داستان/ عکس

شیما جوادی در ۱۳۵۹ چشم به جهان گشود و فارغ التحصیل رشته ی حقوق قضایی است. دوره های داستان نویسی را با استاد تجار سپری کرده است.

4

شیما جوادی/

قرار بود غزل برای شام تولدِ مادرش، ماهی شکم پُر درست کند. نشسته بود پشت میز آشپزخانه، سیرهای تازه را ریزریز خرد می کرد، اما حواسش جای دیگر بود.

   دیشب جشن نامزدی هانیه، دختر عمه اش بود، اما گل مجلس، حسام برادرِ هانیه بود که بعد از ده، دوازده سال در جمع خانوادگی حاضر می شد. تا وقتی نبود کل فامیل پشت سرش حرف می زدند اما دیشب همه قربان صدقه اش می رفتند و دوست داشتند با او عکس یادگاری بیاندازند.

غزل عکاس باشی مجلس شده بود. از هر طرف صدایش می کردند. آخر سر شوهر عمه اش گفت: بابا بچه ام رو کشتید، بیایید همگی یک عکس دسته جمعی بندازیم خلاص شیم.

   آن همه آدم مگر توی یک کادر جمع می شدند. همه هم دختر های جوان و مجرد. غزل تا حالا فکر نکرده بود این همه دختر مجرد توی فامیل دارند. تمام حواسش به حسام بود. در مقابل تمام عشوه ها و اداهای دخترها، حسام بدبخت یا زمین را نگاه می کرد یا به نقطه ای در دور دست خیره می شد. پیشانی عرق کرده اش را مرتب با دستمال پاک می کرد و سعی می کرد به همه  لبخند بزند. آخر سر هم بعد از عکس دسته جمعی معلوم نشد کجا غیبش زد.

   فکر دیشب دست از سر غزل بر نمی داشت. انگار با دیدن حسام تمام خاطرات کودکی اش زنده شده بود. خانه قدیمی پدربزرگ، اتاق نشیمن، کرسی. او ده ساله بود و حسام دوازده ساله. کنار هم نشسته بودند. سرغزل روی شانه های حسام بود. غزل با انگشت های کشیده و بلند او بازی می کرد و حسام می خندید و دست می کشید به موهای بلند غزل. می گفتند و می خندیدند. اما غزل یادش نمی آمد چه می گفتند. دستها را خوب یادش بود. دست های گرم، داغ، مثل دست های پدر. عاشق این گرمی بود و گم شدن دست های کوچکش توی دست های بزرگ حسام.

   دلش گرفته بود وقتی موهای سفید شده کنار شقیقه های حسام را دید و نگاه حیران و ماتش را. لبخند هایش سرد بود و بی رمق. مادرش صدایش زد: غزل مامان! هیچ وقت سیرها رو اینقدر ریز خورد نمی کردی ها!

– آخ.

خون، سیرهای سفید را سرخ کرد. دستش را بریده بود. آهو ایستاده بود توی پذیرایی کنار اُپن، نگاهش می کرد و ریز می خندید. غزل با ناراحتی گفت: به جای خندیدن و نگاه کردن یه چسب زخم بیار.

آهو چسب را آورد و  محکم آن را دور انگشت خواهرش بست. زیر گوشش گفت: به خاطر حسام غذای سوخته ندی به خوردمون!

غزل به حرف آهو محل نگذاشت. خواستگاری مال خیلی وقت پیش بود. مال وقتی هیجده سال بیشتر نداشت. قبل از عقد کنان حسام و لیلی با هم. عمه خواستگاری کرده بود و مادر گفته بود: “دختر به فامیل نمی دهد که نمی دهد.” بعد حسام با لیلی عقد کرده بود، بی رضایت عمه.  بعد هم آن جدایی…

گوشی اش زنگ خورد. هانیه بود: سلام خوبی عکاس باشی؟

– سلام. خوبم.

– ببینم اون عکس دسته جمعی آماده ست؟

– آره ریختم توی سی دی.

– حسام امشب داره میره تهران. می خواست قبل از رفتن ببینتت. ساعت هفت لب ساحل کنار خونه تون. به خاطر زن دایی… می دونی که نمیاد خونه تون…

– باشه میارم.

غزل با خودش فکر کرد: “خواستگاری خیلی سال پیش بود. مادر به عمه گفت نه. حسام که هیچ وقت نیامد جلو. چرا هنوز از مادر دلخور بود؟”

 مادر داد زد: غزل غذا سوخت!

غزل هول شد. زود زیر ماهیتابه را خاموش کرد. دستش سوخت. آهو داد زد: امروز یا خودت رو ناقص می کنی یا ما رو با این غذا می فرستی بیمارستان!

توی شکم ماهی را پر کرد. سوزن را برداشت. کلافه بود. می دوخت اما شکم ماهی دوخته نمی شد. آهو آمد و باز سرک کشید. سوزن و نخ را از او گرفت و گفت: ماهی بدبخت رو تیکه تیکه کردی. برو کنار خودم می دوزم. فر رو روشن کردی؟

– آره. یک ربعه. الآن دیگه گرم شده.

آهو زیر چشمی نگاهش کرد و آهسته گفت: ساعت هفت شد. برو حاضر شو من حواسم به غذا و خونه هست.

 غزل سی دی را توی پاکت گذاشت و دوید به سمت ساحل. حسام نشسته بود روی یکی از نیمکت های رو به دریا. غزل را که دید بلند شد. لبخند زد. اشاره کرد به دریا و گفت: چرا هر وقت من از انزلی می رم دریا طوفانیه!؟

   حسام کلافه بود. سعی می کرد خودش را آرام نشان دهد. به عادت بچگی هایش انگشت هایش را برد لای موهایش، چنگ زد و رهایش کرد. غزل لبخند زد. پاکت سی دی را گرفت مقابلش. حسام پاکت را نگرفت. اخم کرد. پاکت زرد رنگ روی نیمکت را برداشت. گرفت سمت غزل و گفت: برای اون نخواستم ببینمت. می خواستم این رو بهت بدم. یک امانتی قدیمیه.

بعد دستش را آورد جلو برای خداحافظی. غرل دست داد. دست های حسام گرم بود. چند دقیقه ای همان طور دست های او را محکم گرفته بود و رها نمی کرد. حسام خندید و گفت: نمی ذاری برم؟

غزل به خودش آمد. دستش را رها کرد. تا خانه انگار هزار سال نوری راه بود. بی حال به اتاقش رفت. نشست روی لبه تخت. پاکت زرد را باز کرد. یک عکس قدیمی بود. بزرگش کرده بودند. بی رنگ و بی کیفیت. دوتا بچه، یک دختر با بلوز سفید، دامن قرمز چهارخانه و موهای بلند. یک پسر، بلند و لاغر با بلوز و شلوار قهوه ای تیره، زیر درخت نارنج. توی بغل هم می خندیدند. غزل بغض کرد. دست هایش سوخت. آهو صدا زد: غزل بدو بیا، بابا طاقت نداره. می خواد قبل از شام کادوی مامان رو بده. دوربین یادت نره! می شنوی غزل؟

/انتهای متن/

 

 

 

مطالب مرتبط