داستان/ نگو بن بست۳

نسترن به دنبال اختلاف با مسعود روانه خانه خاله اش شده و به شیراز آمده در حالی که به کسی از افراد خانواده اش هم خیری نداده است. حالا نرگس دختر خاله اش که بعد از سالها قهر و دوری خانواده ها همدیگر را دیده اند برای درست کردن اوضاع یک نقشه دارد.

0

نرگس همین طور که میز صبحانه را جمع می کرد، گفت:

بنظرم الان که تو خسته ای بهتره بری یه کم استراحت کنی بعد من نقشه ام را بگم.

  • نه بابا، اینقدر فکرم مشغوله که استراحت و خواب شده جن و من بسم الله. بیشتر برام مهمه که نقشه ات رو بدونم. در واقع می خوام خیالم راحت بشه که کاری نمیشه کرد. فکر نکنم بشه.
  • ای بابا، خب تو اینو میگی، نمیشه دیگه.
  • باشه نمیگم نمیشه. حالا تو بگو واقعا چیزی بنظرت می رسه که فایده داشته باشه برای این هچلی که من توش افتادم.
  • بله. میگم. اما قبلش نمی خوای یه خبر به یکی تو تهران بدی. اقلا به خاله چیزی بگی .
  • نه لازم نیست . الان یه شب که نبودم مامان اینا که نمی دونن خونه نبودم، مسعود هم فکر می کنه خونه مامانم اینا هستم. پس کسی هنوز نگران نشده.
  • بالاخره که می فهمند.
  • خب بذار فعلا در باره نقشه تو حرف بزنیم . من ترجیح می دم فعلا کسی ندونه کجا هستم. از سر کارم هم یه مرخصی تا آخر هفته گرفتم فعلا.
  • خیلی خب، اما نقشه من. فکر می کنم با این کار که من فکر کردم یه تیر و چند نشون بزنیم.
  • چند تا نشون؟!
  • آره دیگه. ببین من فکر کردم ما باید یه جوری که از نظر مسعود خیلی هم غیرعادی نیاد بگیم که تو برای یه کاری و نه مثلا برای قهر مجبور شدی بیایی شیراز پیش ما.
  • خب؟
  • بعد به یه بهانه ای بگیم خاله و بابات و آقا مسعود پاشن بیان اینجا.
  • پاشن بیان اینجا؟ ؟ به چه بهانه ای؟ اصلا برای چی بیان، که چی بشه آخه؟
  • ببین من فکر می کنم اینطوری چند تا کار مهم کردیم. یکی این که این دوتا خواهر طفلکی رو که چند ساله هم رو ندیدن به هم رسوندیم. دوم این که مسعود رو به یک سفر ناخواسته و اجباری واداشتیم که چند روزی هم دور از خانواده پدری باشه و به بعضی مشکلات بهتر نگاه کنه. بعد هم یه جوری مساله شما رو با هم به کمک یه مشاور خوب و عالی رفع و رجوع می کنیم. من یه استاد دارم که مدل کارش و نوع مشاوره هاش تقریبا بی برو برگرد جواب داده. قبل از اومدن مسعود هم برات ترتیب یه صحبت اولیه رو می دم تا مشکل رو براش درست و حسابی جا بندازی.
  • اووووه، فکر کردم حالا چه نقشه ای کشیده! بابا این مسعود اهل مشاوره و این حرفها نیست. وگرنه تو تهران مگه مشاور کمه. من خودم پیش مشاور هم رفتم ولی اون گفت باید شوهرت هم بیاد .
  • خب؟
  • خب تا بهش گفتم، گفت مگه من مشکلی دارم که بیام پیش مشاور؟!
  • خب می گفتی که من مشکل دارم یعنی تو.
  • همین رو گفتم. ولی گفت خب تو مشکل داری خودت برو.
  • باید می گفتی مشاور گفته برای حل مشکلت شوهرت هم باید بیاد.
  • گفتم ولی قبول نکرد. گفت من اصلا این مشاورها رو قبول ندارم. خودشون مشکل دارن یکی بیاد مشکل خودشونو حل کنه.
  • ولی مدل کار استاد ما جوری نیست که اون اصلا بفهمه که با یه مشاور سروکار داره.
  • یعنی چه جوریه؟
  • استاد ما بخاطر این که می دونه تو خیلی موارد مخصوصا اختلاف های خانوادگی مردها از مشاور فرارین و اصلا قبول شون ندارن، برای دادن مشاوره بصورت غیرمستقیم با عنوان دیگه

ای وارد میشه.

  • مثلا چه عنوانی؟ خب طرف می فهمه که بالاخره اون یه مشاوره.
  • نه دیگه. مثلا برای کسانی که مشکلات جسمی دارن مثل یک دستیار پزشک وارد میشه یا برای کسانی که مشکل حقوقی دارن مثل دستیار وکیل و … یعنی اینا یه تیمن که با هم کار می کنن و معمولا کارشون موفقیت آمیزه.
  • چه می دونم. ولی تو چطوری میخوای مامان و بابای من و مسعود را تا شیراز بیاری؟
  • تو این قسمت باید یه همدست مثل مامان داشته باشیم.
  • یعنی چی ؟
  • یعنی به مامان باید بگیم یه زنگ بزنه به خاله. داستان اومدن تو رو بگه و بگه که باید بلند شن بیان اینجا. مثلا به بهانه اینکه من میخوام یه جشن فارغ التحصیلی بگیرم و دلم خواسته اونا هم باشن. تو رو هم دعوت کردم و تو زودتر خودت رو رسوندی.
  • ای بابا، مگه اینجوری مامان من مخصوصا بابام قبول می کنن بیان شیراز؟
  • بله مامان من باید به خاله اصرار کنه. من هم با بابام صحبت کنم و ازش بخوام یه جوری یا با خود بابات صحبت کنه و یا لااقل با مامانت که راضی شون کنه بیان.
  • حالا اونا رو راضی کردی مسعود رو چطوری می خوای بکشونی اینجا؟
  • وقتی اونا راضی شدن، تماس با آقا مسعود شما و راضی کردنش هم با من.
  • با تو؟ مگه می تونی؟ اصلا شما دو تا که همدیگه رو نمی شناسین.
  • خب آشنا می شیم . وقتی من زنگ بزنم و بگم که دخترخاله نسترنم که اونو کشوندم به شیراز بخاطر یه جشن خانوادگی و ازش بخوام بیاد اینجا و اصلا هم بروش نیارم که می دونم دعواتون شده و … می آد. فکر کنم بیاد.
  • گمون نکنم. اون الان از دست من عصبانیه همون طور که من عصبانیم. نمی آد.
  • حالا صبر کن شما ما قدم به قدم بریم جلو. من خیلی خوش بینم به این نقشه.
  • خب البته خود گویی و خود خندی…
  • میشه تو هم از فاز نمیشه و نمیاد بیای بیرون، بذاری ما کارمون رو بکنیم.
  • چشمم آب نمی خوره. ولی راستش چون خودم هم هیچ چی به مغزم خطور نمی کنه، بدم نمیاد ریش و قیچی رو بدم به دست دخترخاله فارغ التحصیل مشاورم. راستی به مسعود می خوای بگی رشته ات رو؟
  • نه میشه نگفت . مهم نیست که من تو چه رشته ای فارغ التحصیل شدم برای گرفتن این جشن . اگر هم پرسید لازم نیست اسم مشاوره را بیارم، می گم رشته روان شناسی، مشاوره یه شاخه اشه دیگه .
  • چی بگم؟
  • هیچ نگو دیگه. الان فقط مونده مامان اومد بهش بگم با خاله یه تماسی بگیره.
  • یعنی خاله من قبول می کنه این کار رو بکنه.
  • قبول می کنه. ولی تا مامان بیاد من یه وقت از استادم می گیرم برای خودت.

نرگس این را گفت و از روی صندلی بلند شد و به سمت گوشی اش رفت. بعد هم شماره را گرفت.

  • سلام خانم دکتر صبح تون بخیر. ببخشید اول صبحی مزاحم شدم. کار واجبی پیش اومد خواستم ازتون یه وقت بگیرم خدمت تون برسم.
  • بله هر وقت که برای شما راحت بود و فرصت داشتید. البته برای من هر چه این وقت زودتر باشه بهتره.
  • امروز ؟ امروز که اگه بشه عالیه. چه ساعتی ؟
  • این که وقت استراحت شماست. نمی خوام اینطوری مزاحم تون بشم.
  • بله می دونم کلینیک خیلی وقتاش پره. شما خیلی لطف دارین. باشه حتما ساعت ۲ میام.
  • موضوع کلا به دختر خاله ام مربوطه که همراه من میاد. تفصیلش رو خدمت تون حضوری عرض می کنیم ولی مختصرش اینه که ایشون هشت ماهه ازدواج کرده و الان فکر می کنه دیگه نمی تونه ادامه بد ه.
  • بله من هم همین رو می گم و برای همینه که داریم میاییم خدمت شما.
  • حتما . حتما بهش می گم. خیلی هم سپاسگزارم که اینطور سریع و فوری وقت به ما دادین. حتما سر ساعت ۲ خدمت تون می رسیم.

نرگس گوشی را که گذاشت با ذوق و شوق برگشت طرف نسترن

  • خیلی عالی شد. من مطمئنم تو از این جلسه که امروز می ریم پیش خانم دکتر پویا راضی برمی گردی.
  • چقدر قبولش داری. ما تو تهران مشاور زیاد داریم . مردم هم عادت کردن راه براه برای هر چیز کوچیک و بزرگ میرن پیش مشاور ، از انتخاب رشته تحصیلی بچه شون تا هر چی که بنظرشون ناراحت کننده است. ولی تا اونجا که من دیدم و شنیدم خیلی ها هم همچین نتیجه ای نمی گیرن. اون دفعه ازدوستم پرسیدم م خب برای اون قضیه رفتی پیش مشاور چی شد، می گه والله هفت هشت جلسه ایه که دارم میرم. این خانم مشاور هم منو به دو تا دیگه از همکاراش معرفی کرده که با اونا هم صحبت کنم و هم خودش تا حالا چهار پنج جلسه برام گذاشته. میگه من باید بصورت بنیادی شخصیت تو رو آنالیز کنم و عوضت کنم.
  • واقعا اینو گفته به دوستت؟
  • بله دیگه ، اون بیچاره هم می گه تو همین هفت هشت جلسه نزدیک دو میلیون هزینه کردم و البته بنظر این مشاور هنوز زوده که نتیجه بگیرم.
  • وای ی، نه من خودم الان تو همین کلینیک هفته ای دو روز دارم می رم برای کارورزی. البته کارورزی اصلی ام رو که انجام دادم و فارغ التحصیل شدم . این رو می رم که بیشتر تمرین کنم و مهارت مشاوره پیدا کنم. این خبرها اینجا نیست.
  • بهر حال من امیدوارم این خوش بینی تو واقعا درست از آب دربیاد. من که مثل تو خوش بین نیستم ولی فعلا سپردم رشته کار رو به دست تو .

صدای زنگ در رشته صحبت شان را پاره کرد. نرگس به سمت آیفون رفت و در را باز کرد.

  • مامان برگشت. الان باید کار روی مامان رو شروع کنیم. خیلی هم راحت نیست ولی بنظرم درست میشه.

نرگس در آپارتمان را باز کرد و جلوی در کیسه های خرید را از دست پروین خانم گرفت.

  • خسته نباشید مامان خانم. خب حالا بذار ببینم چی خریدی برامون.
  • زیاد خرید نکردم . چند تا چیز واجب برای ناهاره فقط و یه کمی میوه. میگم بابات عصری میاد خرید کنه.
  • میگم مامان جان موافقی به بابا نگیم که نسترن اومده. سورپزش کنیم؟
  • حالا چرا؟ خب بگیم که بدونه.
  • من می گم فقط بگین مهمون داریم . بعد بگین خودش که اومد می بینه. اصلا فکرش رو هم نمی کنه که نسترن باشه. مطمئنم که خیلی هم از دیدنش خوشحال می شه. برای اینکه این نسترن خانم واسه بنده که تک دخترم مثل خواهر بود و بابام هم واقعا واقعا مثل دخترش دوستش داشت. یادته که نسترن؟
  • آره بابا، خیلی هم خوب یادمه. چقدردلم برای عمو حسن تنگ شده راستی .
  • خب مامان جان حالا باید نقشه ای رو که برای شما کشیدم براتون بگم.
  • اِ، نقشه دیگه چیه؟ تا من رفتم و اومدم نقشه کشیدی؟
  • آره دیگه مادر من. مگه نگفتی تا من می رم و میام باید مساله را حل کنین؟
  • خب آره ولی نگفتم برای من نقشه بکشین.
  • خب برای حل کردن مساله باید نقشه کشید و از یه جایی هم شروع کرد دیگه.
  • بعد از من شروع کردی شما؟
  • خب بله از همه بهترین شما واسه پیاده کردن نقشه ما.
  • خدا رحم کنه. حالا بذار من اول این بادمجونا رو بشورم که برای ناهار می خوام یه خورشت بادمجون درست کنم.

نسترن با ذوق دستاش رو به هم مالید:

  • آخ جون خورشت بادمجون، خورشت بادمجونهای شما مزه اش زیر زبونم هست هنوز. هیچ وقت هم تو این سالها دیگه نخوردم مثل اون. همیشه هم به مامانم می گفتم مامان مثل خاله خورشت بادمجون درست کن به همون خوشمزگی . همیشه هم شاکی می شد اینو می گفتم بهش.

نرگس همین طور که بادمجونا رو از تو کیسه درمی آورد، گفت:

  • شما همین جوری که کارتون رو می کنین به حرفهای ما هم گوش بدین دیگه.
  • خب باشه. بگو.

نسترن بلند شد به سمت خاله اش آمد:

  • یه کاری هم به من بدین.
  • نه بابا، کاری نیست. بذارببینم فعلا این نرگس خانم چه نقشه ای برای ما کشیده.
  • برای شما که فقط نه، برای همه.
  • یا حضرت عباس. بگو دلم رو شور انداختی ها!
  • مامان جان می خوام یه جشن فارغ التحصیلی بگیرم برای خودم.
  • جشن …؟
  • بله دیگه. من مثل این نسترن نیستم که شیرینی نمی ده . من می خوام شیرینی فارغ التحصیلی ام رو بدم.
  • خیره ایشالله. حالا این جشن با حل مساله این بچه ربطی داره که یهو این وسط مطرحش می کنی؟
  • خب ربط داره دیگه . اصلا نقشه همینه.
  • یعنی چیه نقشه؟
  • نقشه اینه که ما خاله اینا رو با آقا مسعود دعوت کنیم به شیراز برای شرکت در این جشن.

پروین خانم با تعجب به دهان نرگس خیره شده بود.

  • چه جشنی بشه این جشن.

نرگس این را گفت.

  • مگه میشه؟ یعنی خواهر من میاد؟ آقا مرتضی رو هم می خوای بگی؟ قبول می کنه مگه؟ بعد آقا مسعود رو چه جوری می خوای بگی وقتی ما هنوز تا حالا ندیدیمش و ما رو نمی شناسه اصلا؟
  • ای بابا مادر جان این بخش دعوت از خاله اینا با شماست دیگه. شما بخوای می تونی . هم خاله رو راضی می کنی بیاد،هم بابا رو راضی می کنی که برای آوردن آقا مرتضی وارد عمل بشه. من هم برای راضی کردن بابا کمک می کنم . بخش آقا مسعود هم با من.
  • راستی راستی هم برای من نقشه کشیدی ها!
  • راستی راستی هم برای شما نقشه کشیدم.
  • نسترن جان نظر شما چیه؟ بفرض که من این کار را بکنم، بنظرت این کارها برای حل مشکل تو می تونه اثری داشته باشه؟
  • والله نرگس می گه من نمی دونم مامان اینا هم بیان آیا مسعود راضی می شه بیاد. و اگه بیاد اون چیزی که نرگس می گه شدنیه یا نه ؟
  • میشه همه نقشه ات رو به من هم بگی نرگس خانم؟
  • بله که میشه . من می خوام آقا مسعود رو به یک سفر وادار کنم که هم از خانواده اش کمی دور بشه و هم با نسترن کمی بیشتر نزدیک بشه و هم شاید ترتیب یه مشاوره با خانم پویا را براشون بدم.
  • آهااان! ظاهرا فکر همه چی رو کردی ولی مهم اینه که همه چی اینجوری که تو فکر کردی پیش بره.
  • حداقلش اینه که ما یه جلسه آشتی کنون می ذاریم و بعد از سالها این کدورت های الکی رو از تو دلهای شماها پاک می کنیم. این وسط ممکنه  آشتی کنون نسترن و مسعود هم بشه دیگه.

تلفن زنگ زد  و نرگس گوشی رو برداشت.

ادامه دارد…

 

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده