رمان/ ماه من۱۲

سمیر یاد تامای افتاده. یاد بلایی که پدرش سر آنها آورد. بعد از سوزاندن دست سمیر رفته بود سراغ تامای. کاری کرده بود که تامای خودش را آتش زده بود. در واقع آتش زده بود به زندگی سمیر.

0

فصل پنجم: سمیر/

 دیگر به هم اعتماد نداشتند. چیزی از شب رونمایی کتاب بین شان شکسته بود. هیچ کدام سمیر و مستانه قبل نبودند. یک شب خوب، دو شب بد. یک شب در میان در گلخانه می خوابید و مستانه سراغش را نمی گرفت و نگرانش نمی شد. انگار تصمیم گرفته بود نه برنجد، نه جر و بحث کند. به تلفن های وقت و بی وقت اوکاری نداشت، به دیر آمدن ها و زود رفتن هایش. تصمیم گرفته بود او را داشته باشد همین شکلی بی وفا و فراری. شاید سختش بود دوباره شکست بخورد. دنیای خودش را داشت. بیشتر بیرون می رفت. دیگر بعد از دعواهای شبانه با او مریض نمی شد. مرخصی نمی گرفت. این سمیر را می ترساند. مستانه شده بود عین خودش. او دوست نداشت مستانه شبیه خودش باشد. با خودش می گفت نکند او هم دارد به من خیانت می کند، نه مستانه فرق می کرد. مستانه عاشقش بود. اما این آخری ها به این موضوع شک داشت. نمی توانست دیگر با اطمینان این حرف را بزند.

سه شب بود خانه نمی رفت. آن شب تمرین نرفت. دلش می خواست زودتر برود خانه. توی گلخانه خوابش نمی برد. آپارتمان در سکوت عجیبی فرو رفته بود. چراغ راهرو روشن بود. صدایی نمی آمد. به اتاق خواب رفت. تخت دست نخورده بود. مستانه نبود نه درآشپزخانه، نه در اتاق مهمان، نه در کتابخانه. درتراس باز بود. سایه مستانه را دید که داشت با تلفن حرف می زد و می خندید. مرتب تکرار می کرد پسریه پررو، دیوونه.  نفهمید چه شد. وارد تراس شد. گوشی را از دست مستانه گرفت و پرت کرد داخل حیاط. سیلی محکمی به گوشش زد. مستانه بهت زده نگاهش کرد. خودش هم نمی فهمید چه مرگش شده. قلبش محکم به سینه اش می کوبید. سرش داشت منفجر می شد.

مستانه رفت تو، روی مبل نشست، دستش را گذاشت روی گونه اش. نمی خواست گریه کند. سمیر مقابلش ایستاد: «با کی حرف می زدی؟»

جوابی نداد. سمیر مقابلش نشست. چانه اش را گرفت، صورتش را به سمت خودش برگردادند. چشم های سمیر از عصبانیت سرخ شده بود. مستانه خیره شد به چشم هایش. سمیر داد زد: «ازت پرسیدم باکی حرف می زدی، کری؟»

مستانه دست سمیر را کنار زد. آرام از جایش بلند شد. در تراس را بست، رفت  آشپزخانه، لیوان را پر از آب کرد، اما قبل از اینکه بخوردش سمیر محکم به زیر دستش زد. لیوان افتاد و شکست. نگاهی به قیافه ی مستأصل و عصبانی او انداخت: «مثل اینکه امشب سمیرخان مسابقه ی  بشکن بشکن راه انداختن.»

در کابینت ها را یکی یکی باز کرد. شروع کرد به داد زدن: «بیا، بیا چرا معطلی؟ بشکن.»

سمیر دست به کمر وسط آشپزخانه ایستاده بود. تند تند نفس می کشید. نمی دانست این شک موذی از کجا آمده بود. شاید چون این روز ها مدام به این فکر می کرد که مستانه هم دارد مثل خودش به او خیانت می کند. می خواست مستانه هم مثل خودش گناهکار باشد؟ گناهکار! نه او گناهی مرتکب نشده بود. زن و شوهر واقعی نبودند. بخاطر اعتقادات مسخره ی مستانه تن به صیغه داده بود. لبش را گاز گرفت. کسی توی سرش تکرار می کرد: «زنته احمق جان، زنته. نمی تونی توجیه کنی. اگه نیست پس هر دو آزادید.»

نه، نه نمی توانست. چرا نمی توانست هضم کند مستانه هم آزاد بود؟ خودش بارها به او گفته بود. نه مستانه با او فرق می کرد. مستانه برای خودش مرز داشت، خط قرمز داشت. اما مگر با دوست شدن، با ازدواج موقت با او مرزهایش را نشکسته بود؟ خدایا!

احساس می کرد صورتش دارد گرُ می گیرد و می سوزد، نه تمام تنش می سوخت. نزدیک مستانه شد. صورتش را مقابل صورت او بود. مستانه گفت: «چیه؟ فکر کردی مثل تو شدم؟ مثل تو عوضی؟ نه جناب شاعر، تو روشنفکری، من یه امل بدبختم. فقط یک رابطه می شناسم زن وشوهری.»

سمیر بازوهای مستانه را گرفت و فشار داد. از نگاهش آتش می بارید، اما در صدایش التماس موج می زد:

«بگو، بگو با کی حرف می زدی؟»

مستانه بازویش را از توی دست های او رها کرد، فریاد زد: «فرامرز.»

سمیر دیگر نه می شنید، نه می دید. فقط می زد، با مشت با لگد. آنقدر زد که نفسش بند آمد، اما مستانه ناله هم نکرد. سمیر نفس بریده و بی رمق کنار دیوار نشست، به او که وسط آشپزخانه مچاله شده بود نگاه کرد. صدای نفس های ضعیفش را می شنید. صدای موبایل سکوت را شکست. مرتب زنگ می خورد. نای بلند شدن نداشت. اصلاً نمی دانست موبایلش را کجا گذاشته. موقع آمدن دستش بود. به زحمت بلند شد. به اتاق خواب رفت. گوشی روی تخت بود. نمی توانست حرف بزند. میترا بود که نگران و مضطرب پشت سرهم حرف می زد: «الو سمیر خوبی؟ مستانه خوبه؟ چرا گوشی خونه را جواب نمی دید؟ چرا گوشی مستانه قطع شد؟ داشتم باهاش حرف می زدم… الو، الو سمیر می شنوی؟»

باور نمی کرد. چرا دروغ گفته بود!  به سرعت به آشپزخانه رفت. مستانه نبود. رد خون را گرفت تا حمام. صدای آرام آب می آمد. ترسید، نکند؟ محکم به درکوبید و صدا زد: «مستانه، مستانه، در رو باز کن…یک حرفی بزن.»

اما صدایی نمی آمد. دوسه باری عقب رفت، خودش را به در کوبید تا در شکست. حیران و نفس زنان نگاه کرد. حمام را بخار گرفته بود. مستانه زیر دوش نشسته بود. زانوهایش را بغل کرده بود، سرش را روی آنها گذاشته بود. جلو رفت، مقابلش نشست. دستی به سرش کشید: «مستانه جان، چرا دروغ گفتی؟ به من نگاه کن، ماه من…»

مستانه سرش را بلند کرد. از شقیقه اش خون می چکید. گوشه ی لبش پاره شده بود.

«دیگه به من نگو ماه من، دیگه به من نگو…»

به سختی بلندشد. دست های سمیر را که می خواستند کمکش کند پس زد. به دیوار تکیه داد. به در حمام اشاره کرد: «برو بیرون…»

سمیر درمانده ایستاده بود. تکان نمی خورد.

مستانه فریادزد: «گمشو از خونه ام، برو بیرون عوضی.» 

سمیر از خانه زد بیرون. بلند بلند گریه می کرد. جای پدرش خالی بود تا طعنه بزند بگوید: «زر زرو، جون به جونت کنند دختر بار اومدی. مرد نیستی.»

برایش مهم نبود. مستانه تمام شده بود. چقدر نفس کشیدن در شهر بی او سخت بود.

ادامه دارد…

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده