داستان / خانه شنی

دیگه الآن دلواپس چی باشم مادر؟ دستم که تو جیب خودمه، بچه هامم که پیشم هستن.
خدا بزرگه. اونی که بیاد خواستگاری دخترم، شعور داره. میاد تحقیق می کنه و می فهمه که شوهرم غیرت نداشت. یه عمر من کار کردم و اون خورد.

0

زن دستش را گرفت به دیوار و یکی یکی پله های بلند و کم عرض ساختمان قدیمی را بالا رفت. به پاگرد پله ها که همان آشپزخانه اش بود رسید. کیسه خریدش را گذاشت روی تنها کابینت فکستنی. با یک دست مقنعه اش را درآورد و با دست دیگرش در یخچال را باز کرد. شیشه آب را برداشت و سرکشید. قطره های آب از کنار لبش شره کرد روی گردنش. دستی به گردنش کشید و نفسی تازه کرد.

از لای در اتاق که هیچوقت کامل کیپ نمی شد، پاهای دراز شده مرد پیدا بود. زن در را باز کرد. مرد که یک وری روبه روی تلویزیون لم داده بود و کنترل را در دستانش می گرداند، به محض دیدن زن، هول زده تلویزیون را خاموش کرد. صاف نشست و با تته پته گفت: کِی اومدی؟

و از جایش بلند شد. بعد ادامه داد: ساعت چنده؟ بچه ها هنوز نیومدن؟

زن نگاهی به تلویزیون خاموش انداخت. در کمد جهازش را باز کرد. کیفش را داخل کمد گذاشت و گفت: نمیان. رفتن خونه مادرم.

مرد نشست روی زمین و دوباره به متکاهایی که شکل بازویش را گرفته بودند یله داد.

– بعداز ظهر دو سه تا از دوستام میان اینجا. اگه خواستی تو هم برو خونه مادرت.

زن از دو اتاق تو در تو رد شد. در تراس را باز کرد. روپوش نمدارش را انداخت در سبد رخت چرک های توی تراس.

مرد ادامه داد: سیروس هیچ حالش خوش نیست. گفتم یه کم بیاد باهاش حرف بزنیم شاید آرومتر بشه. آخه می دونی زنش دو تا پاشو کرده تو یه کفش که طلاق می خوام. 

بعد مرد دستش را دراز کرد و گوله جوراب هایش را از پشت متکاها برداشت. از هم جداشان کرد و در هوا تکانشان داد و گفت: یکی نیست بگه اون موقع که همه حقوقشو می ریخت تو دامنت خوب بود حالا که بیکار شده اَخی شده؟ زن جماعت همین که حقوق بگیر می شن…

صدای بال بال زدن کبوترهایی که وسط تراس نشسته بودند و به زمین نوک می زدند صحبت مرد را قطع کرد.

مرد از جایش بلند شد و رفت طرف آشپزخانه. صدایش می آمد.

– اون از مرتضای بیچاره که بعد از ۱۲ سال زندگی یه ساک دادن دستش و گفتن هری، اینم از سیروس که به سر زنش قسم می خورد. زندگی بالا و پایین داره. وقتی کار نیست، نیست دیگه. نمی شه که آدم خودشو بکشه!

مرد ایستاد میان درگاهی و کیسه خالی غذای کبوترها را نشان زن داد.

– دونه کفترا تموم شده. برم بخرم؟ حیوونای بی زبون گرسنشونه.

زن کیف دستی ‌اش را از پشت آینه روی طاقچه برداشت و اسکناسی به مرد داد. مرد پول را گذاشت جیب عقب شلوارش و از پله ها سرازیر شد.

زن گوشی تلفن را برداشت. نگاهش به راه رفته مرد مانده بود. شماره گرفت. تکیه اش را داد به دیوار و منتظر ماند.

– الو میترا جان خوبی مادر؟

– منم خوبم. نه نیست. رفت چیزی بخره.

زن آرام آرام سُر خورد و نشست روی زمین.

– نه هنوز نگفتم. می گم عزیزم می گم. خودمم دیگه صبرم سر اومده. شماها به کاراتون برسین تا یه وقت از دانشگاهتون عقب نمونین. گوشیو بده مادرجون.

– سلام مادر. زحمت بچه ها افتاده گردنتون.

– آره مادر این بار دو ماه هم نشد. با چه مکافاتی دوست و آشنا براش کار پیدا می کنن. فوری یه بامبولی درمیاره و دوباره می شینه تو خونه. مرد کار نیست که…

زن سیم تلفن را دور انگشتانش پیچاند و باز کرد

– همه عمرم به هیچ رفت مادر. کاش عقل الآن رو بیست سال پیش داشتم.

– بچه ها نباشن بهتره. مدام با باباشون اره می دن، تیشه می گیرن. بزرگ شدن دیگه. تا یادشونه مادرشون سر کار بوده و پدرشون توی خونه.

زن گوشه تیز ناخنهایش را با دندان گرفت.

– دیگه الآن دلواپس چی باشم مادر؟ دستم که تو جیب خودمه، بچه هامم که پیشم هستن.

– خدا بزرگه مادر. اونی که بیاد خواستگاری دخترم، شعور داره. میاد تحقیق می کنه و می فهمه که شوهرم غیرت نداشت. یه عمر من کار کردم و اون خورد.

صدای خش خش مشمعی به گوش زن رسید. تکیه اش را از دیوار گرفت و گفت: باید قطع کنم. دم غروب می رسم پیشتون.

مرد وارد اتاق شد. راه افتاد سمت تراس. نگاه گذرایی به صورت زن انداخت. دم در تراس ایستاد. برگشت و خیره شد به چشمان زن. دل زن هری ریخت. مرد گفت: قبل از رفتنت یه شامی درست کن بعد برو. دوستام میان زشته.

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده