داستان/ شب انتظار۴

سلطنت مسئول پذیرش بیمارستان شهری جنگ زده است یک شب در موقع بازگشت به خانه با پیرزنی برخورد می کند که در جوی آب افتاده است … .

4

ثریا منصوربیگی/

نگرانی توی چهره ­اش هویدا شد. در اتاق خواب را باز کرد. سوسن بانو پای رختخواب­ ها دراز کشیده و پتویی را روی خودش انداخته بود. قفسه ­ی سینه ­اش بالا و پایین می­ شد. سلطنت پلک هایش را روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید. حسام را که خوابیده بود، گوشه­ ی دیگر اتاق گذاشت و به آشپزخانه رفت. ظرف شیربرنج نیم­خورده و ظرف­ های صبحانه را توی سینک انداخت و آنها را شست. روی اجاق گاز را دستمال کشید. محتویات داخل یخچال را بیرون آورد، آن را تمیز کرد و دوباره هر چیزی را سر جای خودش گذاشت. کف آشپزخانه را جارو زد و همه جا را برق انداخت. جارو و خاک­انداز را برداشت و به هال برگشت. لباس­ هایی را که روی زمین افتاده بود، برداشت، تا کرد و توی کمد گذاشت. قندان، وسط هال بود، آن را برداشت و کنار سماور گذاشت. همه جا را جارو زد و دستمال کشید. آخر سر هم روی برف­ های حیاط، نمک پاشید. برف­ها که شروع به آب شدن کرد، با پارویی که گوشه­ی حیاط بود، برف­ها را بیرون ریخت. یخ حوض را شکست، آن را تخلیه کرد و شیلنگ آب را توی حوض رها کرد تا پر شد.

بینی­ اش سرخ شده بود. دست­هایش از سرما بیحس شده بود. سریع به هال برگشت و دست­ه ایش را روی چراغ والور گرفت. گرما رفته رفته توی وجودش می ­دوید و سرما را از تنش بیرون می ­کرد. زیر سماور را روشن کرد، آب سماور که جوشید، چای دم کرد. نگاهی به خانه انداخت. همه جا برق می­ زد. به اتاق خواب رفت. دستش را روی شانه­ ی سوسن بانو گذاشت.

_ مادر جان نمی­ خوای بیدار بشی؟ شب خوابت نمی­بره آ!

دوباره شانه­ ی بانو را تکان داد.

_ مادر جان… منم سلطنت. برات چای دم کردم، از همون چایی که دوست داری.

بانو چشم­ هایش را باز کرد و دوباره بست. سلطنت صدایش زد. این بار چند دفعه پلک زد تا این که نگاهش روی سلطنت دقیق شد. نیم خیز شد و سر جایش نشست. سلطنت را به آغوش کشید و چند بار پیشانی او را بوسید.

_ آمدی سلطنت جان؟ آمدی دخترم؟ ای سوسن بانو روزی صد دفه دورت بگرده دخترم.

کنار سماور نشستند. بانو استکان چای را برداشت و عمیقاً بو کشید.

_ به به! عجب چای تازه دمی!

سلطنت لبخندی زد.

_ نوش جانت مادر جان.

سوسن بانو چای را فوت می­کرد و بعد هورت می­ کشید.

_ دخترم نمی­دونم اگه اون شب تو به دادم نرسیده بودی، چی به سرم میومد؟ شاید تا صبح از سرما مرده بودم.

چند طره از موهای سلطنت جلوی پیشانی ­اش افتاده بود، آنها را زیر روسری سیاهش قایم کرد.

_ مادر جان شما چطور متوجه­ جدول به اون بزرگی نشدین؟ درسته هوا تاریک بود ولی اون جدول زیر نور چراغ برق پیدا بود.

بانو سرش را به نشانه­ ی تأسف تکان داد.

_ سوی چشمام کم شده دخترم.

سلطنت لبخندی زد.

_ این برج که حقوقم را بگیرم، خودم می­برمت چشم پزشکی برات عینک می ­گیرم.

اشک توی چشم­ های بی فروغ بانو دوید.

_ خدا تو را رساند دخترم. از تنهای و بی کسی، چیزی نمونده بود دیوونه بشم. تا چند وقت پیش که شوهرم زنده بود، زندگی خوبی داشتم. دوران جوونی عاشق و معشوق بودیم. همیشه سرمون بلند بود. هیچ وقت دست­هامونو جلوی کسی بلند نکرده بودیم. از دار دنیا همین یه خونه را داشتیم. دستفروشی می­ کرد. با همون درآمد کمش یه جوری سر می­ کردیم و شکرگزار خدا بودیم. تا این که چند وقت پیش شب خوابیدیم، صبح که از کنارش بلند شدم، دیدم تنش سرد شده. سکته کرده بود.

با گوشه­ ی روسری­ اش چشم­های خیس­ اش را پاک کرد.

_ بعد از فوت شوهرم خیلی تنها شدم. چند تا فک و فامیلم داشتم که توی بمباران بعثی ­ها از دستم رفتن. نه اولادی… نه دلخوشی…

آب بینی ­اش را بالا کشید.

_ دخترم برای بار آخر بهت می­گم!… نذار کسی از اومدنت به این جا باخبر بشه. اگه همسایه ­ها تو را این جا ببینن، می ­فهمن که تو برای کمک به من اومدی این جا. بعضی از همسایه­ ها برای این که منو کمک مالی بکنن، می اومدن این جا. اما کمک­ هاشونو رد می­کردم. نمی ­خواستم با خودشون فکر کنن که زن شیرعلی عاقبت به شر شده و آخر عمری افتاده به دریوزگی. می­ دونم اینطوری روح شوهرم در عذابه.

سلطنت آهی کشید.

_ شاید روح شوهرت شیرعلی، زمانی در عذاب باشه که تو به خودت سختی و گرسنگی میدی.

دوباره چشم­ هایش تر شد.

_ شیرعلی مرد با غیرتی بود، زیر بار منت خلق خدا نمی­ رفت. منم باید تا لحظه­ ی مرگم آبروشو حفظ کنم.

مکثی کرد و ادامه داد:

_ اون شب دلم بدجوری گرفته بود، زدم بیرون تا هوایی تازه کنم. اگه توی جدول نیفتاده بودم و با اون حالت ناتوانی که داشتم، منو نجات نمی­ دادی شاید تا به امروز از گرسنگی مرده بودم. دیگه ارزاق توی خونه­ م داشت تموم می­ شد.

دست­ هایش را به هم فشرد.

_ جدی می ­گم دخترم. اگه تو پیدا نمی­ شدی محال بود دستم را جلوی کسی دراز کنم.

سلطنت به او نزدیک شد، پیشانی ­اش را بوسید.

_ مادر جان منو مثل دختر خودت بدون. بهت قول میدم تا زمانی که زنده­ ام اجازه ندم کسی از این موضوع بویی ببره. همه چی را با حقوق خودم برات می­ خرم. خاطرجمع باش مادر.

سوسن بانو سلطنت را به آغوش کشید. بغضی که توی گلویش گیر کرده بود، صدایش را می ­لرزاند.

_ عاقبت بخیر بشی دخترم.

سلطنت برای شام بانو، آبگوشت بار گذاشت و بعد حسام را بغل کرد و به خانه رفت. حسام را به ملک خانم سپرد و خودش راهی بیمارستان شد.

افرادی توی سالن بیمارستان تجمع کرده بودند. به طرف آنها رفت. جمعیت را پس زد. با این همه مجروحی که کف سالن افتاده بود، هری دلش ریخت و برای لحظه­ ی کوتاهی چشم­هایش سیاهی رفت و احساس می ­کرد بیمارستان دور سرش می­ چرخد.

مرد بلند قامتی بود با هیکلی ورزیده که شکم ­اش پاره شده بود و روده­ هایش آویزان بود. مدام ناله می­ کرد و مادرش را صدا می ­زد. سلطنت در حالی که سعی داشت بر خودش مسلط شود، رو کرد به جمعیت.

_ چرا وایسادین و دارین نگاهش می کنید؟! کمک کنید ببریمش اتاق عمل.

صدای پیرمردی را از لابه لای جمعیت شنید.

_ آقای دکتر اومدن بالای سرشون. حتی یه دونه تخت خالی هم توی بیمارستان نمونده. رفتن به اتاق ­ها سرکشی کنن، ببینن چکار می ­تونن بکنن.

سلطنت بدو بدو به طرف اتاق­ها می ­رفت و توی آن­ها سرک می­ کشید تا بالأخره توی یکی از اتاق­ها یک تخت خالی پیدا کرد. گویا بیمار آن تخت به دستشویی رفته بود.

سرش را از اتاق بیرون آورد و چند نفر از جمعیت را به کمک طلبید. تخت را حمل کردند و به اتاق عمل بردند. اتاق عملی که تا چندی پیش برای جراحی یک بیمار استفاده می ­شد حالا توی همان اتاق همزمان چند بیمار جراحی می­شدند.

 تخت را کناری گذاشتند و مجروح را به اتاق عمل منتقل کردند. دکتر فرهادی به محض این که جراحی بیمارش تمام شد، بی وقفه به طرف آن مجروح آمد. افراد متفرقه را به بیرون اتاق هدایت کرد و خودش مشغول جراحی شد.

سلطنت رفت اتاق پذیرش، پشت شیشه نشست و توی فکر فرو رفت.

_ خدایا اگه جنگ به همین طریق ادامه داشته باشه، باید چکار کنیم؟ کمبود تجهیزات پزشکی بماند، بیمارستانم دیگه ظرفیت پذیرش حتی یک بیمار را هم نداره. کاش این جنگ زودتر تموم می­شد. چه قدر دلم هوای اون روزهای آروم را کرده! چه قدر زندگی­هامونو شیرین و بی­دغدغه بود! یعنی دوباره اون روزها را به چشم می­بینیم؟

پاسی از شب گذشته بود که بیمار به هوش آمد. از اتاق عمل به سالن بیمارستان منتقل شد. توی بخش دیگر جایی نمانده بود. سلطنت از کنار او عبور می ­کرد که بیمار صدایش زد.

_ پرستار… پرستار…

سلطنت که چند قدمی از او فاصله گرفته بود، راه رفته را برگشت و بالای سرش ایستاد.

_ با من بودین برادر؟

بیمار لب­ه ای خشک و کبودش را با زبان تر کرد.

_ بله با شما بودم.

سلطنت لبخند ملایمی زد.

_ من پرستار نیستم. مسئول بخش پذیرش هستم. چه کمکی می ­تونم به شما بکنم؟

_ میشه به من آب بدین؟

سلطنت حالت گرفته­­­ ای به چهره­اش داد. گویا دلش برای او سوخت.

_ نه… در حال حاضر آب برات خوب نیس. کمی تحمل کن برادر.

چشم­ های سرخ بیمار به طرف سلطنت چرخید.

_ من رشید اسلامی هستم. برادرهای رزمنده نیومدن سراغ منو بگبرن؟

سلطنت شانه­ هایش را بالا انداخت.

_ نه…

من از دار دنیا فقط یه مادر پیر دارم که دلم می­خواد تا قبل از مرگم برای یک بار هم که شده، ببینمش. میشه با دکترم صحبت کنید که فردا منو مرخص کنه؟

سلطنت متعجب به او خیره شد.

_ با این وضعیت؟!

رشید پلک ­هایش را روی هم گذاشت.

_ من که می ­دونم رفتنی هستم و عمرم دیگه به این دنیا نیس، بذارید لااقل این دم دمای آخر مادرمو ببینم و حسرت به دل از دنیا نرم.

_ زنگ می ­زنیم مادرتون تشریف بیارن این جا. در ضمن دکترتون تشخیص دادن که خطر رفع شده. با اجازه…

و از کنار او گذشت. چند قدمی از او دور شده بود که دوباره صدایش زد. سلطنت سر جایش ایستاد و به طرف او برگشت. به زحمت سرش را به طرف سلطنت چرخاند.

_ خواهرم خیلی ازت ممنونم که جونمو نجات دادی. این محبتت را فراموش نمی­کنم.

_ وظیفه ­م بود برادر.

سیاه روشن صبح بود. از اتاقی که فاصله­ ی چندانی با اتاق پذیرش نداشت، جنازه ­ای را بیرون آوردند و رشید را به تخت او منتقل کردند.

برف ریز ریز شروع به باریدن کرده بود که دو تا درجه دار ارتشی به اتفاق سه تا سرباز وارد بیمارستان شدند. به طرف سلطنت آمدند. یکی از درجه دارها جلو آمد.    

_ ببخشید خواهرم بیماری به اسم هاشم دشتی را به این بیمارستان آوردن؟

سلطنت شانه­هایش را بالا انداخت.

_ بیمارهای زیادی را به این بیمارستان منتقل کردن، اجازه بدین یه نگاه به پرونده­ها بندازم.

درجه دار برگه­ ای را از جیبش بیرون آورد و آن را مقابل چشم ­های سلطنت گرفت.

_ زحمت نکش خواهرم. وقت ما کمه. طبق این حکم ما می­تونیم همه­ی جای بیمارستان را سرکشی کنیم حتی داخل اتاق­های عمل را.

قلب سلطنت به تپش افتاد. دستش را به طرف چپ سالن دراز کرد.

_ بفرمایید… اتاق رئیس بیمارستان اون جاست.

سلطنت آنها را زیر نظر داشت. لحظاتی بعد از اتاق رئیس بیمارستان خارج شدند. هر کدام از آن سربازها و آن دو درجه دار، به طرفی می­ رفتند و به اتاق­ها سرکشی می ­کردند.

_ باید خیلی آدم مهمی باشه که اینطوری دنبالش می­ گردن.

در این حین صدایی شنید.

_ بیاید این جا… پیداش کردم… خودشه… همین جاس…

درجه دارها و سربازها هر کدام از اتاقی بیرون می­ آمدند و بدو بدو به سمت اتاقی می ­رفتند که صدای سرباز دیگر از آن جا می ­آمد.

ادامه دارد

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده