قسمت اول

رمان / ماه من

تازگی ها شک کرده. نکند این قصه هم یکی از هزار قصۀ دروغ سمیر باشد. ولی آن کابوس ها، تب لرزهای بدش، گریه های تا صبح، گرفتن محکم دست مستانه. اینکه برایش لالایی بخواند آن هم لالایی که مادرش برایش همیشه می خوانده. مزۀ دهان مستانه تلخ می شود.

2

فصل اول: مستانه

گوشی را روی شانه اش جا بجا می کند. می گذارد روی شانۀ سمت راستش. در یخچال را باز می کند. نگاهی به قفسه ها می اندازد. صدای مادر نمی گذارد یادش بیاد دنبال چه چیزی می گشته. مادر داد می زند توی گوشش: «باز این پسرۀ ولگرد گذاشته رفته. حالم بهم می خوره از این روشنفکر بازی های تو. مثلاً می خوای بگی با بقیه فرق داری. با من، با خواهرت. می خوای لج کنی با پدرت. تنش رو تو گور هم بلرزونی؟»

همینطور ایستاده کنار یخچال باد سرد می خورد توی صورتش. چشم‌ هایش را می ‌بند و روی هم فشارشان می دهد. حوصلۀ غرغرهای همیشگی مادر را ندارد. حوصلۀ جواب های بی سر و ته خودش را هم ندارد. اینکه الکی بگوید. او و سمیر حالشان خوب است. مشکلی ندارند. سمیر باز رفته توی غار تنهایی خودش. لبش را گاز می گیرد. لعنت به  این غار تنهایی، که تازگی ها سمیر تند تند تویش می رود. نفس بلند می کشد. وسط حرف‌ های مادر گوشی را از روی گوشش بر می دارد، دگمۀ خاموش را می زند. گوشی را از همان‌جا نشانه می گیرد سمت کاناپۀ  پشت اُپن، پرت می کند و گوشی می افتد روی کاناپه. باز به داخل یخچال نگاه می کند. نمی داند چه می خواسته. یخچال پر از خوراکی های جور‌واجوری ‌ست که میترا دوستش درست کرده. باز خوب است او هست. در یخچال را می بندد. می نشیند پشت میز ناهار خوری توی آشپزخانه. لب تابش را باز می کند. به صفحۀ دِسک ‌تابش نگاه می کند، به عکس خودش و سمیر. کله های شان را کنار هم گذاشته اند، می خندند. رفته بودند روستای آبا و اجدای سمیر. این تنها باری بود که او به فامیل سمیر سر می زد و می دیدشان. البته دیدن که چه عرض کند. بیشتر چپ چپ نگاهش می کردند و  سلامی و خوش آمدی سرد. بیشتر فامیل دور بودند که توی روستا زندگی می کردند، نه پدری، نه…

سمیر کسی را نداشت. خواهرش وقتی او کوچک بود خودکشی کرده بود بخاطر کارهای پدر. بخاطر اینکه عاشق پسری بوده که با خانوادۀ آنها همخوانی نداشته. سمیر می‌ گفت فقط بخاطر اینکه پدر مخالف بوده حالا به هر دلیلی. وقتی پدرش چیزی را نمی پسندید یعنی نمی‌پسندید، فرقی نمی‌ کرد مشکل طرف چه بود. خواهرش تاب این یکی مخالفت پدر را نداشته. آخر پدر نگذاشته بود بعد قبولی توی رشته مورد علاقه اش تئاتر برود دانشگاه. یا رشته‌ای که او می گفت، یا باید می نشست خانه منتظر شوهر باب میل پدر می ماند. خواهرش همیشه ساز مخالف می ‌زد. سمیر بخاطر همین خیلی دوستش داشت. بنظرش خواهرش رعنا شجاع ‌ترین زنی بود که دیده بود. بعد مخالفت پدر با ازدواجش و رسوا کردن پسره و آواره کردنش از شهر. رعنا طاقت نمی آورد و خودش را از درخت سیب خانۀ شان توی همان روستا آویزان می کند. آمده بودند تعطیلات تا رعنا پسره را فراموش کند. صبح زوده بوده. سمیر از خواب می پرد. خواب آلود، انگار که توی خواب راه می رفته می رود توی حیاط درست مقابل درخت سیب. جنازۀ رعنا از درخت آویزان بوده. لباس سفید پوشیده بوده با گل های ریز صورتی. لباس خوابی که مادرش دوخته بوده برای شب عروسی اش. سمیر داد نمی زند. همینطور فقط تماشا می کند صورت زیبای رعنا را، موهای بلند خرمایی‌اش را. ناگهان احساس می کند کسی دستش را گذاشته روی شانه اش ایستاده کنارش. نگاه می کند مادرش است  با چشم های گرد شده زل زده بوده به جنازه. ناگهان جیغ می زند. جیغی که سمیر گاهی هنوز توی کابوس هایش می شنود. جیغی که تن آدم را می لرزاند، پردۀ گوشش را پاره می کند. مادر بعد از این ماجرا دیوانه می شود، می فرستندش آسایشگاه روانی. بعد خودش را یک روز حلقه آویز می کند. او می ماند و پدرش.

داستان سمیر تا همینجاست. دااستانی که سه سال پیش اشک مستانه درآورد. همیشه با او همدردی می کرد. وقتی با جیغ از کابوس شبانه می پرید. مستانه سرش را توی آغوشش پنهان می کرد و موهای لخت مشکی اش را نوازش می کرد تا دوباره بخواب رود. برایش لالایی می خواند.

اما تازگی ها شک کرده. نکند این قصه هم یکی از هزار قصۀ دروغ سمیر باشد. ولی آن کابوس ها، تب لرزهای بدش، گریه های تا صبح، گرفتن محکم دست مستانه. اینکه برایش لالایی بخواند آن هم لالایی که مادرش برایش همیشه می خوانده. مزۀ دهان مستانه تلخ می شود. اخم می کند. به چشم های خندان سمیر نگاه می کند. زیر لب می گوید: « مادرت بودم نه ؟ مادر می خواستی؟ برای همین مهم نبود ازت بزرگترم نه؟»

لب تاب را می بندد. دلش می خواهد تمام این حرف ها دروغ باشد. چشم هایش پر از اشک می شود. دست می کشد رویشان با صدای بلند می گوید: « نه گریه نداریم، گریه نه»

صدای میترا می پیچد توی گوشش: «خب که چی مادر می خواسته؟ نمی دونستی؟ بهت نگفتم؟خودش با زبون بی زبونی بهت نگفت؟ اصلا خودت خواستی، نخواستی؟»

دوباره لب تاب را باز می کند خیره می شود به تصویر سمیر، به لبخندش. حرف های سمیر  توی گوشش تکرار می شود: «من آدم ازدواج نیستم مستانه. خرابت می کنم. طاقت اینکه دوباره شکست بخوری رو ندارم، می فهمی.»

بعد از این حرف  دست کشیده بود  روی صورت مستانه،  لبخند زده بود: «تو برام عزیزی، عزیزترین موجودی که الان دارم.»

مستانه دست می کشد روی عکس سمیر.  زیر لب تکرار می کند: «الان چی؟ …»

بغض می کند:«الان چی هنوز عزیزم؟»

صدای بلند و دلخور سمیر را می پیچد توی گوشش: «وای مستانه، مستانه، باز شروع شد. چرا مدام می ‌خوای برات اثبات کنم؟ خسته ام کردی. احساس می کنم یک زنجیر بستی به پام و داری می‌ کشیم این طرف و اون طرف. نکن این کار رو، نکن. ما اینطوری خوبیم، خرابش نکن.»

نشنیده بود، بقول سمیر از بین حرف هایش باز کلمه هایی که خودش دوست داشت را گلچین کرده بود. کلمه‌ هایی که شب ‌و‌ روزش را خراب می‌کرد. ذهنش را مثل یک موریانه می خورد. آنقدر می ‌جوید و می ‌جوید که دیگر چیزی برای چنگ زدن و امیدوار بودنش نمی‌ ماند. میان حرف های او فقط کلمۀ زنجیر، خستگی را شنیده بود. برای خودش تکرار می کرد :« خسته شده ازم، خسته شده. زنجیرم، براش زنجیرم حالا؟ بعد از این همه فداکاری…»

به سمیر گفته بود لیاقت فداکاری ندارد. گفته بود برود گورش را گم کند. بازوهایش را می گذارد روی میز. با دست هایش سرش را می گیرد. خم می شود روی لب تاب. سرش از حرف های خودش به دوران افتاده. صدای سمیر را می شنود توی گوشش بلند، انگار پردۀ گوش را فقط خراش نمی دهد، تمام سطح مغزش، روحش و قلبش را می خراشد. سمیر داد زده بود بلند. هیچ وقت بلند داد نمی زد: «به درک به درک ناراحتی، به درک که حسودی می کنی. برام مهم نیست  اینجا بشینی و تا صبح از حسودی بمیری…»

بعد رفته بود. در را محکم بسته بود و رفته بود.

ادامه دارد…

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده