چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۶

داستان / خودت را معرفی کن!

سیده مرضیه قاضی مرعشی متولد ۱۳۷۵ و اکنون دانشجوی رشته ی علوم تربیتی است. دوره ی داستان نویسی را نزد استاد محمدرضا سرشار طی کرده و در حال حاضر در زمینه ی فیلم نامه نویسی انیمیشن کارمی کند.

سیده مرضیه قاضی مرعشی/

“خدایا این دختر حسابی فکرم را مشغول کرده. چه کاری می ‌توانم برایش بکنم؟ واقعاً عجیب است! چه می ‌شود که یک مادر خودش چادریست ولی دخترش…؟”
صدای زنگ پیامک مرا به سمت گوشیم می ‌‌کشاند. لابد فرشته است. حدسم درست بود. خنده ام می ‌گیرد. پیام را باز می ‌‌کنم: سلاااام رضوان جونم. گفتم یادآوری کنم یه وقت دیر نکنیا!
” اوف از دست این دختر عاشق خرید! قرار ما ساعت پنج است الآن که ساعت هنوز دو هم نشده!”
گوشی را روی تختم می ‌‌اندازم و به آشپزخانه می ‌‌روم.
– به به مامان خانوم چه بویی راه انداختین! دستتون درد نکنه. دلم حسابی داره قاروقور می ‌‌کنه. آخ جون قیمه بادمجون. کِی بشه اذانو بگن.
مادرم می ‌‌خندد و می ‌گوید: عجله نکن شکمو اذانم می ‌‌گن.
 بعد با صدای آرام ادامه می ‌‌دهد: به یاد بابات پختم…

*
   از تاکسی پیاده می شوم. به دور و اطراف نگاهی می ‌‌اندازم و دنبال فرشته می ‌‌گردم. هرچند پیدا کردن این دختر حتی در این شلوغی هم کار سختی نیست. از بالای پله های پاساژ فرشته دست تکان می ‌‌دهد. دستی تکان می ‌‌دهم و به سمتش می ‌‌روم.
– با این شال قرمزت بال بالم نمی ‌زدی راحت پیدات می ‌‌کردم!
-علیک سلام خانوم. شالم به این قشنگی ببین با لاکمم سته. بعد هم بال بال نمی ‌‌زدم.
– بله تمرین پرواز می ‌‌کردی!
فرشته می خندد و با مشت محکم توی بازویم می ‌‌کوبد. به سمت مغازه ها راه می ‌‌افتیم و یکی یکی ویترین ها را نگاه می ‌‌کنیم. با بدجنسی لبخندی می ‌‌زنم.
– چه خبرا فری؟
– فری و کوف. صد بار گفتم نگو فری. مگه من فریدونم؟ مگه پسرم؟
– باشه بابا تسلیم. خب چه خبرا فرشته خانوم؟
– آهان حالا شد. خبر که جونم برات بگه سلامتی و گرسنگی. دارم از دل ضعفه می میرم بابا.
– اشکال نداره عوضش لاغر می ‌شی. حالا این شال قرمز چیه سرت کردی دختر؟
– رنگشو خیلی دوست دارم.
– آره رنگش به تو که سفیدی خیلی میاد. مخصوصاً با این موهای مشکی و فِرِت. ولی یه کم جلف نیست؟ اونم با این مانتو و شلوار سفید؟ یکی ببینه چی می ‌گه؟
– چه می ‌‌دونم؟ به من چه هرچی می ‌خوان بگن اصلاً بیخود می ‌‌کنن چیزی بگن.
دستم را به سمت مغازه ی لوازم آرایش فروشی می ‌‌کشد.
– رضوان بیا بریم یه رژ بخرم.
وارد مغازه می ‌‌شویم. پسرجوان فروشنده، درحال صحبت با تلفن است. فرشته تکه ای پارچه از کیفش در می آورد.
– رضوان به نظرت چه رژی به این پارچه میاد؟
پسر جوان تلفن را قطع می کند. یقه ی ژاکت سورمه ایش را مرتب می کند و با لبخند می گوید: بفرمایین در خدمتم.
– آقا یه رژلب می ‌خواستم که به این پارچه بخوره.
– عرضم به خدمتتون این چند تا رنگ رو دارم ببینید پسند می ‌‌کنید.
پنج شش تا رژ را روی میز می چیند.
فرشته یکی یکی رژها را پشت دستش می ‌‌کشد بعد پارچه را کنارشان می ‌‌گذارد.
– رضوان کدوم بهتره به نظرت؟
پسر فروشنده دستی در موهای مشکی اش می کشد و می گوید: به نظرم این دوتا بیشتر بهش می ‌خورن! این یکی به لباتونم بیشتر میاد.
هردو با این حرف فروشنده میخکوب می شویم. فرشته در حالی که هر لحظه رنگش سرخ تر می ‌‌شود با عصبانیت رژ را روی پیشخوان مغازه می کوبد و فریاد می زند: خفه شو مرتیکه.
دست فرشته را می گیرم و در حالی که با خشم به فروشنده نگاه می کنم از مغازه بیرون می رویم.
فرشته با صدای بلند پشت سر هم به فروشنده ناسزا می ‌‌گوید و توجهی هم به مردمی ‌‌که از کنارمان می ‌‌گذرند، نمی کند.
– مردک روانی. درباره من چی فکر کرده؟ چه طور تونست همچین حرفی رو به زبون بیاره؟ چه طور درباره من اینجوری فکر کرده رضوان؟
می ‌‌دانستم اگر ولش کنم تا صبح ادامه خواهد داد. به یک کیف فروشی اشاره می کنم و می گویم: حالا دیگه ولش کن فرشته، یه غلطی کرده، بیا بریم اون طرف.
باهم به سمت کیف فروشی می رویم.  
“ای داد بیداد. این فروشنده هم که جوان است! فرشته از دست تو. خب با این شال و کیف و کفش و لاک و رژ قرمز و این مانتو شلوار تنگ سفید، انتظار داری دیگران چه فکری کنن؟” حرف دلم را در سینه ام نگه می دارم.
– الو رضوان کجایی؟ حواست کجاست دوساعته دارم صدات می ‌‌کنم؟ بریم تو دیگه.
به داخل مغازه می ‌‌رویم. فروشنده ی جوان با روی گشاده فرشته را تحویل می ‌‌گیرد.
– بفرمایید. خوش اومدید درخدمتم.
ابروهایم را درهم می ‌‌کنم و به فروشنده که وقیحانه و با نیش باز به فرشته لبخند می ‌‌زند نگاه می ‌‌کنم. متوجه می ‌‌شود و نگاهش را می ‌‌گیرد.
بالحن کاملاً جدی می ‌‌گویم: لطفاً اون کیف بنفشه رو بیارید.
فروشنده که حسابی توی پرش خورده خونسردانه کیف را روی میز می ‌‌گذارد.
کیف را می ‌‌پسندم. سایز مناسبی دارد. ساده و شیک است.
 به فرشته نگاه می ‌‌کنم. با سر تأیید می ‌‌کند. کارت را به فروشنده می ‌‌دهم. فروشنده کیف را در پاکت می ‌‌گذارد. فرشته پاکت را می ‌‌گیرد که همان موقع فروشنده چیزی را در پاکت می ‌‌اندازد و خطاب به فرشته می ‌گوید: اینم کارت مغازه ست. شماره ی خودم روشه. اگه کاری داشتین خوشحال می ‌‌شم تماس بگیرین!
فرشته با خونسردی کارت را در می ‌‌آورد وجلوی چشم فروشنده از وسط پاره می ‌‌کند، روی زمین می ‌‌اندازد. دستم را می گیرد. باعصبانیت در را به هم می ‌‌کوبد و بیرون می رویم.
– نه مثل اینکه امروز همه یه چیزیشون هست! احمق بی شعور! همین مونده از یه پسر شماره  
بگیرم!
به طرف صندلی می ‌‌رویم و می ‌‌نشینیم. پایش را تند تند به زمین می ‌‌زند.
“ای خدا چه جور به او بگویم؟ چندبار که گفتم ولی هنوز باور نکرده است. دیگر از این واضح تر؟”
با تفکر نگاهم می ‌‌کند و می ‌گوید: اصلاً چرا به تو هیچی نمی ‌‌گن؟ تو که از من خوشگلترم هستی. چرا فقط درباره من اینجوری فک می ‌‌کنن؟
حرفی نمی ‌‌زنم. نگاهم به شال قرمزش خیره مانده.
ادامه می ‌‌دهد: نمی ‌دونم. یعنی به خاطر شال قرمزمه؟ شاید. آخه روزای دیگه اینجوری نشده. ولی خب آخه چه فرقی می ‌‌کنه؟ قرمز یا بنفش یا مشکی؟ مگه مهمه چی پوشیدی؟ هی! چه می ‌‌دونم بابا ولش کن پاشو رضوان. پاشو بریم بوستان جفت پاساژ یکم هوامون عوض بشه. حالم دیگه از این پاساژ بهم می ‌‌خوره.
به سمت بوستان به راه می ‌‌افتیم. دور نیست اما در همین فاصله دوتا ماشین جلوی پایمان یا بهتر
بگویم جلوی پای فرشته بوق می ‌‌زنند.
به پارک می ‌‌رسیم. تقریباً شلوغ است. وارد می ‌‌شویم و روی یک نیمکت روبه روی حوض می ‌‌نشینیم. سه چهار تا دختر و پسر جوان دوتا نیمکت آنطرف تر از ما می ‌‌نشینند.
با فرشته مشغول نگاه کردن به آنها هستیم.
– هه دخترا رو نگا تا گردن رفتن تو چکمه! قیافه هاشونو تو رو خدا!
– چی کار به قیافشون داری؟ شاید دخترای خوبی باشن!
– وا رضوان چی می ‌‌گی؟ با این آرایشا و این لباسا؟
لبخند می ‌‌زنم و می ‌‌گویم: مگه مهمه که چی پوشیدن؟
رویم را از آن گروه برمی ‌‌گردانم. چشمم به تابلوی سبز رنگی می ‌‌افتد: بوستان شهدا!
– خب رضوان بگو ببینم چه خبر؟ مامانت چه طوره؟
– مامانمم خوبه خدارو شکر. امشب میای بریم خونمون برای افطار؟
– نه بابا دستت درد نکنه. کار دارم.
-مامانم قیمه بادمجون درست کرده ها!
-جدی؟! حالا که فکرشو می ‌‌کنم می ‌‌بینم خیلی وقته مامانتو ندیدم خوبه بیام یه سری بهشون بزنم!
بعد آهی می کشد و در فکر فرو می رود.
– چی شد پشیمون شدی؟
آرام می خندد و می گوید: نه داشتم به اتفاق های توی پاساژ فکر می کردم. خیلی ناراحت می شم وقتی منو به چشم یه دختر خراب می بینن.
آه بلندی می کشد و ادامه می دهد: هوا دیگه داره تاریک می ‌شه. بریم تا افطار برسیم خونه تون. منم یه زنگ به مامانم بزنم.
گوشی اش را در می ‌‌آورد و مشغول تماس گرفتن می ‌‌شود. تاکسی می ‌‌ایستد و سوار می ‌شویم. نزدیک افطار است و با ترافیک سنگین خیلی دیر می رسیم. در راه اذان هم می گوید.
هوا دیگر کاملاً تاریک شده. به سرخیابان می ‌‌رسیم و از تاکسی پیاده می شویم. از خیابان تا خانه سه تا کوچه فاصله است. خیابان مثل همیشه شلوغ است. از دور پسرجوانی را کنار یک دکه می ‌‌بینم. سیگاری را گوشه ی لبش گذاشته و زیر چشمی ‌‌فرشته را نگاه می ‌‌کند. از کنارش به سرعت می ‌‌گذریم. فرشته زیر لب فحشی می ‌‌دهد که نمی ‌‌شنوم. خیابان را رد می ‌‌کنیم و به سرکوچه ی اول می ‌‌رسیم.
فرشته با خوشحالی دست هایش را به هم می ‌‌کوبد و می ‌‌گوید:آخ جون اذانم گفتن. قبول باشه.
– قبول حق باشه. بریم حسابی آب بخوریم که خیلی…
– رضوان رضوان اون پسره  پشت سرمونه!
برمی ‌‌گردم. پسر جوان به دیوار تکیه می ‌‌دهد و پک محکمی ‌‌به سیگار می ‌‌زند. فرشته هم برمی ‌‌گردد. پسر برای فرشته چشمکی می ‌‌زند. فرشته با حرص می ‌‌گوید: روانیه. ولش کن بیا بریم. خدا رو شکر توی کوچه آدم هست.
گام هایمان را تند تر می ‌‌کنیم. کوچه ی اول تمام می ‌‌شود. اما صدای پاهای پسرهمچنان می ‌‌آید. کوچه خلوت شده و دیگر کسی نیست. برمی ‌‌گردم و عقب را نگاه می ‌‌کنم فرشته هم همینطور. پسر با چشم های نفرت انگیز به فرشته نگاه می ‌کند. نیشخندی می ‌‌زند و گام هایش را تند می ‌‌کند. ما هم تندتر می ‌‌رویم. قلبم محکم در سینه ام می ‌‌کوبد. فرشته دستم را محکم فشار می ‌‌دهد. دستانش خیس عرق است. به رو به رو نگاه می ‌‌کنم. هیچکس نیست. صدای پاهای پسر تندتر می ‌‌شود. با همه ی توان وحشت زده شروع می ‌‌کنیم به دویدن. گلویم از شدت خشکی می ‌‌سوزد. صدای نفس هایمان باهم قاطی می ‌‌شود.
احساس می ‌‌کنم سینه ام تنگ شده. سرم گیج می ‌‌رود. اما باید بدویم. پسر نزدیک می ‌‌شود. سرعتمان را بیشتر می ‌‌کنیم. تا آخر کوچه چیزی نمانده بعدش به مسجد می ‌‌رسیم. آنوقت حتماً نمازگزارها هستند و در مسجد باز است. فرشته  نفس نفس می ‌‌زند. سینه ام به شدت می ‌‌سوزد اما صدای نفس های تند تند پسر که از پشت سر می ‌‌آید اجازه ی لحظه ای ایستادن نمی ‌‌دهد!
به آخرهای کوچه نزدیک می ‌‌شویم. از دور مردی را می ‌‌بینم که از فرعی کوچه دوم به کوچه سوم می ‌‌پیچد. خوشحال می ‌‌شوم. فرشته با صدای بریده تکرار می ‌‌کند: مس.. جد.
با همه ی سرعت می ‌‌دویم. اما فشار روزه و تشنگی رمقی برایمان نگذاشته. صدای پا هر لحظه
نزدیک تر می ‌‌شود.
دیگربه راحتی نور سبز مسجد را می ‌‌بینیم. به درمسجد می ‌‌رسیم. ناگهان دنیا برسرمان خراب می ‌‌شود. در مسجد بسته است! رنگ فرشته مثل گچ سفید شده. لب هایش خشک خشک شده اند. چشم هایش گرد شده. دستش را می ‌‌گیرم. دارم از حال می ‌‌روم ولی پسرجوان خیلی نزدیک شده. با تمام سرعتش می ‌‌دود.
– بدو فرشته. بدو داره می رسه. یه آقایی جلومونه خودمونو بهش برسونیم.
با آخرین نفس ها می ‌‌دویم. پسرجوان مانند ببر گرسنه می ‌‌دود.
– اوناهاش.. رض… وان بدو اون آقاهه.
صدای پای پسر آهسته می ‌‌شود. انگار با دیدن آن مرد حرکتش را آهسته کرده. اما همچنان می ‌‌آید. مرد از صدای پایمان می ‌‌ایستد. برای یک لحظه نگاهش می ‌‌کنم. اوهم نگاه می ‌‌کند. یک شلوار لی ‌‌با تیشرت مشکی جذب پوشیده.
– کمک می ‌خواین خانما؟
فرشته ناگهان دستم را می ‌کشد.
– بریم اینم مثل اون پسره ست.
پاهایم از زمین جدا نمی ‌‌شوند اما مغزم فرمان دویدن می ‌‌دهد. پسر به چند متریمان رسیده. جوری که با هر نفسش بوی سیگارش را حس می ‌‌کنیم.
ناگهان فرشته دستم را فشار می ‌‌دهد و با هیجان می ‌‌گوید: رضوان! حاج آقا!
روحانی مسجد را می ‌‌بینم. با خوشحالی درحالی که در حال افتادن هستیم به سختی سمت او می ‌‌دویم و با فریاد صدایش می ‌‌زنیم.
-حاج آقا! حاج آقا!
سریع می ‌‌ایستد. کنارش می ‌‌رسیم. با تعجب نگاهمان می ‌‌کند. من و فرشته هر دو نفس نفس می ‌‌زنیم. احساس آرامش به قلبمان هجوم می ‌‌آورد.

*
مادر تند تند لیوان های آب قند را هم می ‌‌زند.
– بخورید. بخورید نفستون جا بیاد.
فرشته حسابی می ‌‌خندد: وای خاله جون دو لیوان پر تا حالا خوردیم الآن شکرک می ‌‌زنیم دیگه.
باورکنین خوبیم.
– الحمدلله الهی شکر که خوبید.
مادر تلویزیون را سر شبکه سه می ‌‌گیرد.
– الآن یه کم دیگه این حاج آقا صحبتش تموم بشه سریالش شروع می ‌‌شه.
و بعد صدای تلویزیون را بلند می ‌‌کند. آهنگ قشنگ و آرامی ‌‌پخش می ‌‌شود.
– بسم الله الرحمن الرحیم. سلام علیکم. بحث امشبمان درباره ی پوشش است. ما یک آقای دکتر را ازکجا می ‌‌شناسیم؟ از لباسش. یک آقای پلیس را؟ او راهم از لباسش. لباس اولین زبان آدم است. قبل از اینکه ما خودمان را معرفی کنیم، او ما را معرفی می ‌‌کند. ما وقتی یک آقایی را با کت و شلوار مرتب می ‌‌بینیم، می ‌‌گوییم چه انسان با شخصیتی. یک خانم محجبه را می ‌‌بینیم، می ‌‌گویم چه خانم با شخصیتی. خب این را از کجا می ‌‌گوییم؟ از روی لباسش. می ‌‌شود ما یک لباس تنگ و کهنه و پاره بپوشیم بعد بگوییم ما با شخصیتیم؟ دیگران احترام بگذارند؟ نمی ‌‌شود. حتی اگر واقعاً با شخصیت باشیم، دیگران از کجا باید بدانند؟ حواسمان باشد چه می ‌‌پوشیم. چگونه خود را معرفی می ‌‌کنیم. برخورد دیگران با ما در مرحله ی اول از روی پوششمان شکل می ‌‌گیرد. خوب خودمان را معرفی کنیم. وسلام علیکم و رحمت الله.
احساس فرو رفتن در یک چشمه ی آب خنک را می کنم. احساس سبکی. تمام حرفی را که می خواستم به فرشته بزنم حاج آقا گفت. به فرشته نگاه می کنم. نگاهش هنوز به صفحه ی تلویزیون خیره مانده است و به فکر فرو رفته.

/انتهای متن/

6 Comments

  1. ناشناس گفت:

    سلام
    داستان خودت را معرفی کن خانم مرعشی بسیار زیبا و بامفهوم بود
    شرح زیبایی از اتفاقاتی هست که توی جامعه ما داره اتفاق می افته
    امیدوارم هممون درس خوبی ازش بگیریم
    دهقانی

  2. ناشناس گفت:

    عاااااالی بود. خیلی قشنگ بود

  3. *ستاره* گفت:

    واقعا عالی. کاش همه دخترای ایران حواسشون به این نکته بود….

  4. *ستاره* گفت:

    سلام. واااااقعا عالی. کاش همه دخترای ایران حواسشون به این نکته بود….

  5. ناشناس گفت:

    داستان خیلی خوبی بود.

  6. ناشناس گفت:

    سلام 🙂
    خیلی داستان قشنگ و ساده ای بود،در عین حال جذاب و آموزنده،من که خوشم اومد:)
    قلمت موندگار دوست عزیزم؛)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد