داستان/ کلینیک بصیر

بابا چانه اش حسابی گرم شده بود. لبخند می زد و نگاه ملاطفت آمیزی به منشی جوان می انداخت. نگاهی که هرگز ندیده بودم به مادرم بکند. نفهمیدم بابا چی گفت که هر دو زدند زیرخنده. نه سن و سالشان بهم می خورد نه جنسشان. چه چیزی آن دو را کنار هم نگه داشته بود؟! طوریکه منشی جوان جواب ارباب رجوعش را یک خط درمیان می داد.
حالم بد شد. خنگ نبودم، اما باید وانمود می کردم چیزی نمی بینم و حواسم به اطرافم نیست.

6

زنگ موبایلم به صدا درآمد. نام “مامان ” را روی صفحه خواندم.

– بابات و بهنام و خانومش با قطار ساعت شش صبح اومدن. الآن می رسن…

در حالیکه مشغول آماده شدن بودم گفتم: باشه مامان.

– بهنام و خانومش می خوان برن شوش. خرید دارن. بابات هم نوبت دکتر داره…

– چشم… چشم مامان. حتماً… راه افتادم. دارم کفش می پوشم.

– چشمش باید عمل بشه. خیر ببینی. حواست بهش باشه.

اسم بابا که می آمد همه ی اعضای خانواده مان باید دست به سینه حاضر می شدیم. در کنار بابا اگر دست از پا خطا نمی کردی  باز هم بهانه ای برای سرو صدا کردن و اوقات تلخی داشت.

به ایستگاه راه آهن که رسیدم هرسه شان را از دور دیدم. کلاه شاپو نشان بابای من بود. از بین هزار نفر جمعیت به راحتی می فهمیدم خودش است. بابا به لباس و سرو وضعش خوب می رسید. به خورد و خوراکش هم همین طور. جلوتر رفتم تا ببوسمش. نصفه نیمه احوالپرسی کرد و سریع آدرس را از جیبش درآورد و داد دستم.

« میدان انقلاب… کلینیک بصیر.»

– خراب بشه این تهران! آدم نمی تونه نفس بکشه.

گوش همه ی ما با اعتراضاتش آشنا بود. حتی خانم بهنام که تازه عروس خانواده ی ما شده بود. زن برادرم و بهنام از ما جدا شدند تا به خریدشان برسند. من و بابا هم راه افتادیم. زندگی با بابا چیزی نبود که هر کدام از ما بیشتر از بیست و چهار ساعت تحملش کنیم. هرچه تلاش می کردیم او را با خود مهربان کنیم تیرمان به سنگ می خورد. او کار خودش را می کرد. هر چیزی به مذاقش سازگار نبود، اوقات همه مان را تلخ می کرد.

کاغذ تا شده را باز کردم. آدرس را دوباره خواندم. سر ساعت نه باید در کلینیک حاضر می شدیم. سوار تاکسی شدیم. آدرس را به راننده تاکسی گفتم. موقع پیاده شدن، بابا مثل همیشه نیمی از کرایه را کم داد و با راننده شروع به بحث و جدل کرد. هیچ خاطره ی خوشی از مسافرت با او نداشتم. خودخواهیش را با هیچ منطقی نمی شد استدلال کرد. همیشه همه چیز را حق خودش می دانست و در نظر او ابر و باد ومه و خورشید باید فرمانبردارش می شدند و در نهایت کار او ناسپاسی بود.

وارد کلینیک شدیم. سمت چپ ورودی منشی جوانی که فرم مخصوص به تن داشت نشسته بود. بابا هنوز زیر لب غرولند می کرد و شاکی بود. از منشی جوان شماره ی اتاق پزشک را پرسیدم. بابا نیم نگاهی به منشی انداخت و تشکر کرد. کم پیش می آمد او را مبادی آداب ببینم.

به سمت اتاق پزشک رفتیم. دفترچه ی بیمه را به منشی مخصوص دادم. نگاهی به دفترچه انداخت و گفت: دکتر امروز دیر میان! درمانگاهه…

نگذاشتم جمله اش را تمام کند. گفتم: ببخشید ساعت چند تشریف میارن؟

– یک ساعت دیگه.

دلم قرص شد. برای یک ساعت می شد بابا را سرگرم نگه داشت. بابا پرسید: چی شده؟

گویی خطا از جانب من بوده باشد؛ با ترس گفتم: هیچی. دکتر یک ساعت دیگه میان.

با اخم نگاهم کرد و گفت: زبون نداشتی بگی مریض از راه دور اومده؟ پای نشستن ندارم. کمرمم درد می کنه…

– تا چایی و بیسکویت بخوریم و استراحتی بکنیم دکتر میاد.

لحن کلامم ملایم بود. می دانستم اگرصبوری نکنم زود بی تاب می شود. سال گذشته که با بهنام برای عمل چشمش به تهران آمده بود، از نیمه ی راه برگشت. یک بارهم خودش تنها آمده بود و با منشی دکتر بحثش شده بود و ویزیت نشده برگشت. این بار سوم بود. مامان از من خواسته بود هر طور شده نگهش دارم و کارهای درمانش را انجام بدهم.

موبایلم زنگ خورد. می دانستم مامان پشت خط است. جوابش را دادم و گفتم منتظر دکتر هستیم. دیالوگ همیشگی اش را گفت و سفارش کرد که مواظب افت قند بابا باشم. بعد هم عذرخواهی کرد و گفت: ببخش دخترم… بازم تو قلق بابات رو بهتر می دونی. بقیه خواهر و برادرات یه دقیقه  تحملش نمی کنن.

در مورد گذشت بی اندازه ی مادرم بارها فکر کرده بودم وهیچ وقت به نتیجه نرسیده بودم. هر بار از او سـؤال می کردم بی اینکه نگاهم کند سرش را پایین می انداخت و می گفت: دوست نداشتم سرنوشت بچه هام عوض بشه… با بخت که نمیشه جنگید.

بابا بچه ی بد قلقی بود که تک تک ما را خوب می شناخت. می دانست همه ی ما به خاطر مامان تحملش می کنیم و تسلیم می شویم. استکان چای را برداشت. زیرلب گفت: مرده شور این لیوانهای یکبارمصرف رو ببرن.

پرسید: قندت کو؟

پرسیدم: مگه دیابت نداری؟ بیسکویت و خرما خریدم.

رو ترش کرد. بی اینکه نگاهم کند گفت: هنوز نمی دونی من چایی رو با قند دوست دارم؟

لحنم را ملایم کردم: پدرِ من دکتر گفته قند برای شما سمه…

نگذاشت جمله ام تمام بشود. گفت: دکترا واسه خودشون گفتن. قند نباشه چایی بهم نمی چسبه.

سعی کردم لبخند بزنم. نگاهی به اطرافم انداختم. بیمارانی به سن او بودند. یکیشان یک طرف چشمش بسته بود. پیرمرد کمی چاق بود و کچل. از ظاهر آشفته اش پیدا بود که از درد بیماری اش رنج می برد، اما بی قراری نمی کرد. همراهش دستش را چسبید و هر دو داخل اتاق پزشک شدند.

بابا کمی از درد کمر و زانو گله کرد و از قصه ی تکراری زرنگیهای جوانیش گفت. همه اش را حفظ بودم، اما به گوش نشستم و وانمود کردم بار اول است که قصه اش را می شنوم. موبایلم زنگ خورد. مامان بود. می خواست از احوال بابا خاطر جمع شود. یادم آمد دو سال پیش مامان صفرایش را که عمل کرد؛ قرعه به نام من افتاد که همراهش بمانم. خسته از همراهیش نشده بودم. خسته از پاسخ دادن به تلفن های اقوام دور و نزدیک شده بودم. اینقدر که مهربان بود، همه دوستش داشتند، برعکس بابا.

بهنام و خانومش که ازما جدا شدند دیگر تماس نگرفتند. دو خواهر و برادر دیگرم هم همینطور. صحبتم که با مامان تمام شد بابا را ندیدم. کلینیک کمی شلوغ شد. نگران بابا شدم. جای خودم را به پیرزنی دادم که در شلوغی دنبال جایی برای نشستن بود. میان شلوغی بیماران چرخی زدم. از بابا خبری نبود.

کلاه بابا نشانی بود که توانستم پیدایش کنم. با تعجب دیدم بابا با منشی جوانی که دست چپ در ورودی نشسته بود؛ مشغول صحبت است. با فاصله ایستادم و نگاهی به چهره اش کردم. حالش خوب بود و می خندید. نزدیک رفتم. منشی جوان لبخندی زد و سرتکان داد. بابا ایستاده بود. با دیدن من کمی دستپاچه شد.

– برو بشین! هر وقت دکتر اومد میام. من اینجا همشهری پیدا کردم…

 ازحالت نگاهش حس کردم مزاحمم. برگشتم سرجایم. جایی که در تیر رأس دید او نبودم. فرصت را غنیمت شمردم و تماسی با دخترم گرفتم. سفارش کردم غذایی برای ناهار آماده کند و مواظب  برادرش هم باشد. حال خوبی نداشتم. بدنم مورمور می شد و حس تهی شدن داشتم. بی اختیار انگشتانم وارد بازی شدند.

نیم ساعتی مشغول بودم. از بازی موبایل خارج شدم و سراغ منشی دکتر رفتم. تا مرا دید فهمید برای چه ایستاده ام و گفت: دکتر تماس گرفتن، گفتن یک ربع دیگه می رسن.

کلینیک خلوت شد. چرخی زدم و دیدم بابا هنوز با منشی جوان مشغول صحبت است. صندلی ها یکی درمیان خالی بودند. جایی نشستم که هیچ کدامشان من را نمی دیدند. فاصله داشتم و نمی شنیدم آن دو چه می گویند. از حرکات سر و برق چشم و لبخند هر دوتا حدودی می شد فهمید که هر دو یکدیگر را تأیید می کنند.

بابا چانه اش حسابی گرم شده بود. لبخند می زد و نگاه ملاطفت آمیزی به منشی جوان می انداخت. نگاهی که هرگز ندیده بودم به مادرم بکند. نفهمیدم بابا چی گفت که هر دو زدند زیرخنده. نه سن و سالشان بهم می خورد نه جنسشان. چه چیزی آن دو را کنار هم نگه داشته بود؟! طوریکه منشی جوان جواب ارباب رجوعش را یک خط درمیان می داد.

حالم بد شد. خنگ نبودم، اما باید وانمود می کردم چیزی نمی بینم و حواسم به اطرافم نیست. نمی توانستم بفهمم بابا در این سن و سال دنبال چه بود. چرا بی تفاوت شده بودم؟ چه مرگم بود؟ درد پا وپیری دیگر به بابا حکومت نمی کرد! عشق پیری از کجا در این مکان و این ساعت عین یک موجود مزاحم سردرآورده بود؟

چند ثانیه چشمم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. چهره ی زیبای مادرم در نظرم آمد. صبور، نجیب، مهربان. بی طاقت شدم. از جا بلند شدم و نزدیکشان ایستادم. خنده از لب بابا محو شد.

– هنوز دکتر نیومده؟ برو سؤال کن.

در دل گفتم: انگار بابا یادش رفته من چهل سالمه.

جدی و محکم گفتم: الآن پرسیدم. هنوز نیومده.

دختر جوان خودش را جمع و جور کرد و وانمود کرد پاسخگوی ارباب رجوع است. فهمیدن اینکه بابا دوست نداشت آنجا حضور داشته باشم اصلاً سخت نبود. بغضم گرفت و سنگینی هوای آلوده ی کلینیک روی سینه ام آوار شد. بابا نگاهش را ازمن دزدید و چیزی نگفت. سر جایم برگشتم و دوباره منتظر نشستم.

به خودم نگاه کردم. هیچ فرقی با مادرم نداشتم. بابا یک ساعتی بود که سرپا ایستاده بود و با منشی جوان گپ می زد. سعی کردم دیگر نگاهشان نکنم. سراغ منشی هم نرفتنم. نمی دانم چرا ترجیح دادم بنشینم تا بابا خودش خسته شود و بیاید؟! بابا حاکمی بود که فرمانبرداران خوب و سربراهی را تربیت کرده بود. نمی توانستم چموش باشم.   

بالاخره دکتر آمد. بابا شروع به سر و صدا کرد.

– منِ پیرمرد با درد زانو از صب منتظر شما نشستم…

دکتر بعد از معاینه ی چشم بابا از من خواست تا بیست بشمارم.

رسیدم به بیست. دکتر از بابا خواست سرو چانه اش را از روی دستگاه بردارد. رو به من گفت: چشم پدرتون مشکل خاصی نداشت. فقط یه لایه نازک مثل غبار دیدش رو ضعیف کرده بود. من اون غبار رو با دستگاه لیزر برداشتم.

سر تکان دادم و تشکر کردم. دکتر قطره و دارو نوشت و سفارش کرد داروهایش را سرساعت مصرف کند. از دکتر تشکر کردم و به راه افتادیم. جلوی در خروجی کلینیک رسیدیم. منشی جوان به بابا لبخند زد. بابا حواسش به ترشرویی من بود. سرتکان داد و از منشی تشکرکرد. بعد از من خواست زود برسانمش ترمینال. اصرار کردم منزل ما بیاید ناهار پیش من و بچه هایم بماند. قبول نکرد.

گرما بیداد می کرد. آفتاب مرداد ماه تند می تابید. تاکسی دربستی گرفتم. از کلینیک تا ترمینال چند بار گفت: چشمم می سوزه. گرما و شلوغی کلافه ام کرده.

نخواستم بشنوم. وانمود کردم اصلاً برایم مهم نیست. دریغ از جمله ی کوتاهی که برای همدردی به ذهنم برسد. کم پیش می آمد سنگدل و بی تفاوت بشوم. او هم بی اینکه نگاهم کند گفت: با اتوبوس نمیرم. تاکسی خطی کرایه می کنم.

باز هم چیزی نگفتم. بابا راحت طلب بود و در هیچ شرایطی به خودش سختی نمی داد.

به ترمینال رسیدیم. تاکسی های زرد و سبز مشغول مسافر زدن بودند. یکیشان داد می زد که یک مسافر می خواهد برای حرکت. دختر جوانی عقب تاکسی نشسته بود و با موبایلش مشغول صحبت بود. بابا کنارش نشست. لب بابا به خنده باز شد. دوباره حالم بد شد. درحالیکه بغض گلویم را می فشرد و عرق از سرو صورتم می ریخت دست تکان دادم و گفتم: رسیدی زنگ بزن!

حالا او بود که صدای مرا نمی شنید. اصلاً متوجه حرف من نشد. کل حواسش به دختر جوان بود. دستم روی هوا ماند بی اینکه پاسخی گرفته باشم. چهره ی خندان بابا که سمت دختر جوان بود، از جلوی چشمانم رد شد. اشکم جاری شد.

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده