داستان / روزگــــــــار بی بی

آن روز وقتی رسیدم، بی ­بی جلوی دهان و بینی ­اش را با روسری بسته ­بود و داشت ایوان را آب و جارو می­ کرد. صدای امین هم تا دم در می ­آمد که داد و فریاد راه ­انداخته ­بود. بی ­بی شب قبلش پشت تلفن بهم گفته ­بود دم غروبی، به هوای بردن یونجه برای الاغ، امین را فرستاده طویله و زندانی ­اش کرده ­و برایش خط و نشان کشیده: به خدا امین ایی شیرمه حلالت نمی ­کنم تا ترک نکنی. ده روز که بمونی او تو، حضرت عباسی پاکِ پاک میشی…

9

  من و امین شش ماه فرقمان است. شاید به خاطر همین باشد که هیچ وقت برای صدا کردنش، توی دهانم دایی نمی­ چرخد. شاید که نه، حتماً. تا یادم می ­آید امین همبازی بچگی هایم بود، آن موقع ها که سه ماه تابستان و سیزده روز عید، مامان ساک مان را می بست و می آمدیم دهات پیش بی بی.

 من یکی یکدانه­ ی مامانم بودم و امین ته تغاری بی ­بی و حاج بابا. خود بی ­بی بعضی وقت ها که امین ذله­ اش می ­کرد می ­گفت: یکی نبود بم بگه دم پیری ایی زنگوله پا تابوته می­ خستی چیکار؟!

ولی امین گوشش بدهکار نبود. همه را عاصی کرده بود، حتی من را. وقت هایی که دعوای مان می­ شد به جان هم می ­افتادیم. من گریه و زاری­ کنان یک راست راهم را می­ کشیدم و می­ رفتم پیش بی­ بی. آن وقت بود که خود بی بی می دانست چه کارش کند. بی­بی از همان اول روی مهمان حساس بود. می ­گفت: جز جیگر گرفته، نمی بینی اینا مهمونن. نمی ­تونی آروم بگیری؟

تا دو سه سال پیش،امین هرچه بود و هرشیطنتی داشت به کنار، ولی خدایی بی ­بی را خیلی دوست داشت. کافی بود بی­ بی چشم غُره ­ای بهش می رفت و یا یک کلام می گفت شیرم را حلالت نمی­ کنم، امین چشم بسته قبول می ­کرد و دیگر سراغ آن کار نمی­ رفت. نه اینکه خیلی سربه راه باشد، نه، ولی روی حرف بی ­بی حرف شنوی داشت. هرچند از همان اول بی ­بی را با کارهایش دیوانه کرده­ بود و نه دل به درس خواندن داد و نه دل به کار ؛ حالا هم یک سالی بود که معتاد شده بود.

اینکه چه شد و چطور معتاد شد را دقیق نمی ­دانم، ولی بی ­بی می­ گوید رضا پسر عمه ­زای مامان، او را از راه به در کرد. بنظر من امین خودش زمینه اش را داشت، آن موقع ها که سن و سالی نداشت، خیلی وقتها پِشگِل خشک شده را توی کاغذ می ­پیچید و می ­آورد جلوی جمع می گفت که سیگار خانگی درست کردم و برای مسخره ­بازی هم شده، کبریت می ­زد و شروع می­ کرد به کشیدنش و با هر بار بیرون دادن دودش، همه را به خنده می ­انداخت؛ حتی خود بی ­بی را. همش هم سعی می­ کرد برای خنداندن بیشتر، دودش را به شکل های عجیب غریب از دماغ و گوشه ایش بیرون دهد.

خیلی وقت ها دلم می­ خواهد به بی ­بی بگویم که اگر آن موقع یکی از همان سیگارهای الکی را از دستش می ­گرفتی و دوتا توی گوشش می ­زدی، شاید الآن…

ولی  دلم نمی ­آید. با خودم می­ گویم: چی کار به این پیرزن داری؟ این بنده ­ی خدا به اندازه­ ی کافی خودش از این زندگی می کشه. اون از حال حاج بابا که آلزایمر گرفته و این از روزگاری که امین براش درست کرده.

امین کارش به جایی رسیده که خیلی وقت ها می رود سراغ پول های خود بی بی؛ دست درازی هایش به کیف پول من که دیگر بماند.

 تا همین سه چهار ماه پیش بی ­بی باور نمی­ کرد امین معتاد شده ­باشد و وقتی از زبان این و آن می­ شنید، خودش را به نشنیدن می­ زد و قسم و آیه می ­خورد که پسر من اهل این کارها نیست. ولی وقتی خودش یک روز ته اتاقِ بالا، امین را پای پیک ­نیک، قل قلی به دست می ­بیند، با ترکه به جانش می ­افتد، آنقدر می ­زندش و گریه و نفرینش می­ کند تا امین می­ گوید غلط کردم؛ به پایش می ­افتد و می­ گوید که بار آخرش است.

اما قول دادن امین، همانا و کشیدن دوباره و چندباره ­اش همانا.

تا آن روز که من رفتم به دهات. از وقتی دانشگاه اراک قبول شده بودم، عادتم بود آخر هفته­ ها یک راست از میدان سر دانشگاه سوار مینی ­بوس می­ شدم و می ­رفتم دهات پیش بی­ بی و شنبه صبح برمی ­گشتم خوابگاه.

آن روز وقتی رسیدم، بی ­بی جلوی دهان و بینی ­اش را با روسری بسته ­بود و داشت ایوان را آب و جارو می­ کرد. صدای امین هم تا دم در می ­آمد که داد و فریاد راه ­انداخته ­بود. بی ­بی شب قبلش پشت تلفن بهم گفته ­بود دم غروبی، به هوای بردن یونجه برای الاغ،  امین را فرستاده طویله و زندانی ­اش کرده ­و برایش خط و نشان کشیده: به خدا امین ایی شیرمه حلالت نمی ­کنم تا ترک نکنی. ده روز که بمونی او تو، حضرت عباسی پاکِ پاک میشی…

سلام که دادم، بی بی جوابم را داد و همانطور که احوالم را می ­پرسید جارو را کنار گذاشت و یکراست رفت سراغ مرغ و خروس ها. نگاهی بی­ حال به بی ­بی انداختم که برایم حرف می ­زد و بی توجه به صدای امین کارش را می ­کرد. مرغ و خروسها را که توی جایشان انداخت، یک راست سبدی دستش گرفت و رفت توی­ باغچه و شروع کرد به سبزی چیدن. با نگاهم دنبالش می­ کردم و هر از چندگاهی به سمت طویله سرک می­ کشیدم. بی­بی همین که سمت نگاهم را دید، از همان جا بلند گفت: ننه اوجا نشین، بخی بخی برو تو، بخی روله، بخی.

خمیازه­ ای کشیدم و کیفم را روی شانه ­ام انداختم و بلند شدم. سر پله­ های ایوان که ایستادم، یک لحظه برگشتم و نگاهی به پشت سرم انداختم، پله را پایین آمدم و رفتم طرف طویله. صدایش نمی آمد، دولا شدم و از شکاف بالای در توی تاریکی­ چشم گرداندم تا شاید ببینمش، که صدایش فوری بلند شد. به طرف در آمد و شروع کرد به التماس: مریم تو رو خدا در رو باز کن، مریم بجنب زود باش… من باید برم کار دارم.

آب دهانم را قورت دادم و گفتم: وقتی ترک کردی خود بی ­بی درو برات باز می ­کنه.

این را که شنید، صدایش را نرمتر کرد و گفت: به خدا تا استخونامم درد می­کنه، به خدا این جور نمیشه ترک کرد. باید یواش یواش رفت جلو، کم کم. اینطوری یه وقت می ­بینید سنکوب می­کنما.

از حرفش ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم.

– من نمی­ تونم.

این را گفتم و بعد بدو بدو از پله ­های ایوان بالا رفتم. صدای امین می ­آمد که فحش هایش را کشیده ­بود به من. خودم را انداختم توی اتاق و در را محکم بستم، می­ دانستم اگر از آنجا بیاید بیرون، اولین کاری که می­ کند اگر چشم بی ­بی را دور ببیند با چک و لگ به جانم خواهد افتاد. توی خانه که رفتم، بی بی سر سجاده­ اش نشسته ­بود و نماز می­ خواند.

بوی رشته ­پلو و چراغ نفتی­ ای که قابلمه رویش بود باهم قاطی شده ­بود. حاج بابا هم سر جانمازش نشسته بود و بلند بلند نماز می ­خواند و باز حواسش بهم ریخته بود و حمد و سوره را غلط می ­خواند. همانطور که به طرف ظرفشویی می­ رفتم تا وضو بگیرم، شروع کردم برایش خواندن: بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدالله رب العالمین…

هر آیه را شمرده شمرده می ­خواندم و حاج بابا پشت من تکرار می ­­کرد. چادر نمازم را از توی صندوقچه در آوردم و بعد از تمام شدن نماز حاج بابا، قامت بستم.

معلوم بود بی ­بی دلش گرفته. این را از آه­ هایی که سرسجاده می ­کشید، می ­شد حدس زد. سرم را برگرداندم و نگاهش کردم.

– بی­ بی قبول باشه!

لبخندی زد و گفت: قبول حق روله.

خندیدم و گفتم: بی­ بی خیلی خاطر ته تغاریتو می ­خوایاااا.

آهی کشید و همان ­طور که از جایش بلند می ­شد، چادرش را چند لا کرد و توی سجاده ­اش گذاشت.

– چی کار کنم روله؟ بچمه… دردش از امشب تازه شروع میشه. ولی قسم خوردم ایی بار خودم تا ترکش ندم، نذارم بیاد بیرون، الهی خیر نبینن اونایی که جوونهای مردمه به ایی روز می­ ندازن…

این را گفت و سفره را آورد و کمی­ آن طرفتر پهنش کرد. چند تا بشقاب، قاشق، پارچ آب و دو تا لیوان هم وسطش گذاشت و شروع کرد به کشیدن غذا توی بشقاب ها. سر سفره که نشستم، بی ­بی داشت یک لیوان آب و یکی از بشقاب های رشته پلو را با کمی سبزی می ­گذاشت توی سینی، تا خواست بلند شود، گفتم: بی­ بی بده من ببرم براش.

– نه ننه تو شامته بخور. یه وقت می ­بینی پشت در می­ شینه می­ زنه بهت، کار دستم میده.

بی ­بی این را گفت و با یاعلی از جایش بلند شد. حاج بابا برای خودش حرف می ­زد و غذا می خورد. از لای در نگاهی به بی­ بی انداختم که در طویله را باز کرد و رفت تو و فوری بدون سینی آمد بیرون و چوب پشتش را انداخت. صدای امین دوباره بلند شد.

آن شب، حاج بابا مثل همیشه ساعت هشت نشده، خوابید و من و بی­ بی تا ۱۲ نشستیم. بی­ بی برایم تعریف می­ کرد که اگر امین را ترک دهد اولین کاری که می­ کند برایش گوسفند قربانی می ­کند و بعدش برایش یک کار خوب پیدا می ­کند، به امید خدا هم چند ماه دیگر دختر مش شمس­ الله را برایش خواستگاری می ­کند و اتاق های بالا را سر و سامان می­ دهد برای زندگی­ کردنشان.

­بی­بی آنقدر گفت و گفت که آخرش به قول خودش دهانش کف کرد. بعدش هم جایم را انداخت و گفت: تو بخسب روله… منم برم یه سر به ایی بچه بزنم بیام.

و از جایش بلند شد. آن شب بی ­بی تا صبح چندبار می­ رفت و می ­آمد. آنقدر چشمهایم سنگین خواب بودند که فقط وقتی صدای در می شنیدم توی خواب و بیداری با خودم می­ گفتم: دل بی­ بی طاقت نیاورده، دوباره رفته به امین سر بزنه حتماً.

***

خمیازه که می­ کشیدم اشک می ­دوید توی چشمهایم. حاج بابا توی حیاط می ­چرخید و با خودش حرف می ­زد. کنار شیر آب نشستم و چند مشت آب توی صورتم ریختم و بعدش رفتم توی خانه. بی ­بی پای سماورش نشسته ­بود و چای می ریخت توی استکانهای کمرباریک و بعدش می گذاشت توی سفره. کنارش نشستم و تکه­ نانی برداشتم و کردمش توی ظرف خامه. بی ­بی چند بار داد زد: حاجی بیا ناشتایی بخور.

صدای حاج بابا آمد: می ­خوام برم دست به او(آب)، الآنه میام.

– الآن بردمت که، وایسا وایسا بیام خودم ببرمت…

تا بی ­بی استکان چای سوم را توی سفره گذاشت، صدای بهم خوردن در طویله بلند شد. بی ­بی فوری به طرف حیاط دوید، من هم به دنبالش. نمی ­دانم چطور شد ولی امین از طویله زده ­بود بیرون و به طرف در حیاط می دوید. جیغ و داد بی ­بی بلند شده­ بود که به امین التماس می ­کرد.

– امین شیرمه حلالت نمی­ کنم ای بری… امین تونه خدا نرو… امین…

 من هم دنبالش می ­دویدم. چقدر حیاط آن روز کوچک شده بود که امین زود به درش رسید و فرار کرد. سر حوض بی­ بی که پایش پیچ خورد و روی زمین افتاد، بغضم ترکید و خودم را کنارش انداختم. سرش را بلند کردم، می لرزید؛ هم لبهایش و هم دستهایش.

– دیدی روله دیدی فرار کرد؟

این را گفت و بلند بلند شروع کرد به گریه. بغلش کردم، می لرزید. صدای هق هق هایش هم توی گوشهایم می لرزید.

– بی­ بی تو رو خدا آروم بگیر… بی بی…

چند بار سر و صورتش را بوسیدم. نگاهی به در طویله انداختم و با بغض گفتم: من نمی ­دونم چطور در طویله رو باز کرد؟

صدای حاج بابا از طویله می ­آمد که بی ­بی را صدا می ­کرد تا برود بشویدش. دلم لرزید. چشمهای پر از اشکم به نگاه بارانی بی ­بی گره خورد که حالا هر دو باهم گریه می­ کردیم. بی­ بی برای رفتن امین و من برای خود بی ­بی…

 

/انتهای متن/

 

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده