژیم گرفته بود تا شکمش برود تو. سمیر از زنی که شکم داشته باشد بدش می آمد. میترا اخم کرده بود، گفته بود: «تو لاغری خره! شکمت کجا بود؟ نکن این کارها رو از الان به سازش می‌ رقصی. خدا به داد بعدها برسه.»

در برابر محبت ‌های بی ‌دریغ و راه آمدن‌ های مدام سمیر با او، سه ماه شام نخوردن و آب ‌درمانی کردن چیزی نبود. اما بعد از دیدن شروع شد، باز شد همان مستانه. قربان صدقه می رفت، پول خرج می ‌کرد. حتی پول بنزین سمیر را او می داد. میترا داد می‌ زد: «بابا اون مرده، تو زنی، نکن مستانه، نکن. بذار حس کنه دوست ‌پسرته، یا چه می دونم قرار شوهرت باشه. مردها بدشون می ‌یاد.»

از سمیر پرسیده بود که بدش می آید؟ سمیر لبخند زده بود: «ما که زن و شوهر نیستیم. راست میگه یک شوهر از زنش پول بنزین نمی‌ گیره. ما دوستیم، دوتا دوست، حتی دوست پسر ‌و ‌دختر هم نیستیم. ما متفاوتیم، فرق می ‌کنیم.»

به میترا که گفته بود، میترا خندیده بود عصبی: «آره متفاوتید، فرق تون اینکه خَرید، خرتر از بقیه. نه تو یک گاوی، گاوی که نمی بینه داره تا خِرخِره تو باتلاق فرو می ره.»                            

بازو هایش سرد شد. با دست ‌هایش بازو هایش را گرفت، مالید شان. به کابینت انتهای آشپزخانه  جای پَکیج نگاه کرد. هنوز گاز وصل نشده بود. امشب سرد تر می شد. شب یلدا بود. سه روز بود که گاز قطع شده بود. بلند شد،رفت سمت گاز. یکی از پیچ‌ هایش را چرخاند. صدای فندک گاز بلند شد، اما روشن نشد. به ساعت نگاه کرد. ساعت پنج و نیم بعدازظهر بود. مأمور گازی که ظهر بعد از سه روز گاز نداشتن برای همه یک پرس ناهار آورده بود، فرقی هم نمی کرد مثل مستانه تنها بودی یا چند خانوار، فقط یک پرس می ‌دادند. گفته بود: «ساعت دوازده ان‌ شاء الله وصل میشه خانم.»

تا دوازده هفت ساعت مانده بود. نگاهش همین طور روی  عقربه ها ماند. هدیه پاتختی میترا بود. برای سمیر که وقت را نمی شناخت. زمان برای سمیر معنی نداشت. ساعت مچی هم به دستش نمی بست. تاریخ ها یادش نمی ماند. مثلاً اگر می پرسیدی چند سال است ازدواج کردی، می گفت، ده سال. وقتی می گفتی چرا اشتباه می ‌گی؟ می‌ گفت: «ببین چقدر بهم نزدیکیم. ازدواجمون اینقدر عمیقه که من فکر می کنم ده ساله ازدواج کردیم.»

میترا پوزخند می زد: « شاید منظورش این بوده که اینقدر بهش سخت گذشته فکر می کنه ده ساله ازدواج کرده.»

آن وقت ‌ها حرف سمیر را قبول داشت، اما الان نمی دانست. یعنی واقعاً خسته شده بود؟ خودش خواستگاری کرده بود.  مستانه از او نخواسته بود. درست سی آذر، ساعت دوازده شب.

بلند شد. رفت به اتاق خوابش. در کمدش را باز کرد. ژاکت پشمی سمیر  را که گذاشته بود تو کمد خودش بجای کمد او برداشت و پوشید. گرمتر از مال خودش بود، یا نه دلش گرمای سمیر را می خواست،  می خواست عطرش را حس کند؟

پرزهای پشم تنش را می خاراند. لبه های ژاکت را روی هم گذاشت، با دست هایش خودش و ژاکت را بغل کرد. چشم‌ هایش را بست. سمیر را حس  کرد. نفس بلندی کشید. چشم ‌هایش را باز کرد. قلبش تیر می ‌کشید. یک هفته بود زانکس می خورد تا بخوابد، اما نخوابیده بود. منگ بود. قفسۀ سینه اش سنگینی می کرد. تا چشم هایش را می بست سمیر را می دید، صدای داد و بیداد خودش را می شنید. در کمد را بست، رفت سمت پنجره. چیزی توی جیب ژاکت سنگینی می‌کرد. دستش را توی جیب کرد. یک جعبه بود، بیرونش آورد. یک جعبه قرمز کادو پیچ شده بود. روبان کوچک قرمزی داشت. نشست روی تخت. به جعبه توی دستش نگاه  کرد. بغض کرد. اشک آرام روی صورتش چکید، سر خورد روی گونه اش پایین آمد تا روی گردنش.

امشب، شب تولد سمیر بود. درست رأس ساعت دوازده شب یلدا بدنیا آمده بود. امروز سالگرد ازدواجشان هم بود. ازدواج؟ همه فکر می کردند ازدواج دائم کرده اند، مادر، میترا، همکار ها، مدیر ساختمان، همسایه ها. سمیر گفته بود به هم سه سال فرصت بدهند، فرصت آشنایی. نمی‌دانست چرا سه سال؟ فرقی هم نمی‌کرد سمیر بود دیگه،  یک عدد را از خودش پرانده بود. عددها برای او معنا نداشتند. فقط سه سال به نظر زیاد بود. قرارشد موقت صیغه کنند برای سه سال. بعد اگر زندگی خوب بود و با هم ساختند و هنوز مستانه دلش می خواست، ازدواجشان را دائمی می‌کردند. گفته بود، اگر مستانه دلش می‌خواست، نگفته بود اگر من هم دلم ‌خواست. همیشه می‌ گفت، هرچه مستانه بگوید. هر طور مستانه دوست دارد. اول‌ ها عاشق این کارش بود، اما حالا انگار این «مستانه خواستن‌ ها» بیشتر برای باز کردن مسئولیت تصمیم‌ گیری از خودش بود، نه احترام و عشق به مستانه. دیگر دوست نداشت ته هر چیزی بگوید، مستانه هر طور دوست دارد، مستانه موافق باشد، من هم موافقم.

اما در مورد یک چیز از مستانه سوال نکرده بود. یک سال پیش که آمد توی همین اتاق. مستانه دراز کشیده بود. شکمش درد می‌کرد. سمیر خوشحال بود. دستش یک پاکت بود. پرید توی اتاق داد زد: «این عالیه، عالی‌تر از این نمی‌شه. پاشو ماه‌ من، پاشو عشقم، شوهرت داره آرتیست می شه بالاخره.»

عاشق بازی کردن بود. یا به قول میترا: «اون که همش بازی می کنه بدم نیست تو تئاتری، فیلمی چیزی استعداد درخشانش رو به نمایش بذاره.»

سیمین و شوهرش داشتند یک نمایش اجرا می‌کردند. سیمین و شوهرش دوست ‌های دانشکده حقوق سمیر بودند. البته سیمین بیشتر با او رفیق بود. به قول میترا: «مثل همیشه خانم ها در اولویت هستند. سمیر حتی تو رفاقت کردن هم این موضوع رو رعایت می کنه.»

خودش می‌ گفت: «به خانم ‌ها بیشتراعتماد دارم تا آقایون. مردها احمق و بی‌شخصیت هستند، اما زن‌ ها نه. برای خانم‌ ها احترام ویژه‌ ای قایلم.»

میترا پوزخند  زده بود: «اگه ازدواج نمی ‌کردید. شک می‌ کردم خودش هم مرد باشه.»

سیمین به شوهرش گفته بود، سمیر خودِ خود نقش است. شوهرش قبول کرده بود. از آن شب هر شب تمرین، هر شب دیر آمدن، هر شب دور شدن. مستانه باور نمی ‌کرد یک نمایش عامل دوری نبود، اگر این همه بهم نزدیک بودند، اگر رابطه‌ ی شان بی ‌نقص بود،پس نمایش خرابش نمی کرد، اما او چرا حسودی می‌ کرد؟ سمیر می‌گفت به حس او، به بهانه‌هایش، به غرغرهایش می‌گویند حسادت. می گفت: «تو دوست داری مالِ خودت باشم. حتی به نمایش که وقتم رو می ‌گیره حسودی می ‌کنی. تمام وقتم باید مالِ تو باشه.»

سر مستانه را که توی آغوشش گرفته بود نوازش می‌ کرد و می ‌گفت: «اما ماه من، بهت گفتم به پاهام غل و زنجیر نبند، ازت رونده می ‌شم، باشه؟»

تمام بهانه ‌هایش را از آن شب خورده بود، بغض هایش را. حرف‌ هایش توی دلش نیمه کاره می‌ ماند. سمیر می‌ گفت، می فهمد، اما فهمیدنش این بار به کاری نمی آمد. تئاتر مدام بودجه کم می‌ آورد. سیمین دستور بهترین طراح صحنه می داد، بهترین طراح لباس، نورپردازی. طبق معمول دسته چک مستانه بود که سریع،  بی حرف کشیده می شد. میترا می‌ گفت: «چه خبره؟ یک فیلم سینمایی اینقدر هزینه‌ نداره، چه برسه یک تئاتر. شنیده بودیم تئاتر کم‌خرجه و تئاتری ها از جونشون مایه می ‌ذارند. چی شد؟»

همیشه حس خوبی داشت ازکشیدن چک برای سمیر. حس بودن و اینکه هست و تنها کسی ست که نیاز سمیر را بر آورده می کند. اینکه سمیر توی همه چی به او وابسته بود، اما این بار فرق می کرد. تلخ می شد و حس می کرد یک عابر ‌بانک ‌سیار شده. هر وقت پول می ‌خواستند او را به سالن ت اتر راه می دادند. توی همین رفت و آمدها برای چک کشیدن بود که مهرنوش را دید، بازیگر مقابل سمیر.

ادامه دارد…

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده