داستان/ آقاجان

شیما جوادی در تابستان سال ۱۳۵۹ چشم به جهان گشود. او فارغ التحصیل رشته ی حقوق قضایی است و دوره های داستان نویسی رابا استاد تجارگذرانده است.

2

 دیشب خواب آقاجان را دیدم. خواب دیدم مثل تمام شب‌ِ چله ‌های آن وقت‌ ها که زنده بود، دست‌ هایم را گرفته و با خودش به بازار برده. خرید شب‌ چله همیشه با آقاجان بود. تخصصی داشت در خریدن هندوانه ی تو سرخ و شیرین. از صبح به خاطر خوابم، بغض داشتم. قابلمه ‌ای توی آشپزخانه زمین می‌ افتد. پشت بندش صدای داد ‌و ‌بیداد منیره می ‌آید: «اَه ببین دختره چه بساطی برای ما درست کرده. اون وقت خودش چپیده توی اتاقش. بی‌خود هیس هیس نکن. داد می‌ زنم بشنوه. خودش طرح برنامۀ شب‌ چله ‌گیری می‌ ذاره بعد هیچ غلطی نمی ‌کنه.»

یکی با قاشقی چیزی می‌ زند به روی دری که بین اتاق ما و آشپزخانه است. البته اینجا ناهارخوری بوده. یک در آشپزخانه باز می‌ شده به ناهارخوری. دانشگاه وقتی خانه را از صاحب‌ خانه می خرد، ناهارخوری و پذیرایی را با ورقه‌ های چوبی نازک از هم جدا می‌ کند و دو تا اتاق درست می ‌کند. منیره وقتی می بیند جواب نمی ‌دهم، محکم تر می ‌کوبد: «اوی من عدس پلو با قیسی و خرما و برگه درست نمی‌ کنم. شما تو دهاتتون این شکلی می ‌پزید به ما ربطی نداره. ما شب ‌چله عدس پلو نمی‌ خوریم.»

خانم ‌جان شب ‌های ‌چله عدس ‌پلو درست می‌ کرد. با خرماهایی که آقا‌جان از ته بازارچه، از عبدل می ‌خرید. قیسی ‌ها و برگه‌ ها را هم خودش می ‌گرفت. با آلو و زرد آلوهایی که تابستان از مرند برایش می‌ آوردند. امسال فقط برای جیره ی من که بیاورم خوابگاه درست کرده بود. بعد از آقاجان دیگر لب به قیسی و برگه نمی ‌زند. من هم نمی ‌خورم. می ‌دهم به بچه ‌های خوابگاه. رزیتا به منیره می ‌گوید: «نپز بچه تهرون! دستمون که کج نیست خودمون می‌ پزیم. حالا تا کل آشپزخونه رو منفجر نکردی، برو بیرون.»

صدای قِل خوردن قابلمه ای توی آشپزخانه می‌ آید. رزیتا داد می‌ زند: «اُی دیوونه! چرا قابلمه رو با پات پرت می‌ کنی؟»

صدای ترکی حرف زدن آرام سولماز می ‌آید. خوب نمی‌ فهم چه می‌ گوید. لابد دارد روی گاز شمارۀ چهار که مال ماست و بغل همین در است، آشپزی می‌ کند. رزیتا می ‌گوید: «سُولی جون بزن کانل یک بفهمم چی می‌ گی؟ شما ترک‌ ها هم امروز ما رو گرفتید هاااا. همشهریت کجاست؟ ما رو تنها با این بچه تهرون خل ‌و چل ول کرده تو آشپزخونه.»

سولماز جواب می ‌دهد: «بابا از اول هم قرار شد عدس پلو و آش انار رو ما درست کنیم. جیران بره دنبال آجیل شب‌ چله و هندونه. من که حال تا خیابون گاراژ رفتن رو نداشتم. تو هم که از خیابان‌ گاراژ می ‌ترسی. این بچه تهرونی هم که اَه و پیفش از همین خیابون خودمون میاد، دیگه چه برسه گاراژ. بقیه هم که تمیز‌کاری می ‌کنن.»

رزیتا بلند می‌ خندد: «سولی یک کلمه پرسیدم. یه جزوه ی صد صفحه‌ ای حرف زدی بابا. حالا جیران خانم متخصص هندونه، چرا نمی ره بیرون؟ الآن غروب می ‌شه، گاراژ خطرناکه‌ ها.»

سولماز جواب می‌ دهد: «حال نداره. بیا جلوتر، بیا درگوشت بگم…»

صدایش نمی ‌آید، اما می‌ دانم دارد در گوش رزیتا چه می‌ گوید. صبح که از خواب بلند شدم. بالشم خیس اشک بود. صبحانه نخوردم. همین طور نشستم پای سفره. دست وصورت نشسته. گفتم: «کاش شب چله نمی گرفتیم.»

نگاهم را بالا آوردم. به سولماز که استکان چای به دست با دهان باز نگاهم می ‌کرد، نگاه کردم و گفتم: «برم به مهری بگم کنسلش کنه؟»

سولماز استکان را روی سفره گذاشت: « با منیره چی کار می‌ کنی؟ دوشنبه شب که طرح شب چله رو دادی، کلی معرکه گرفته بود که از این شب ‌چله ی شهرستونی خوشش نمیاد. مهری کلی زور زد تا همه رو راضی کرد، پول جمع کردیم برای امروز.  چی شده؟»

نگاهم را انداختم پایین، زیر لب گفتم: «خواب آقاجون رو دیدم. می‌ خوام برم خونه. الآن بلیط هواپیما بگیرم. برای شب می رسم پیش خانم جون.»     

سولماز آهی کشید و شانه ‌اش را انداخت بالا.

نفس بلندی می ‌کشم. از توی آشپزخانه فقط صدای یکنواخت قاشق، قابلمه و همهمه ی  بچه‌ ها می‌ آید. بلند می ‌شوم. شال پشمی ‌ام را می‌ اندازم روی رادیاتور ‌داغ. یک پایم را می ‌گذارم رویش. خودم را می ‌کشم بالا. پنجره ی کشویی را باز می ‌کنم. یک پای دیگرم را می ‌گذارم روی موزاییک ‌های ‌طوسی‌ خال ‌خالی. به اینجا نمی ‌شود بالکن گفت. نمی ‌دانم صاحبخانه برای چه منظوری اینجا را درست کرده، مثل بالکن است، اما از پنجره راه دارد به جای در! نرده هم ندارد. می تونی از لبه ‌اش بیفتی توی حیاط پشتی، اما جای خوبیست برای گذاشتن خرت و پرت‌ های ما، یا شب ‌های امتحان از سر و صدا فرار کنی و بیایی بنشینی اینجا مثلاً درس بخوانی.

   می ‌نشینم روی زمین. سرمای استخوان سوز کرمانشاه توی تنم می ‌رود. مور‌مورم می ‌شود، اما دلم نمی‌ خواهد بلند شوم. زانوهایم را بغل می ‌کنم. چانه ‌ام را می ‌گذارم رویشان. اول خیلی ذوق داشتم. می ‌خواستم مثل آقاجان همه را دور هم جمع کنم. حالا که قرار نبود امسال برعکس سال‌ های قبل خانه باشم، دلم می ‌خواست شب یلدا دور و ‌ورم شلوغ باشد. برای بچه ‌ها قصه بگویم. درست مثل آقاجان. آقاجان خوب نقالی می‌ کرد. طوری شاهنامه می ‌خواند که خودت را درست وسط میدان می ‌دیدی. نزدیک سهراب که توی بغل رستم جان می‌ داد، یا سیاوش وقتی از آتش رد می ‌شد. روی زانوهایش می ‌نشستم و قصه می‌ گفت. خسته که می ‌شد، از دمنوش‌ های مادرجان می ‌خورد. به من از توی جیب جلیقه ‌اش نخود و کشمش می‌ داد.

   بغض می ‌کنم. چشم ‌هایم پر می ‌شود. از صدای کشیده شدن درب کشویی پنجره از جا می‌ پرم. به منیره نگاه می ‌کنم که ابروهای به هم پیوسته ‌اش بیشتر توی هم گره خورده. دهانش را کج کرده و نگاهم می‌ کند: «جیران خانم؛ مهری می ‌گه داره شب می ‌شه نمی خوای بری خیابون گاراژ هندونه بخری؟»

پوزخند می ‌زند: «گفته بودی مثل آقاجونت خوب بلدی هندونه بخری. مهری گفت باهات بیام، اما بهش گفتم تو توی گاراژ تنهایی اذیت نمی ‌شی. هرچی باشه توی میدون بزرگ شدی. آقاجونت میوه فروش بوده.»

 می‌خندد. پشتش را می‌ کند و می ‌رود سمت در اتاق: «بیخود نیست می‌ تونی هندونه ی تو سرخ بخری.»

دلم می‌ خواهد بلند شوم، موهای فرفری‌ اش را بگیرم بکشم. چند تا هم بزنم توی صورتش، بچه تهرونی از خودراضی! آقاجانم میوه فروش نبود، انباردار بود، دو دهنه مغازه داشت. بعد هم همیشه می‌ گفت: «این ‌که انباردار باشی یا میوه فروش، جیرانیِ بابا ربطی نداره بتونی هندونه ی تو سرخ انتخاب کنی. باید بلد باشی بابا جان. یاد می ‌گیری، خودم یادت می ‌دم.»

حرصم می‌ گیرد. بلند می ‌شوم. باسنم از سرما سِر شده. کف پایم هم ذق ذق می ‌کند. از لبه ی پنجره، آرام می ‌پرم توی اتاق. لباس‌ هایم را می ‌پوشم. کیفم را می ‌اندازم روی شانه ‌ام و می ‌روم توی حیاط. مهرنوش توی حیاط خم شده روی زمین و چیزی جمع می ‌کند. با بی تفاوتی از کنارش رد می ‌شوم. برگی خشک را زیر پایم لگد می‌ کنم. با صدای فریاد مهرنوش در جا خشکم می ‌زند. آرام نگاهم را به سمتش برمی‌ گردانم. به برگ‌ خشک ‌خرده شده زیر پایم نگاه می ‌کند: «اوی حواست کجاست؟ خرابش کردی.»

به پیشانی ‌ام چینی می ‌اندازم. به برگ خرد شده نگاه می ‌کنم: «چی شده؟ چی رو خراب کردم؟»

– برگ نازنینم رو.

با حرص نفسم را بیرون می ‌دهم. نگاهش می‌ کنم. تازه متوجه آبکش‌ صورتی ‌برنج پر از برگ‌ های خشک توی دستش می ‌شوم. اشاره می ‌کنم به سبد: «چه غلطی می‌ کنی توی سرما؟ امشب کلی کار داریم ها.»  

چشم ‌های ریزش را ریزتر می‌ کند: «واااا، مگه نمی‌ بینی؟ بیکار ننشستم که. کار دیزاین شب‌ چله با منه ‌هاااا.»  

سرم را تکان می‌ دهم. در را باز می ‌کنم و از خوابگاه بیرون می ‌زنم. همین ‌طور بی هدف راه می‌ روم تا می ‌رسم به پارک‌ معلم سر خیابان. می ‌نشینم روی یکی از نیمکت‌ ها. به بچه ‌ها که بازی می ‌کنند نگاه می ‌کنم. به پیرمردهایی که روی نیمکت کنار هم نشسته ‌اند. یکی مثل آقاجان کلاه ‌شاپو گذاشته. آقاجان یک کلاه ‌پوست هم داشت که زمستان ‌ها سرش می ‌گذاشت. با خودم آوردمش خوابگاه. گاهی وقتی توی حیاط راه می ‌روم سرم می ‌گذارم. دیشب اما توی خواب سرش لخت بود! انگار تازه تیغ انداخته بود به سرش. خیلی وقت بود که خواب آقاجان را ندیده بودم. توی خواب بازار، بازار همیشگی نبود. زیادی شلوغ بود. از میان جمعیت نمی ‌توانستم خوب دکان ‌ها را ببینم. خیلی کوچک بودم. آقا‌جان اخم کرده بود. آرام حرف می ‌زد. برعکس همیشه. به هیچ‌ کس سلام نمی ‌داد. فقط تند تند راه می ‌رفت. هی تکرار می­ کرد: «جیران؛ امشب خانم جانت رو تنها نذاری بی من.»

   دلم برای خانم ‌جان شور می‌ زند. دیشب حالش خوب بود. هر یک روز در میان زنگ می ‌زنم. گرچه مثل آن وقت‌ ها سر حال نیست. دیشب که زنگ زدم، پرسیدم: «گُوزل خانم، برای شب‌ چله چی کار می ‌کنی؟ می‌ ری خونه ی فامیل؟»

اول کمی سکوت کرد و بعد گفت: « نه شب‌ چله آدم باید خونه ی خودش باشه یا بزرگترش.»

ناراحتی ‌اش را نشنیده گرفتم. خندیدم: «ای بی ‌معرفت! تنها، تنها می‌ خوای باسلوق بخوری؟»

باز کمی سکوت کرد و گفت: «دندون باسلوق خوردن هم ندارم.»

دلم گرفت. باز گفتم: «زیاد هندونه نخوری دل درد می ‌گیری ‌هااا.»

بغض کرده بود انگار. با صدای گرفته گفت: «کسی رو ندارم برام هندونه ی تو سرخ بخره.» 

آقاجان موقع هندوانه خریدن همیشه می‌گفت: «جیران می خوام برای خانم‌ جون یه هندونه بگیرم اینقدر…»

بعد دست‌هایش را از هم باز می کرد و نشانم می ‌داد و می ‌خندید: «بال تکین قَط، گان تکین قیرمیزی.»*

صدای خنده هایش را هنوز هم می ‌توانستم واضح بشنوم. همیشه لبخندهایش سهم من بود و خنده‌ هایش با آن صدای بلند برای مادرجان. از روی نیمکت بلند می شوم، می ‌روم سر‌خیابان. برای اولین تاکسی که به کنارم می رسد، دست تکان می ‌دهم. می گویم: گاراژ؟

می ‌نشینم. سرم را تکیه می ‌دهم به شیشه ی ماشین. چیزی نمی ‌بینم جز تصویر خندان آقاجان موقع بریدن هندوانه. گل رویش مال مادرجان بود. چهره ی خانم‌ جان را می بینم که با لذت هندوانه را می‌خورد و به به می ‌گوید. لبخند می‌ زنم. ناخوادآگاه زیر لب شعر ترکی که آقاجان همیشه می ‌خواند را زمزمه می ‌کنم: «کوچَه لَره سو سَه پمیشم / یارگَلَندَه توز ُاولماسین/ اِئلَه گَلسین ِائلَه گِئتسین/آرامیزدا سؤز اُولماسن …»**

بعد با خودم می‌ گویم: «خانم جون یه هندونه برات بگیرم، بال تکین قَط، گان تکین قیرمیزی.» 

بلند می‌ خندم. به راننده که از توی آیینه جلوی ماشین نگاهم می ‌کند، می ‌گویم: «آقا دربست فرودگاه می ری؟»

سرش را به نشانه ی تأیید، تکان می ‌دهد. 

* مثل عسل قند، مثل خون قرمز.

**کوچه را آب و جارو کرده‌ام /تا وقتی یارم می‌آید گرد و خاکی بلند نشود/ طوری بیاد و برود/ که هیچ حرف‌وحدیثی درمیان نماند…                

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده