داستان/ باران شکلات

فاطمه دانشور جلیل[۱] به صورت حرفه ای از سال ۱۳۸۹ وارد وادی داستان نویسی شد. دوره داستان نویسی و نقد داسنان را در حوزه هنری تهران گذراند . “مرخصی اجباری ” و ” بهترین بابای دنیا ” مجموعه داستان کوتاه در حوزه دفاع مقدس از دانشور به چاپ رسیده است. از برگزیدگان جشنواره وقف، جشنواره ادب و هدایت و جشنواره یوسف است.

6

نگران بودم. دلم می­ خواست  همه چیزعالی باشد. این مهمانی هر مهمانی نبود. فرق داشت. باید سنگ تمام می ­گذاشتم اما امسال… با خودم فکر می­ کردم که کاش قبول نمی ­کردم اما اگر قبول نمی­ کردم مادرم ناراحت می ­شد. دلم هم نمی ­خواست حرف مادر پیرم را زمین بیاندازم.

– امسال به خاطر من مولودی بگیر. خودت که می ­دونی من دیگه آفتاب لب بومم. شاید تا سال دیگه ماه ربیع نباشم.

– این چه حرفیه مادر جون. خدا شما رو برامون نگه داره.

– تعارف که نمی ­کنم زهره جون. با این قلب خرابم و فشار خونی که دارم تا یه ساعت دیگه­ ام وضعیتم مشخص نیست چه برسه یک سال دیگه.

– خواهش می ­کنم دیگه از این حرف­ ها نزنید. خودتون می­ دونید که من ده ساله با تمام عشقم دارم برای میلاد رسول جشن می­ گیرم. خدا رو شکر هر سال هم بهتر از سال قبلش بوده. اما امسال شرایطمون خاصه. نمی ­تونم به رضا حرفی بزنم.

– می ­دونم عزیزم. من حرفم اینه که جشنت رو مختصرتر بگیری. مهمونای کمتری صدا کن و کمتر خودت رو به خرج بنداز ولی مولودی رو بگیر.

   هر کاری می­ کردم مادرم متوجه وخامت اوضاع پیش آمده­ مان نبود. با مِن و مِن گفتم: مادر جون هر سال چند میلیون خرج ناهار و شکلات و شیرینی و خانم گوینده مولودیم می ­شد. حالا هر چه قدر هم مختصر بگیرم باید پول باشه یا نه؟ شما که غریبه نیستید، هر چی طلا و پس انداز داشتیم دادیم برای بدهی­ های رضا. تازه خونه رو هم یه ماهه گذاشتیم برای فروش. توی این هیرو ویری من اصلاً روم نمیشه به رضا حرفی بزنم چه برسه بخوام از مولودی بگم.

مادرم کمی سکوت کرد و گفت: عجب! نمی­ دونستم این­ همه اوضاعتون خرابه. چرا از من مخفی کردی؟ فقط به من گفته بودی که حسابدار شرکت رضا، تمام پول ­های شرکت رو برداشته و فرار کرده.

– خوب مادر جون تمام پول ­های شرکت رو حسابدار برده و رضا باید تاوانش رو بده. شش ماهه. ماشینش رو هم رضا هفته ­ی پیش فروخت…

با بغض ادامه دادم: یک هفته است که بدون ماشین رضا میره دنبال بدبختی­ هاش.

مادرم با لحن غمگین از پشت تلفن آهی کشید و گفت: پس اگه اوضاع این­ طوری باشه حق با توست. نمیشه اصلاً به شوهرت حرفی از مولودی بزنی. من کمکت می­ کنم. خودت که می ­دونی هر چی پس انداز داشتم خرج عمل قلب بازم شد. مهمونات رو دعوت کن و پول خانم گوینده­ ات رو  من می ­دم. یه کم هم شکلات می­ گیریم.

با اعتراض گفتم: مادر جون زشته. از قدیم می ­گن سفره ی ننداخته یه عیب داره ولی سفره­ ی انداخته هزار عیب. خودتون که توی این ده سال شاهد بودید چقدر مولودی­ هایی که می ­گرفتیم مفصل بوده. حالا خجالت می کشم یک­دفعه فقط بشه سخنرانی و مولودی خونی و پذیرایی با چای و شکلات.

– نمی ­دونم چی بگم. من خیلی دلم می ­خواست که امسال هم مولودیت رو می ­گرفتی. کاری که از دستم برمیاد هم همین اندازه است. بازم فکرهاتو بکن. شاید سال دیگه من نباشم.

   همین حرف ­های مادرم باعث شد که قبول کنم امسال هم مثل ده سال گذشته هفده ربیع الاول مولودی بگیرم. خودم هم دوست داشتم نه اینکه دلم نخواهد. نه. فقط ناراحت بودم از این که مثل سال ­های پیش مفصل نیست و پذیرایی درست و حسابی از مهمان ­های رسول اکرم نمی ­توانم بکنم.

   همه­ ی مهمان­ ها را یا با تلگرام یا تلفنی دعوت کردم. مثل هر سال بالای سیصد نفر شدن. در و همسایه هم که خودشان می ­دانستند و می ­آمدند. با خانم حاج آقا صبوری هم صحبت کردم و مثل دو سال قبل ازش خواستم تا حسینیه سر خیابان را در اختیارم بگذارد. حسینیه هم بزرگ بود و هم پله نداشت. خانم گوینده را هم دعوت کردم و مادرم پولی را که باید به او می ­دادم داخل پاکت به من داد. حالا فردا روز مولودی است و من غمگینم از اینکه شرمنده­ ی مهمان­ های رسولم.

   وضو گرفتم و نماز ظهر و عصرم را خواندم. سر به سجده گذاشتم و های های گریه کردم. انگار تمام اضطراب درونم بالا آمده بود و توان مقابله نداشتم. “خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن! خدایا خودت از دلم آگاهی. من این مولودی رو فقط برای رضای تو و به خاطر رسولت می ­گیرم. نه برای خودنمایی و به به گفتن مردم. این مولودی رو می­ گیرم تا کاری کرده باشم برای اهل بیت. برای اینکه عملاً نشون بدم که در شادیهاشون شادم و در غم­ هاشون غمگینم. برای این که به رسول اکرمت بگم واقعاً دوستش دارم. برای اینکه جوون ­ها و بچه های فامیل سالی یک بار هم که شده چند تا حدیث از پیامبر به گوششون بخوره و عشق اهل بیت توی دلشون بارور بشه. خدایا کمکم کن…”

همین­طور سر به سجده عقده­ ی دلم را با خدا باز می­ کردم که صدای زنگ تلفن خانه بلند شد. به سمت گوشی رفتم تا جواب بدهم.

– سلام اکرم خانم شمایی؟ حالتون چطوره؟

چند دقیقه با دوستم اکرم صحبت کردم و آخرش گفت: زهره جون من برای مولودیت پارسال نذر کردم که خدا رو شکر قبول شد. خبر داری که دخترم الهام امسال دانشگاه قبول شد. حالا می­ خوام ده کیلو شکلات بخرم برای مولودی بیارم، کافیه؟

– قبول باشه. آره خیلی هم خوبه.

   صحبتم با اکرم زیاد طول نکشید. گوشی را که قطع کردم، خدا را هم شاکر شدم. شکلات خریده بودم اما خیلی کم بود اصلاً برای سیصد تا مهمان جوابگو نبود. دلم می­ خواست مثل هر سال این­قدر شکلات می­ بود که خانم گوینده موقع مولودی خواندن، باران شکلات روی سر مردم بریزد. حالا با حرف اکرم دلم کمی گرم شد. با خودم گفتم: الحمدالله شکلات مولودی جور شد. مولودی بدون شکلات که فایده نداره.

در افکار خودم غرق بودم که دوباره زنگ تلفن خانه بلند شد. اینبار دختر خاله ­ام ناهید بود. کمی با هم خوش و بش کردیم و گفت: زهره جون هر سال چند کیلو شیرینی برای مولودی می­ خری؟ سال قبل برای خونه دار شدنم نذر کرده بودم که خودت می ­دونی، الحمدالله امسال بعد از پونزده سال مستأجری بالاخره صاحب خونه شدم…

از خوشحالی بقیه ­ی حرف­ های دختر خاله ­ام را نمی ­شنیدم. چند بار گفت: زهره جون! الو! زهره جون! صدامو داری؟

با بغضی که از خوشحالی توی گلویم جمع شده بود گفتم: بله. بله. می­ شنوم.

– نگفتی. چند کیلو شیرینی بخرم؟

این ­طوری قرار شد که ناهید هم تمام شیرینی مولودی را که نذر کرده بود بخرد. حرف­ های ناهید که تمام شد دیگر بغضم ترکید و دوباره گریه کردم اما این بار اشک شوق بود. با خودم گفتم: زهره ایمانت ضعیفه. تو فکر می­ کردی مولودی رو هر سال تو می ­گیری؟ نه تو هیچ کاره بودی. شاید فقط یک وسیله. حالا دیدی چطوری همه چیز جور شد؟

زنگ درِ کوچه این بار مرا از تنهایی در آورد. نگاهی به ساعت دیواری انداختم. ساعت دو بود. هنوز زود بود تا الهام و پرهام از دانشگاه بیایند. پای آیفون رفتم.

– بله!

– سلام. خانم صادقی؟ از طرف بنگاه اومدیم تا خونه تونو ببینیم.

– چرا هماهنگ نکردن؟

– با شماره خونه تماس گرفتن اما اشغال بود. خانمم هم همراهمه اگه اشکالی نداره بیایم بالا واحد شما رو ببینیم. زیاد مزاحمتون نمی­ شیم.

نگاهی به زن مانتویی کنار مرد انداختم که از مانیتور آیفون تصویری مشخص بود. دلم نیامد که ردشان کنم. گفتم: بفرمایید طبقه دوم.

خانه مرتب بود. زن بدون اجازه درِ تک تک اتاق­ ها را باز کرد و داخلشان شد و نگاه کرد. اعتراضی نکردم. خیلی وقت بود که رضا خانه را برای فروش گذاشته بود و مشتری پیدا نمی شد. زن گفت: چرا اتاق ­هاتون کمد دیواری نداره؟ چرا تراس ندارید؟ رخت هاتونو کجا پهن می کنید؟ چرا پکیجتون توی آشپزخونه است؟ خطرناکه!

همین ­طور یک ریز زن ایراد می ­گرفت که رضا در را باز کرد و وارد شد. با تعجب نگاهش کردم. جلو رفتم و گفتم: سلام. چقدر زود اومدی؟ خسته نباشی. اتفاقی افتاده؟

رضا جواب سلامم را داد و با مردی که برای خرید خانه آمده بود دست داد و گفت: ببخشید ما دیگه قصد فروش خونه مون رو نداریم.

زن متعجب گفت: وا! اگه قصد فروش ندارید برای چی به بنگاه سپردید؟ مردم رو مسخره کردید؟

شوهرش چپ چپ به زن نگاه کرد و بعد با احترام رو به رضا گفت: صاحب اختیارید آقا. ان شاءالله خیرش رو ببینید.

رضا در جواب مرد تشکر کرد و گفت: به بنگاه هم اطلاع بدید که دیگه مشتری نفرستن. البته خودم هم تماس می­ گیرم.

در برابر چشم ­های بهت زده ­ی من، زن و مرد رفتند. رضا در را پشت سرشان بست و به سمتم آمد. چشمانش برق می ­زد. گفتم: آقا رضا بعد از عمری یه مشتری پیدا شد اونم خودت پروندی!

رضا لبخند زد و گفت: یه هفته بود می­ خواستم بهت خبر خوش بدم اما چون صد در صد نشده بود چیزی نگفتم. امروز صد در صد شد.

خوشحال گفتم: زودتر بگو ببینم. ان شاءالله همیشه خوش خبر باشی.

– حسابدار شرکت رو گرفتن.

شوکه شدم. نمی­ دانستم خبری که می­ شنوم در خواب به من گفته می­ شود یا بیدارم. یعنی ممکن بود بعد از شش ماه حسابدار را گرفته باشند! چقدر این شش ماه به من و رضا سخت گذشت. همین ­طور متعجب به چشمان رضا خیره نگاه می ­کردم.

– کجایی خانومم؟ حالت خوبه؟

– خوبم. خیلی خوبم. باورم نمی ­شه. یعنی همه چیز تموم شد؟

دندان­ های رضا از شادی تماماً دیده می ­شد. دستم را گرفت و فشار داد و گفت: آره عزیزم همه چیز درست شد. دیگه نگران نباش. تا مطمئن شدم دلم نیومد تلفنی بهت بگم. می ­خواستم خوشحالیت رو ببینم.

– واقعاً خوشحال شدم. الحمدالله.

– تا بچه ­ها نیومدن من می ­رم یه جعبه شیرینی بگیرم زود برمی­ گردم.

رضا این را گفت و رفت. دیگر توان ایستادن نداشتم. رو به قبله زانو زدم و بعد سر به سجده گذاشتم و خدا را شکر کردم. یاد حرف مادرم افتادم که گفت: امسال به خاطر من مولودیت رو مختصر بگیر و دل من پیر زن رو شاد کن مطمئن باش ان شاءالله تا سال دیگه کارهاتون درست می­ شه و باز هم مولودیت رو مفصل می­ گیری.

***

   همه ­ی مهمان ­ها آمده بودند. حسینیه گوش تا گوش پر بود و جای سوزن انداختن نبود. خیلی چهره ­های جدید دیدم. دخترهای محل حسینیه را صبح زود با بادکنک و تور رنگی تزیین کرده بودند. صدیقه خانم و چند نفر از خانم­ های محل مشغول چای دادن و پذیرایی بودن. سید خانم هم به موقع آمده بود و سخنرانی ­اش را با چند تا حدیث از پیامبر شروع کرد. چند تا کاسه ­ی بزرگ پر از شکلات روی میز روبه رویش گذاشته بودیم تا وقتی مولودی خوانی را شروع می ­کند به سمت مهمان­ ها بپاشد.

ناهید هم کلی شیرینی آورده بود. همه چیز عالی بود. مثل سال ­های قبل. فقط امسال ناهار نبود. پیش خودم گفتم: ان شاءالله سال بعد.

نزدیک ظهر شد. صف­ ها مرتب شد و نماز جماعت هم خواندیم. شوهر سید خانم امام جماعتمان شد. بعد از نماز شیرینی و چای پخش کردند. هیچ چیز کم نیامد. یکی یکی جلو میامدن و از من تشکر می­ کردند و خدا حافظی می ­کردند و به سمت حیاط می ­رفتند. حیاط از جمعیت پر شده بود. به صدیقه خانم گفتم: چرا همه توی حیاط جمعند؟ در کوچه مگه قفله؟ نکنه بنده ­های خدا فکر می کنن امسال هم ناهار می ­دیم.

آخه هر سال جلوی در، هنگام خروج مهمانها رضا خودش به همراه دوستانش می­ آمدند و غذا را در یک بار مصرف به مهمان­ ها می ­دادند. صدیقه خانم در جوابم گفت: وا زهره خانم مگه خبر ندارید شوهرتون با دوستاشون دم درند و دارن ناهار می­ دن. دخترت الهام گفت.

باورم نمی ­شد. الهام را صدا زدم و گفتم: دخترم تو خبر داشتی بابات ناهار میاره؟

الهام گفت: آخ ببخشید. یادم رفت بهتون بگم. صبح قبل از این که بیام حسینیه بابا تلفن کرد و گفت به مامانت بگو مهموناش رو ناهار نگه داره. مثل هر سال میارم دم در حسینیه و پخش می­ کنم.

با شنیدن این حرف الهام اشک ذوق در چشمانم جمع شد. مادرم روی صندلی کنار سید خانم نشسته بود. به سمتش رفتم و دستش را بوسیدم. گفتم: مادر جون متشکرم که منو تشویق کردید تا امسال مولودی بگیرم.

مادرم خوشحال گفت: الحمدالله همه چیز عالی بود. بارون شکلات رو دیدی توی سر مهمون­ ها؟ همون ­طور بود که همیشه دوست داشتی.

 

[۱] فاطمه دانشور جلیل،  تیر ماه سال ۱۳۵۶ در تهران به دنیا آمد.  هر چند از نوجوانی دست بر قلم داشت اما به صورت حرفه ای از سال ۱۳۸۹ وارد وادی داستان نویسی شد .  دوره غیرحضوری و بعد حضوری داستان نویسی را در حوزه هنری تهران با موفقیت سپری کرد و به دنبال آن از جلسات نقد هفتگی استاد محمدرضا سرشار در حوزه هنری بهره مند گردید. 
داستان های متعددی از او در مجلات و سایت های ادبی مننتشر شده است.  
مرخصی اجباری ” و ” بهترین بابای دنیا ” مجموعه داستان کوتاه در حوزه دفاع مقدس از دانشور به چاپ رسیده است. 
گردان سیاهپوش و دو کتاب دیگر در بخش زندگینامه داستانی شهدا را هم زیر چاپ دارد. 
کسب مقام اول تهران در جشنواره وقف و کسب مقام سوم کشوری در جشنواره ادب و هدایت و کسب رتبه تقدیری در ششمین جشنواره یوسف،  بخشی از موفقیت های این نویسنده است.

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده