پنج شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۶

داستان کوتاه/ تاوان یک آه

مهناز یعقوبی آبکناری[۱] که در رشته ی زبان و ادبیات فارسی تحصیل کرده است، از هنرمندان جوان عرصه داستان نویسی است. داستان کوتاه “پای مصنوعی” او برگزیده مسابقات بسیج دانشجویی است.

مهناز یعقوبی آبکناری[۱]/

– صبر کن، صبر کن نرو، خواهش می کنم به حرفام گوش بده!

– یه عمره به حرفات گوش کردم. از قول های دروغیت خسته شدم.

در اتاق را بست، به سمتش آمد و مانع جمع کردن وسایلش شد و ملتمسانه گفت: ولی تو نمی تونی، یعنی نباید این کار رو بکنی.

– من فقط دارم جونم رو نجات می دم، البته اگه جونی مونده باشه.

– فقط چند دقیقه به حرفام گوش بده، به خاطر خدا هم که شده.

زن در حالی که با خشم لباس هایش را مچاله می کرد و داخل چمدان پرت می نمود گفت: خدا! کدوم خدا؟ همون خدای ظالمی که بیچاره ام کرده؟

مرد با شنیدن این حرف رنگش پرید، بدنش یخ کرد و با دستپاچگی گفت: کفر نگو. هیچ می فهمی چی داری می گی؟

– خُبه، خُبه. جا نماز آب نکش. دیگه جونم به لبم رسیده.

صدایش را پایین تر آورد و گفت : می گی چی کار کنم؟ بکشمش؟

– چرند نگو. خودت می دونی باید چی کار کنی.

– ولی آخه. آخه …

– چیه؟ لابد از عاقبتش می ترسی؟ از روز قیامت؟ هه …

– خب معلومه. تو نمی ترسی؟

– نه من فقط به فکر این دنیام. دنیایی که توش زندگی می کنم. به دنیایی که نمی دونم چیه و کجاست، وجود داره یا نداره کاری ندارم.

– این حرف ها رو نزن، پس ایمانت کجا رفته؟ تو که اینقدر بی ایمان نبودی.

زن دستی به موهای ژولیده اش کشید، روسری اش را محکم کرد و گفت: بسه دیگه، گوشم از این حرفا پره. من که کلفت نیستم، خودت انتخاب کن، یا دنیا یا آخرت.

– منظورت چیه؟

– منظورم رو خوب می فهمی … اگه آخرت رو می خوای ما رو به خیر و شما رو به سلامت، اگه منو می خوای کاری که گفتم انجام بده. منم به آخرت و اینجور چیزا کار ندارم. خُب انتخاب کن.

– پس دینم، اعتقادم چی می شه؟

– اَه، گور بابای تو و اعتقادت. من رفتم آقای پاک و منزه.

زن این را می گوید و چمدانش را بر می دارد و از اتاق خارج می شود. مرد هم در حالی که به شدت مضطرب استt به دنبالش می رود. فریاد می زند: نه. نرو. نرو صبر کن …

سپس زیر لب با خود می گوید: ای خدا، تو می گی چی کار کنم؟! … خدایا منو ببخش آخه دوستش دارم بدون اون نمی شه. به خودت قسم، نمی شه!

دوباره با صدای بلند می گوید: صبر کن. صبر کن ببین چی می گم. باشه هر چی تو بگی، قبول!

زن همان طور که در جا کفشی به دنبال کفشش می گردد با تمسخر می گوید: نمی ترسی بری جهنم؟

– بدون تو بهشت هم برام جهنمه!

– پس زود باش. کاری که گفتم رو انجام بده.

نگاهی به اتاق می اندازد و آهسته می گوید: باشه، حالا تو بیا تو، فردا صبح می برمش.

– نه امکان نداره. این خونه یا جای منه یا جای اون مادر علیلت، همین الآن ببرش.

– خیلی خُب. یواش تر. می شنوه.

– می شنوه که می شنوه. فدای سرم که می شنوه.

– تو چرا این جوری می کنی آخه؟

– یه نگاه به سر و وضعم بندازی چراشو می فهمی. هیچ می دونی چند وقته آرایشگاه نرفتم؟ وقت نمی کنم به خودم و زندگیم برسم. دیگه بُریدم.

روی چمدان می نشیند. دستانش را جلوی صورتش می گیرد و هق هق گریه اش در راهرو می پیچد.

ـ گریه نکن عزیز دلم. من که کمکت می کنم. از این به بعد هم زودتر میام خونه. کمتر سر کار می مونم، خوبه؟ اصلاً پرستار می گیرم تا کمکت کنه.

ـ فقط مگه موضوع اینه؟ من نمی رسم خونه رو مرتب کنم. ببین همه جا پر از گرد و خاکه، تا میام یه کاری بکنم خانم جاشو خیس می کنه. هزار بار بهش می گم زبونت لاله، پات چلاقه، دست که داری این زنگ و بزن بیام، ولی کو گوش شنوا؟ تا پوشکشم می کنم گریه می کنه بعد با دست همه رو خرد خرد می کنه. دردسر جارو کشیدن هم اضافه می شه. همه اش دارم می شورم و می سابم. دیروز همسایه بغلی می گفت:” شما باید بیشتر پول آب بدین مصرفتون زیاده. پشت بومم که شده اختصاصی برای شما! شبا هر وقت می ریم یا ملحفه پهنه یا لباس.”

   مرد جلوی پاهایش می نشیند. چشم در چشمش می دوزد و می گوید: جز من که کسی رو نداره. گناه داره به خدا. قول می دم از این به بعد خودم بیشتر بهش برسم. یه کم تحمل کن.

زن از جا بر می خیزد و با فریاد می گوید: منم جز تو کسی رو ندارم. می فهمی؟ از ترس تا سر کوچه نمی تونم برم مهمونی. تفریح پیشکشم. اینقدر خونه ام بوی گند گرفته، خجالت می کشم به کسی تعارف کنم بیاد اینجا مهمونی. هر کی سرشو بکنه توی این خونه، حالش بهم می خوره. از اول ازدواجم یه سر خر انداختی روی دوشم. هیچی از جوونی و زندگیم نفهمیدم. مسافرت و گردش تو سرم بخوره. من از تو هم هیچی نفهمیدم. شبا که میای همه اش در حال تر و خشک کردنشی. خیلی وقت ها هم وَرِ دل مامان جونت خوابت می بره. بگو ببینم زندگی ما چه معنی ای می ده؟

   مرد سر به زیر می افکند و با نارضایتی می گوید: باشه. باشه تو بیا تو تا من برم ماشین رو روشن کنم و ببرمش، هر چی تو بگی.

– نخیر منم باهات میام تا مطمئن بشم دیگه تو این خونه بر نمی گرده.

– ای بابا این حرفا چیه می زنی؟ اون که نمی تونه راه بره، چه جوری می خواد از آسایشگاه فرار کنه !؟

– نه اون نیست که فرار می کنه. این تویی که دوباره ایمانت فوران می کنه و حس احترام به والدینت گل می کنه.

– از دست تو زن! باشه. ولی من می ترسم.

– باز بگو می ترسم. از چی می ترسی؟ توی این دو سال دیگه جونی برام نمونده. از زندگی و جوونی هیچ چی نفهمیدم. این قدر ثواب کردم که …

– که چی؟ با این کار همه ثوابت رو از بین می بری.

– به درک. برم جهنم بهتر از این زندگیه نکبتیه.

– ولی من از یه چیز دیگه می ترسم!

– وااای، از چی می ترسی بزدل!؟

– از آهِ مادرم. اگه آهش ما رو بگیره …

– واقعاً برات متأسفم. مرد هم اینقدر ترسو! اون آهش کجا بود که تو رو بگیره؟

مرد سرش را به زیر می افکند و با بغض می گوید : حالا نمی شه …

صورت زن سرخ می شود و چشمانش دو دو می زند. در را گشوده و به سرعت پله ها را طی می کند و داخل کوچه می شود و در همین حین می گوید: باز داری بهونه تراشی می کنی؟ پس بهتره که من برم. این زندگی دیگه فایده نداره.

مرد دوباره به دنبالش می دود. دستش را می گیرد و با التماس می گوید: نه. نه. می برمش. صبر کن برم بیارمش.

و به سرعت به ساختمان برگشته و مادرش را در آغوش گرفته و روی صندلی عقب می خواباند، پیرزن گونه هایش خیس می شود. زن نگاهی به او می اندازد و می گوید: اون جوری نگاه نکن یادت که نرفته مادرت گوشه ی آسایشگاه مُرد؟ تو دختر بودی طاقت نیاوردی مادرت که سر پا بود رو نگه داری حالا از من که دختر مردمم چه انتظاری داری؟ تو رو با این تن علیلت نگه دارم؟ همین دو سالی هم که نگهت داشتم، برو خدا رو شکر کن.

پیرزن آهی کشیده و به فکر فرو می رود.

[۱]  مهناز یعقوبی آبکناری در زمستان ۱۳۶۳ در تهران به دنیا آمد. در رشته ی زبان و ادبیات فارسی تحصیل کرده است. از سال های نوجوانی داستان نویسی را شروع کرد. در سال ۱۳۸۰ با موضوع گفتگوی تمدن ها به نام “سرزمین من، سرزمین تو” داستانی نوشت که در سطح مدرسه و منطقه، مقام اول را کسب کرد.
در سال ۱۳۸۱ هم با داستان ” تنها علی”  موفق به کسب مقام برتر شد. در سال ۱۳۸۳ داستان کوتاه “پای مصنوعی” او در مسابقات بسیج دانشجویی مقام اول را به دست آورد.
یعقوبی عضو باشگاه هنرمندان جوان حوزه ی هنریست و از اساتید حوزه هنری هم بهره برده است.

/انتهای متن/

2 Comments

  1. نازنین گفت:

    منم از خوندنش لذت بردم.

  2. ناشناس گفت:

    به نظرم داستان روان و خوب نوشته شده و پیام خوبی داره گرچه پیام تکراریه ولی به دل میشینه و تاکید این پیام بارها بارها واجبه تا همه به خودمون بیاییم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد