داستان کوتاه/ عطر سیب‌های سرخ

مریم عرفانیان نوروز[۱] در رشته روزنامه نگاری تحصیل کرده و از سال ۱۳۷۸ نوشتن داستان های کوتاه را آغاز نموده است.
بیش از ۲۰ کتاب از این نویسنده به چاپ رسیده است از جمله: “گرم ترین شب زمستانی” و “چشم های شرجی” . آخرین کتاب وی “راهی برای رفتن” در دست چاپ می ­باشد.

0

زن دوباره نگاهی به سیب‌ های سرخ و یکدست میان جعبه انداخت. پول میوه فروش را که داد، گوشه‌ ی چادر سیاهش را به دندان گرفت تا از سرش نیفتد. جعبه‌ ی چوبی را به سختی از روی زمین بلند کرد و بر شانه گذاشت؛ حتی دلش نیامد به شاگرد میوه فروش بگوید که خانه‌ مان چند کوچه بالاتر از همین کوچه‌ ی باریک است. هیچ وقت برای انجام هیچ کاری از دیگران کمک نمی ‌خواست. چهره‌ ی فرسوده و استخوانی‌ اش حکایت سال‌ ها رنج و محنت را داشت؛ سال ‌های سختی و سوختن. سوختن در فراق و دوری فرزندی که اگر می ‌بود چه کارها که برای مادر نمی ‌کرد. سوختنی که پاداشش بی گمان بهشت بود.

 رحیمش که بود تمام کارهایش را انجام می ‌داد، از خرید نان گرفته تا کارهای دیگر… رحیمش که بود هیچ گاه نمی‌ گذاشت بار زندگی بر شانه ‌های مادر سنگینی کند؛ هوای همه کارها را داشت. صبح زود آفتاب سر نزده حیاط بزرگ و قدیمی را جارو می ‌زد، آب حوض کوچک میان حیاط را عوض می‌ کرد؛ برای مرغ و جوجه ها دانه می‌ ریخت و…

زن با این فکر در حالی که به سختی قدم برمی داشت زیر لب گفت: «قربان قد و بالایت مادرجان.»

آن وقت سلانه سلانه به راهش ادامه داد. گاهی می ‌ایستاد، سر بلند می‌ کرد و به انتهای کوچه چشم می‌ دوخت، در نظرش کوچه بی انتها و طولانی تر از همیشه آمد!

از وقتی رحیم رفته بود تمام کارها را خودش انجام می‌ داد؛ آن روز هم در خانه مجلسی زنانه گرفته بود. روضه‌ ی عصرانه‌ ای به بهانه سالگرد رفتن پسرش رحیم. کار هر ساله ‌اش در اواخر پاییز همین بود.

آفتاب پاییزی می ‌تابید و اما گویی کوچه ‌ی باریک سردتر و خلوت‌ تر از روزهای قبل بود؛ نه رهگذری می‌ آمد و نه رهگذری می ‌رفت. دست‌ هایش سست شدند و لرزیدند، طاقتش طاق شد. جعبه ‌ی چوبی را روی آسفالت کنده شده‌ ی کوچه گذاشت، دست بر کمرش گذاشت و قوسی به کمر داد؛ عرق سرد پیشانی ‌اش را با گوشه ‌ی روسری پاک کرد. خواست تا بار دیگر جعبه ‌ی چوبی را بر شانه بگذارد که قامت جوانی را در برابرش دید. جوان تندی جعبه را بر شانه گذاشت و بی آن که سر برگرداند گفت: «برایتان می ‌آورم مادرجان.»

لحظه ‌ای درجا خشکش زد. پاهایش سست شدند، نگاهش به دنبال جوان روی شانه‌ های مردانه‌ اش روان شد. با این که چهره ‌اش را نمی‌ دید، اما گویی از پشت سر شانه ‌هایش آشنا به نظرش آمد!؟ قامت چهارشانه ‌ی جوان با آن موهای لخت و سیاه عجیب به رحیم شباهت داشت! جوان جعبه را بر شانه گذاشته بود و در امتداد کوچه‌ ی باریک راه افتاد. یادش آمد که رفتار پسرش با همه‌ ی اهل محل خوب بود و همیشه به همسایه ‌ها کمک می ‌کرد. آن وقت‌ ها توی تعاونی محل روستا نفت و گاز می ‌دادند. او می ‌رفت و کنار در تعاونی می ‌نشست تا اگر پیرزن و پیرمردی نمی ‌توانست بارش را به خانه ببرد کمکش کند. یک بار کپسول گاز پیرزنی را تا دم خانه‌ شان برده بود. وقتی دیروقت به خانه بازگشت به او گفته بود: «رحیم! کجا بودی مادر؟»

 او جواب داده بود: «کپسول بی بی رباب را خانه ‌اش بردم.»

آن وقت با لبخندی ادامه داده بود: « اگه یه روزی من هم نبودم و شما پیرشدی یه نفر هم به کمک شما میاد مادر جان.»

با این فکر لحظه ‌ای اشک مجال رفتنش را گرفت و اما با دور شدن جوان یکباره به خود آمد. او دور شده بود؛ اما انگار دل زن نزدیک‌ تر از همیشه به رحیم بود؛ حتی نزدیک‌ تر از روزهایی که تنهای تنها بر سر مزارش می‌ رفت. پسر در حالی که جعبه سیب‌ های سرخ را بر شانه داشت همچنان پیش می ‌رفت و عطر سیب را با خود می ‌برد. زن خیسی گوشه ‌ی چشمش را با روسری ‌اش گرفت و دنبالش روان شد.

حال عجیبی پیدا کرده بود، خواست دست بلند کند و بگوید: «رحیم! مادر! مگر شهید نشده بودی؟» اما انگار زبانش بند آمده بود که حرفی نمی‌ توانست بر زبان بیاورد. دوست داشت بگوید که چه لحظه‌ های سختی را سپری کرده است. دوست داشت بگوید که چقدر دلتنگش شده است و باز هم بگوید مگر قرار نبود سری به مادر پیرت بزنی؟ پس چرا آنقدر دیر به سراغم آمدی؟ دیرتر از آنچه فکرش را می‌ کردم. زن با خود فکر کرد که حالا همه چیز خوب است این حال رویا نیست و رحیم با اوست. زیر لب گفت: «کاش این کوچه تمامی نداشت…» نمی ‌خواست این حال خوش را از دست بدهد. حرف ‌هایش را دوباره در ذهن مرور کرد تا بر زبان بیاورد: « پسرم، شکرِ خدا حالِ همه ‌ی اقوام خوب است؛ دایی مجید دیگر از درد پا نمی ‌نالد… دکتر گفت بعد از رفتن تو غصه‌ ات را خورده بود و این ‌طور زمین گیر شد؛ حالا بهتر شده و صبح‌ ها می ‌رود سر کار. حتماً می ‌دانی که عمو علی و همسرش هم چند روز پیش رفتند مکه. بچه ‌هایشان حالا خیلی بزرگ شده‌ اند و همه ‌شان ازدواج کردند. مسعود را که کوچک‌ تر بود یادت هست؟ او که هیچ‌ وقت از بازی گل کوچیک با توپ چند لایه پلاستیکی خسته نمی‌ شد، حالا مربی تیم شده و… راستی علی نوه ‌ی بی بی رباب همسایه ‌ی دیوار به دیوارمان گاهی احوالم را می‌ پرسد. دختر خواهرت هم برای خودش خانمی شده و این روزها می‌ رود دانشگاه. راستی، درخت گردوی حیاطِ خانه‌ مان هم گردو می‌ دهد، همان درخت گردویی که با دست خودت کاشتی.»

هر دو به در خانه ‌ی پیرزن رسیده بودند که جوان ایستاد؛ پیرزن هم ایستاد. نفهمید با چه سرعتی کوچه را پشت سر گذاشتند و به در خانه‌ رسیدند. حالا دیگر شکش به یقین رسیده بود که او رحیم است. رحیم آدرس خانه ‌ی پدری‌ اش را خوب به خاطر داشت. همان خانه ‌ی قدیمی با در آهنی بزرگ سبز رنگ و …

جوان بی آن که سر برگرداند جعبه ‌ی سیب‌ های سرخ را روی اولین پله سنگی، کنار در سبز رنگ گذاشت. پسرش در تمام طول کوچه با او همراه بود و حالا وقت رفتن بود… پیرزن سراسیمه سرخم کرد تا کلید آویخته به گردنش را بیرون بیاورد و در را باز کند؛ ولی  سر که بالا آورد با تعجب جای او را خالی دید!؟

 با خودش فکر کرد: «راستی؛ نتوانستم یک بار دیگر چشم‌ هایت را ببینم …» و از این فکر لبخند کمرنگی گوشه لبان باریک و چروکیده ‌اش نشست. دیگر نگران نبود، می ‌دانست پسرش همیشه و در همه حال با اوست. زیر لب گفت: «تو آسمانی‌ ترین تکه‌ ی وجودم هستی رحیمم…»

حالا پیرزن مانده بود و کوچه ‌ای بی انتها که عطر سیب ‌های سرخ  فضایش را آکنده ساخته بود.

 بر اساس خاطره‌ای از مادر شهید عبدالرحیم رضوی طهماسب

 

[۱]  مریم عرفانیان نوروز در  تیرماه سال ۱۳۵۹ در شهر مقدس مشهد به دنیا آمد. در رشته روزنامه نگاری تحصیل کرد. از سال ۱۳۷۸ با نوشتن داستان های کوتاه درباره­ ی شفا یافتگان حرم رضوی برای مجله بین المللی زائر کار خود را آغاز نمود.

اولین کتاب او به نام “پاییز آن سال­ ها” مجموعه داستان کوتاه با موضوع دفاع مقدس می­ باشد.

بیش از ۲۰ کتاب از این نویسنده به چاپ رسیده است از جمله:  “گرم ترین شب زمستانی” و “چشم های شرجی” . آخرین کتاب وی “راهی برای رفتن”  در دست چاپ می ­باشد.

عرفانیان در زمینه ­ی فیلمنامه نویسی هم فعال است.

کسب رتبه برتر نخستین جشنواره شهر بهشت در سال ۸۴ و کسب مقام برتر استانی در مسابقه داستانی بسیج هنرمندان در سال ۹۰ و ۹۱ و کسب مقام استانی در مسابقه عفاف و حجاب از جمله موفقیت­ های وی است.

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده